آخرين مطالب ارسالي سايت

بازگشت   Forum98 > وبلاگ ها > sami_dead
ثبت نام وبلاگ ها راهنما تقویم جستجو ارسالهاي امروز نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده
آپلود سنتر بازهای آنلاین فال حافظ فروشگاه خروجی سایت نقشه سایت آپلود سنتر فایل

دادن امتیاز به پست

حسرت به دل

ثبت "حسرت به دل" در Facebook ثبت "حسرت به دل" در Digg ثبت "حسرت به دل" در StumbleUpon ثبت "حسرت به دل" در Google
ارسال شده 12-21-2010 در 08:24 24 توسط Mr.Saman

سلام...

اين منم كه گم شده ام يا تويي كه پيدا نمي شوي؟
از دلتنگي عاشق ترم يا از عاشقي دلتنگ تر...
...


... Dell regret

حسرت دست‌هات مانده. به چشم‌هام. به خواب‌هام. به کش و قوس‌های تنم. در حسرت دست‌هات پرپر می‌زنم. چقدر برات قصه بگويم. چقدر ببوسمت. نوازشت کنم. موهات را نفس بکشم. تا خوابت ببرد؟ به لب‌هات که نگاه می‌کنم. تشنه‌ام می‌شود. در خاطره‌ی بيداری‌ام. برهنه‌ای. و در حافظه‌ی خوابم. خيس. هيچ دليلی وجود ندارد که عاشقت نباشم.اين همه دوری؟ اين همه راه؟ نمی‌فهمم...خيال خوابيدن در آغوشت. يا حتا صدات. خانوم من! در آغوش صدات هم می‌توانم بخوابم. و همه‌ی دنيا را مال خودم بدانم.
اين منم که گمشده‌ام يا تويی که پيدا نمی‌شوی؟ بدون رنگ با نوک انگشت‌هات مرا بر تنم نقاشی کن. و تو فکر می‌کنی زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟ و تو فکر می‌کنی يک سيب چند بار می‌افتد تا نيوتن به سيب گاز بزند و بفهمد چه شيرين می‌بود اگر می‌توانستيم به آسمان سقوط کنيم؟ چند بار؟ و ياد لب‌هات قطره قطره سر می‌خورد بر صورتم. دست‌هات را که باز کنی به هيچ جا بند نيستم. سقوط می‌کنم خانوم من!
يادت باشد يکپارچه آقا بالاسرت می‌نشينم و با موهات بازی می‌کنم تا بدانی من عشق توام. نمی‌دانم چرا هر وقت می‌روی سفر زندگی من گم می‌شود.جای من در آغوش تو امن‌تر می‌شود با هر نگاهی لبخندی حرفی.... حالا زندگی‌ام ‌را قد و قواره‌ی تو می‌برم و می‌دوزم.خواب بهانه است که باشی در بستری که تو را نفس می‌کشد می‌درخشی لای ملافه‌ها پيدات نمی‌کنم.با دست‌هام. با چشم‌هام هر بار تو را کشف می‌کنم.بدون تو چيزی که احتياج ندارم خودم هستم.
و تو نیستی. لبخندت مال چشم‌های من؟ نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم یا از عاشقی دلتنگ‌تر! فقط می‌دانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته‌ای بی آنکه نباشی. تشنه‌ام و تو نیستی. گودی کمرم را با نوازش دست‌هات پر می‌کنم تا از خشک‌سالی نبودنت زنده برهم. دست‌هات مال کمر من؟ تنم را بکشم به لب‌هات می‌سوزم؟ يا آب می‌شوم؟ دلتنگی‌ام را به کی بگويم وقتی نيستی؟ تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟ مثل يک جاده...نيستی که! من هم عادت نمی‌کنم خانوم من!
چشم‌هام برای همه جا در و پنجره می‌سازد شايد بيايی. عاشق چشم‌هات باشم از در راهم می‌دهی يا از پنجره بيايم؟ کف دست‌هام را بر صورت پنجره سرد می‌کنم. بر کلمه‌هات چشم می‌کشم بوی تنت را در ذهنم می‌چرخانم که چيزی نبينم ديگر. برای بودنت چه کنم خانوم من؟

و حالا باز برگشته‌ام مرا نمی‌بينی مثل سايه در اتاق راه می‌روم. و می‌روم که دنبال تو بگردم.... دوری تو مزه‌ی قبر می‌دهد چقدر! دست‌هات توی دست‌هام بود و بيدار شدم... می‌خواهم باز چشم‌هام را ببندم.سراسيمه می‌آيی خودت را می‌سپاری به دست‌های من. با تنت چکار کنم؟...پلک می‌زنم و به سقف خيره می‌شوم. با نبودنت چکار کنم؟

تو بگو چطور به خودم و خدا کلافه بپیچم تا بيایی؟حاضرم همه‌ی دنيا را ساکت کنم تا تو در آغوشم آرام بخوابی. حالا تب تنت را ببوس روی تن من. موهام خيس خيس است. بپيچمش به انگشت‌های تو؟ نمی‌دانم. می‌خواهم بيايم توی بغلت. با لباس بيايم؟ نمی‌دانم. می‌خواهم شروع کنم به بوسيدنت. تا هميشه؟... چرا وقتی می‌روی همه جا تاریک می شود؟ انگار از اول مرده بودم و ترسیده بودم و تو هم نبودی... تو نباشی آنقدر گريه می‌کنم که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند بعد خودم براش زبان در می‌آورم.

مرسی که هستی و هستی را رنگ می‌‌آميزی. هيچ چيز از تو نمی‌خواهم. فقط باش. فقط بخند. فقط راه برو. نه. راه نرو. می‌ترسم پلک بزنم ديگر نباشی. گمت کنم لای ملافه‌ها يا پيدات کنم؟ ديدی همه‌ی ما دربدر شديم؟ ديدی باز عاشقت شدم؟ اين‌بار در بدر تو. با بودنت بهشت را ديدم حالا خدا دنبال سیب سرخی می‌گردد تا از بهشت آسمان رانده شود. ذره ذره در آغوشت جا بگیرم؟ ذره ذره ببوسمت؟ لباس‌هات را ذره ذره به باد بدهم؟ تو را مزه مزه کنم؟ با دلتنگی‌ات چه کنم خانوم من!

آماده‌ام تا به تردید نفس بکشی و من بی بهانه به تنت عشق ببافم. همين‌جا نشسته‌ام پشت اين در از پنجره که نمی‌آيی؟ از همين‌جا وارد می‌شوی. نمی‌دانم کی اما روزی از همين‌جا می‌آيی و من تا همان روز اينجا می‌نشينم. همين‌جا. خيال دست‌هات تنم را از من گرفته است. گفته بودم؟

نمی‌شود لباس‌هام را همينجور که تنم است بپوشانم به تن تو؟ و لباس‌هات را همينجور که تنت است بپوشم به تنم؟ می‌شود جوری توی لباس‌ها گير بيفتيم که برای بيرون آمدن چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟ نمی‌شود از هر طرف بچرخم لب‌های تو برابرم باشد؟ می‌شود از هر طرف بيايی با چشم‌هام ببوسمت؟

در خاطراتم دست می‌برم کاری می‌کنم که از اول باشی. از روزی که عشق را شناختم. چه جوری فرار کنم که مرا بگيری؟ چه‌ جوری بجنگم تا اسيرم ‌کنی؟ می‌دانی تنم نبودنت را گریه می‌کند؟ چرا پنهان کنم؟ راز آن است که کس نداند اما خدا می‌داند. و تو هنوز نمی‌دانی که من چقدر دوستت دارم. «واقعه‌ی خود را به کس مگو!» راه نمی‌روم که می‌دوم. خسته نمی‌شوم که اين راه خاکستری هم باشد در مقصدش تو ايستاده‌ای بلندبالای من! فقط بگو کجای زمين می‌رسم به تو.

به قول آدم برفي دربارهء اين نوشتهء "من" : فقط سكوت...سيگار...سكوت
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 1238 نظرات 0 ویرایش برچسب ها ارسال این پست بوسیله ایمیل
« قبلی     اصلى     بعدی »
تعداد نظرات 0

نظرات

 
Automatic Translations Powered by Powered by Google
Afrikaans Albanian Arabic Belarusian Bulgarian Catalan Chinese Croatian Czech Danish Dutch English Estonian Filipino Finnish French Galician German Greek Hindi Hungarian Icelandic Indonesian Irish Italian Japanese Korean Latvian Lithuanian Macedonian Malay Maltese Norwegian Persian Polish Portuguese Romanian Russian Serbian Slovak Slovenian Spanish Swahili Swedish Taiwanese Thai Turkish Ukrainian Vietnamese Welsh Yiddish

اکنون ساعت 11:53 53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Languages translations supported by vBET 2.3.10
Powered by vBulletin® Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2012, vBulletin Solutions, Inc.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.0
Copyright © 2008 - 2012 , Forum , All Rights Reserved