چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را
چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی جدایی را
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام طاقت دوری ندارم

چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی جدایی را
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام طاقت دوری ندارم

از زبان مجنون
ارسال شده 09-11-2011 در 01:05 05 توسط ehsas

و اسمان دل گرفته بود
زبان پر از سکوت بود و غم
زمان پر از ماتم
و در پس نگاه ؛ غروب واژه ها
و در گلوی من ؛ خموشی صدا
وهیچ کس نبود
و هیچ کس ندید
زمین پر از وجود های پست بود و پلید
بشر نگاه عطشناک یک گیاه را نمی فهمید
بشر به طنز و فکاهی دگر نمی خندید
کسی نمی دانست
چرا بشر همیشه غمگین است
کسی نمی فهمید
که عشق تسکین است
زمین نمی دانست
که می توان برای کسی شادمانه غمگین شد
و از نگاه کسی بی قرار و شرمین شد
کسی نمی دانست
کسی نمی فهمید
و زندگی شبیه نبودن بود
و من در این هبوط
در این غم و سکوت
شبی دلم لرزید
شبی در اسمان همیشه تاریکم , درخششی دوید
ویک نشانه بود
کسی چه می دانست
که او بسان یک ستاره بود
ستاره بود؟
کسی نمی داند
ولی نشانه بود
و من دلم لرزید
شبی دل من غرق باد و باران شد
شبی دل من بی قرار و گریان شد
شبی وجود من برای کسی لرزید
شبی نگاه من ز نبود کسی ترسید
شبی دل من طعم عشق را فهمید
شبی تمامی هستی ز بودنم خندید
و من آن شب دوباره برگشتم
و من آن شب دوباره زندگی کردم
و من آن شب دوباره بچگی کردم
دوباره با در و دیوار تا دم صبح
دوباره درد دل و همدلی کردم
و مرغ شب پرید
ولی کسی ندید
ولی کسی شاید, مرا نمی فهمید
وباز
کسی نمی دانست
کسی نمی فهمید
کسی چه می دانست
که مرغ شب پرید!
تعداد نظرات 0



































































