خدايا.....گاهي ....آگاهي !
تاکی نادانی ، تا کی جهل ، تا کی حماقت ؟
خسته ام از مردمی که در کمال بینایی کورن یا خودشون رو به کوری می زنن تا بهای آفتاب رو نپردازن ... خسته ام از مردمی که نطاقان روزگارن و بر حسب درایت لال میشن تا مجبور به پرداختن بهای کلامشون نشن . خسته ام از اونایی که هستن و کمرنگ تر از سایه .. خسته ام از اونایی که انسانیتشون رو به ارزونی به حراج می ذارن .. به قیمت خون ، به قیمت جون ... به قیمت نون !
خسته ام
خسته ام
خسته ام از من ، تو . ما .... خسته ام از تنها
دلم بارون می خواد ، نه برف .. شاید هم طوفان . شاید یکی مون رو با خودش برد و اون یکی نفس کشید
شاید اونی که میره جهل و نادانی و حماقت باشه
شاید بعد از طوفان دنیا زیباتر باشه... دلم یه تغییر می خواد......

تاکی نادانی ، تا کی جهل ، تا کی حماقت ؟
خسته ام از مردمی که در کمال بینایی کورن یا خودشون رو به کوری می زنن تا بهای آفتاب رو نپردازن ... خسته ام از مردمی که نطاقان روزگارن و بر حسب درایت لال میشن تا مجبور به پرداختن بهای کلامشون نشن . خسته ام از اونایی که هستن و کمرنگ تر از سایه .. خسته ام از اونایی که انسانیتشون رو به ارزونی به حراج می ذارن .. به قیمت خون ، به قیمت جون ... به قیمت نون !
خسته ام
خسته ام
خسته ام از من ، تو . ما .... خسته ام از تنها
دلم بارون می خواد ، نه برف .. شاید هم طوفان . شاید یکی مون رو با خودش برد و اون یکی نفس کشید
شاید اونی که میره جهل و نادانی و حماقت باشه
شاید بعد از طوفان دنیا زیباتر باشه... دلم یه تغییر می خواد......

دردت به جانِ بی قرارِ پُر گريه ام
ارسال شده 07-07-2011 در 11:35 35 توسط BlUe SkY
دردت به جانِ بی قرارِ پُر گريه ام
میدانم
حالا سال هاست که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه ی نعنای نورسيده می آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی دانستم!
دردت به جانِ بی قرارِ پُر گريه ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه سرم می گذاری ... ها؟
میدانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می آيد.
مگر می شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آيد، باران می آيد
هنوز هم میدانم هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره ی بنفش
همين بوسه ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری را ...!
من به خانه برمی گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می تواند
سرآغازِ پرسه ای غريب در کوچهْ باغِ باران باشد.
سید علی صالحی ..
حالا سال هاست که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه ی نعنای نورسيده می آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی دانستم!
دردت به جانِ بی قرارِ پُر گريه ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه سرم می گذاری ... ها؟
میدانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می آيد.
مگر می شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آيد، باران می آيد
هنوز هم میدانم هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره ی بنفش
همين بوسه ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری را ...!
من به خانه برمی گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می تواند
سرآغازِ پرسه ای غريب در کوچهْ باغِ باران باشد.
سید علی صالحی ..
تعداد نظرات 0



































































