آخرين مطالب ارسالي سايت |
|
|
|
|||||||
| ثبت نام | وبلاگ ها | راهنما | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| آپلود سنتر | بازهای آنلاین | فال حافظ | فروشگاه | خروجی سایت | نقشه سایت | آپلود سنتر فایل |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() شفا هست و در این واقعیت جای انکار نیست .حداقل برای من که سالها مجاور امام (ع) بوده ، و مدتهای مدیدی است که در این خصوص قلم می زنم و مستندات شفا را در قالب قصه می نویسم تا خواننده ارتباط بهتری با رخداد حقیقی شفا برقرار نماید ،این حقیقت کاملا روشن و مبرهن است . آری شفا هست و هر مومن به هر دینی ، از منظر اعتقادی خود این واقعیت را پذیرفته و با واسطه های خود ‘ با خدا ارتباط برقرار می کند و خدا دلهای شکسته را می شناسد و آنکه را که خود لایق بداند ، شهد شیرین شفا را عنایتش می دارد . حمید رضا سهیلی شوق پرواز نام شفایافته : مختار عزتی . نوع بیماری : سکته مغزی ( فلج نیمه بدن ) . تاریخ شفا : 10 / 7 / 1370 صداي ميوه فروش درفضاي كوچه پيچيد . - آهاي سيب سرخ ... انارقند دارم ... بدو . زني در آستانه درمنزلي چادرش را به سركشيد و ميوه فروش را صدا كرد : - آهاي مشهدي مختار وايستا. مختار گاري ميوه اش را كنار خيابان نگه داشت . دستي به كمرخسته اش گذاشت و چند بار با نوك انگشتانش گودي كمررا فشرد تا خستگي اش كاهش يابد . بعد كلاهش را از سر برداشت و با دستمال بزرگي كه دور گردنش آويخته بود , عرق از پيشاني اش پاك كرد زن به او كه رسيد پرسيد : - سيبا چنده ؟ - سيب سرخه آبجي . كيلويي بيست تومن . زن معترض غريد : - باز هم گرونش كردي مشهدي مختار؟ تا ديروز كيلويي پونزده تومن بود ! مشهدي قيا فه حق به جانبي گرفت وگفت : - تقصير ما چيه ؟ گرون مي خريم , گرون هم مي فروشيم . باوركنید هيجده تومن خريدشه. دو تومان سود ما حلال . زن از زير چادر زنبيل دستي كوچكي را درآورد و در حالي كه زيپ كيف دستي اش را بازمي كرد گفت : - پنج كيلو ازدرشتاش برام سوا كن . مهمون دارم . درهمان حال يك اسكناس صد توماني ازكيفش در آورد وآنرا داخل ترازوي مشهدي مختارگذاشت .. مختار اسكناس را برداشت و آن را داخل دخل انداخت و درحاليكه كفه ترازو را به زير سيبها مي زد , خطاب به زن گفت : - خاطرت جمع با شه آبجي . سيبش درشت وريز نداره, شيرينه . كفه ترازو را روي میزان قرارداد وسنگ پنج كيلويي را برداشت تا بركفه ديگرترازو بگذارد كه يكباره حالش بهم خورد . سرش گيج رفت وسوزشي درقفسه سينه اش پيچيد . نفسش بند آمد وبرروي گاري افتاد . گاري درشيب ملايم جاده به راه افتاد و هيكل مختار در پس حركت آن برروي زمين افتاد . زن جيغي كشيد ومردم را به كمك طلبيد . گاري كمي دورتربا تيرچراغ برق برخورد كرد وازحركت ايستاد . چند مرد به سمت مختاردويدند واورا اززمين بلند كردند . خورشيد آرام آرام دردل امواج آبي فرو مي رفت وسرخي اش آبي دريا را به شطي از خون تبديل مي كرد. موجي پاي مختاررا به نوازش گرفت . حس كرد زمين زيرپاهايش حركت مي كند . دريا را ديد كه ازوسط شكاف برداشت و دو نيم شد .راهي دربرابرش هويدا گردید تا آن سوي ساحل . گويي كسي اورا به راه مي خواند . قدم به شكاف امواج گذاشت و پيش رفت . آنقدر جلو رفت كه ديگر ساحل را به چشم نمي ديد . هرسوي ازنگاهش فقط امواج پر تلاطم دريا بود كه با غروب خورشيد سرخي خود را به سياهي داده بودند . بيم وهراس بروجودش مستولی شد . خواست برگردد كه ناگهان دربرابرش تشعشع نوري زلال را يافت . به سوي نور دويد .كمي كه نزديكترشد درميانه نور بارگاهي را ديد , غرق درنور وروشنايي . پر تلالو وزيبا. جلو دوید . بارگاه را شناخت. مشتاقانه فرياد زد : - يا امام رضا (ع) *** - مختار ؟ مختار؟ كسي اورا صدا مي زد . چشمهايش را بازكرد . برادرش را دركنارش ديد . - تويي غفار ؟ اينجا چه مي كني ؟ ما كجا هستيم؟ غفار سعي كرد مختار را به آرامش دعوت كند . مختار نگاهش را به چهارسوي اتاق چرخاند وپرسيد : - من كجا هستم ؟ - تو دربيمارستان هستي برادر... خدا را شكر كه به هوش آمدي . راستي داشتي با خودت حرف مي زدي ؟ خواب مي ديدي؟ شنیدم که امام رضا(ع) را صدا مي زدي ؟ مختار نگاهش را به سقف دوخت و آرام ناليد : - آره . خواب ديدم . چه خواب خوبي. كاش هرگز بيدارنشده بودم . *** آسمان آبي آبي است . به رنگ دريا . پاك وزلال . بي هيچ لكه ابري . درياي پرخروش زائرين درميان صحن حرم موج مي زند . مختار نيز خودش را به دل امواج مي سپارد و در درياي جمعيت ملتمس گم مي شود . با عبور آرام امواج , خود را در برابر ضريح پنجره فولاد مي بيند . بر شبكه هاي ضريح پنجه مي زند . چشمانش را مي بندد و مرغ دلش را به پرواز در مي آورد . به ياد مي آورد كه پس از آن رويا , تصميمش را قا طع گرفت , تابراي شفا خواهي به مشهد بيا يد . حالا او درمشهد و كنار ضريح پنجره فولاد ايستاده است . و شفايش را از خداوند بزرگ , با توسل به امام هشتم (ع) تمنا دارد. احساس مي كند , دستي دست او را مي گيرد . چشمانش را که باز مي كند . كودكي مقابل او ايستاده است . كودك از وی مي خواهد تا وارد حرم شود . مختاربه دنبال كودك به حرم مي رود . نزديك ضريح امام (ع),می ایستند . كودك با اشاره دست , نقطه اي را نشان مي دهد و می گوید : آنجا را براي شما نگه داشته ايم . بنشينيد تا پدرم به ديدنتان بيا يند . دركنارضريح امام رضا (ع), درست بالاي سر حضرت يك جاي خالي ديده مي شود . جايي به اندازه نشستن يك نفر . مختارمي نشيند و ملتهب و نگران به انتظار مي ماند . لحظاتي بعد دوباره كودك برمي گردد . - پدرم الان به عيادتتان مي آیند. مختار مي پرسد : - پدرتان کیست آقا ؟ كودك لبخندي زده مي گويد : - مگر شما ازراه دوري به زيارت نيامديد ؟ مختاربا شوق مي گويد : - چرا از راه خيلي دوری آمدم . ازهشتپر طوالش. كودك به ميانه جمعيت اشاره مي كند وخطاب به مختارمي گويد : - آمدند . پدرم براي عيادت شما آمدند . مختار به سمت اشاره کودک نگاه می کند . از تعجب خشکش می زند . - خدایا خواب می بینم؟ يا بيدار هستم ؟ در باورش نمی گنجد که امام , خود به ديدار او بیایند. سرا سيمه ازجا برميخيزد وبه احترام آقا مي ايستد . كودك جلو مي دود و دست پدر را كه رداي سبزي برتن دارند وصورتشان چون خورشید , درخشان است , مي گيرد . با پدر به سوي مختارپيش مي آيند ... مختار جلو مي دود و دست آقا را مي بوسد . - سلام آقا . جانم به فدايتان . شما براي ديدن من آمده ايد ؟ شرمنده ام كرده ايد مولا . مرد سبز پوش دستي به سروسينه مختار مي كشد و زيرلب آرام زمزمه مي كند . - وقتي تو اين همه راه را براي زيارت من آمده اي . مطمئن باش كه من هم براي عيادت تو خواهم آمد . زمزمه امام (ع) روحاني بخش است . بسان آهنگ موسيقي خوشنواز آبشاران . همچون پيچش نسيم درلابلاي درختان سربه فلك كشيده جنگل . همچون نغمه زيباي پرندگان در جنگل . بسان ترنم بازي موج با سنگلاخ هاي سا حل دريا .گويي لطافت اين موسيقي , خستگي را از تن مختار مي تاراند . سبك مي شود . چونان پرنده ای , شوق پرواز دارد . باده حضور مولاي سبزپوش او را به عالمي از خلسه و مدهوشي مي برد . ديوانه حضور يار مي گردد. جمعيتي كه گرداگرد او و امام را گرفته اند, صلوات مي فرستند . صداي صلوات مختار را به خود مي آورد . چشم که می گشاید خود را دركنار ضريح پنجره فولاد می بیند .از مرد سبزپوش و آن كودك زيبا , خبري نيست. با خود مي انديشد : آيا رويایی را كه ديده ام واقعيت است ؟ آيا شفايم را از آقا گرفته ام ؟ خودش را به پنجره فولاد مي چسباند وازته دل مي گريد . ناگهان دستي برشا نه اش مي نشيند . مختار ملتهب به عقب برمي گردد . برادرش درقاب نگاه اوجاي مي گيرد . غفار با نگاهي پرازاشك اورادرآغوش مي گيرد : - خواب ديدم مختار. يك خواب خوب . - توهم ؟ - آري برادر . خواب ديدم كه مولايي سبزپوش ونوراني به عيادت تو آمده اند . - من هم چنين رويا یي ديدم . - پس تو .... تو شفا گرفته اي ؟ - نمي دانم ..... . اما هيچ دردي حس نمي كنم . ديگربدنم بي حس نيست . هردو دستهايشان را برشبكه پنجره فولاد حلقه مي بندند . پيشاني برپنجره مي كوبند وازته دل مي گريند . گريه شوق . گريه شكر. وه که گریه چه صفایی دارد
__________________
|
|
|
|
| تعداد 3 کاربر از دوست گرامی BlUe SkY به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
![]() |
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
گره وا شده نام شفا یافته : اکرم پاکدل نوع بیماری : عفونت کلیه ها و درد پا . تاریخ شفا : پانزدهم مرداد 1376 پریشان و مشوش از خواب بیدار شد , نگاه پرسانش را به اطراف چرخی داد و چشمان گرد و درشتش را بر روی من خیره نشاند . خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و آرام پرسید : - کجا رفت؟ - کی؟ - اون آقا . - کدوم آقا ؟ - همون آقایی که لباس سفید به تن داشت و شال سبزی به گردنش انداخته بود . همون آقايي كه قدش بلند بود ،اونقدر که تا آسمون می رسید وصورتش پر از لبخند مهربونی بود . - خواب دیدی دخترم . خیره انشااله . - آره خواب دیدم . چه خواب خوبی مادر. کاش هرگز بیدار نشده بودم . او را بغل گرفته و به سینه چسباندمش . پیشانی صاف و بلندش را چندین بار بوسیدم و گفتم : - خب حالا برام تعریف کن. بگو چه خوابی دیدی دخترم ؟ - تو خواب دیدم که آقایی با صورتی نورانی و پر لبخند , به بالینم اومد و پرسید : - از ما چی می خوای دختر کوچولو ؟ گفتم : - پهلویم آقا. پهلوهام تیر می کشه و پاهام به شدت درد می کنه . اومدم شفا بگیرم . آقا دستش را از آستین بلند و سفیدش بیرون آورد و به پهلو و پایم کشید و گفت : - حالا برو . تو دیگه خوب شدی . با خوشحالی از جا برخاستم و همینکه خواستم دامنش را بگیرم و از او بپرسم : - تو کی هستی و از کجا می دونی که من خوب شده ام ؟ دیدم او رفته است . گریه امانم را برید و اشک بی مهابا به پیشواز نگاهم آمد . شوهرم که تا آن موقع دورتر از ما نشسته بود و با دلواپسی به حرفهای اکرم گوش می داد , جلو آمده و پرسید : چی شده ؟ خواستم چیزی بگویم , اما حرف میان لبانم خشکید و بیرون نیامد . شوهرم خم شد و اکرم را به آغوش کشید , ریسمانی که به دست اکرم بسته شده بود و شوهرم ساعتی پیش آنرا به ضریح پنجره فولاد محکم گره زده بود , به آرامی باز شد و جلوی پای او بر زمین افتاد . شوهرم با تحیر به گره باز شده ریسمان و نگاه شگفت زده من خیره شد و لحظاتی همانطور بی حرف , در سکوت و ناباوری ماند . سپس اکرم را بر زمین گذاشت و بار دیگر ریسمان را بر دست اکرم و ضریح پنجره فولاد محکم بست . اکرم اعتراض کرد و در حالیکه دستهایش را تکان می داد , گفت : - داری چیکار می کنی بابا ؟چرا دستامو می بندی ؟ من خوب شدم. دیگه به این گره ها نیازی نیست . با تکانهای آرام دست اکرم , گره های محکم طناب به آسانی باز شد و ریسمان دوباره جلوی پای شوهرم بر زمین افتاد . او که از شدت تحیر در جا خشکش زده بود , با چشمان بهت زده در من نگریست و گفت : - یعنی ممکنه ...؟ اما حرف در گلویش سکته کرد و ماند و او جرات نکرد صحبتش را ادامه دهد. شاید دوست داشت آنچه که در ذهنش می گذرد , واقعیت باشد . به این لحظه و این حادثه ایمان داشت و شک را گناه بزرگی می دانست . من نیز باورش را با نگاهم مهر تایید زدم و با اشک خندیدم . *** شکوفه های بهاری درختان را مثل عروس آراسته بودند . قیافه سرد و ساکت وعبوس زمستان , جای خود را به آواز چلچله ها و لبخند سبز بهاران داده بود . در آشپزخانه مشغول کار بودم و گاه گاه از پنجره , اکرم را می پاییدم که در وسط حیاط بازی می کرد , و در دنیای شاد کودکی اش غرق بود . از دیدن شادمانی او,احساس لذت کردم و اندیشیدم که حضور او در زندگی ما , مثل حلول بهار در طبیعت , پر از رویش بوده وباغ زندگیمان را پر از شکوفه های شادی کرده است . از این اندیشه شاد , یک نوع خوشی درونی توی دلم ورجه ورجه کرد . سرم را به آسمان دادم و با نگاهم , قدردانی خود را با خدا واگویه کردم . خورشید تمام آغوش خود را توی حیاط خانه انداخته بود و انگاری از گونه هایش خون می چکید که سقف آسمان را سرخ کرده بود . همیشه در این هنگامه روز , شوهرم از سر کار به خانه برمی گشت و من در حالیکه با چایی داغ از او پذیرایی می کردم , او نیز با به آغوش گرفتن دخترش , خستگی روزانه اش را از تن بیرون می کرد . به خود آمدم و تندی کتری را پر از آب کرده و آنرا بر روی گاز گذاشتم . خواستم شعله گاز را روشن کنم که فریاد جیغ مانند اکرم همه حواسم را به خود خواند و آتش کبریت دستم را سوزاند . فریاد من و ناله دردآلود اکرم در هم آمیخت . به سرعت خودم را به حیاط و به بالین اکرم که بر پله ای نشسته و پهلویش را می فشرد و از درد به خود می پیچید, رساندم و او را به آغوش گرفتم : - چی شده اکرم ؟ - پهلویم مادر. پهلویم تیر می کشه . *** زردی آفتاب بر بام و دامنه دیوارها ماسیده بود و خورشید نارنجی می رفت تا در پس کوههای مغرب گم شود که ما از خانه بیرون زدیم . من , همسرم و اکرم که همچنان در آغوش پدر می نالید . شوهرم از شدت ترس , رنگ بر چهره نداشت و آشکارا می لرزید . قدمهایش آنچنان تند و بلند بود که من مجبور بودم چادر به دندان گرفته , در پی اش هروله بروم. زردی های خورشید عصر آرام آرام محو می شد و آبی روشن و زلال ماه جایش را پر می کرد که ما بهمطب دکتر رسیدیم . دکتر پس از معاینه او , نگاهی به هر دوی ما انداخت و پرسید : - چند وقته به این درد مبتلاس ؟ من پیشدستی کردم و جواب دادم : - تا امروز هیچ خبری از درد نبود . و شوهرم نگران پرسید : - مگه چی شده دکتر ؟ بلایی سرش اومده ؟ خطرناکه ؟ دکتر عینکش را بر روی بینی اش جابجا کرد و گفت : - این درد , مربوط به کلیه است و متاسفانه کلیه های دخترتون دچار عفونت شده . از شنیدن این خبر در خود مچاله شدم و شوهرم نیز بی حرف بر صندلی ای که در کنارش بود , نشست و سرش را میان هر دو دستانش فرو برد . دکتر دستور بستری شدن اکرم را در بیمارستان صادر کرد و من که می اندیشیدم بیماری او , خیلی زود درمان خواهد شد و او به خانه بر خواهد گشت و محیط خانه را از خنده های کودکانه اش پر از شادی خواهد کرد , بر بالینش ماندم . اما درد در وجود اکرم پیچید و ماند و بیشتر شد . مدتی بعد , با زاری از درد پا هم نالید: - پاهام مادر . پاهام مث چوب خشک شدن . دکتر پس از معاینه او, با تاسف سری تکان داد و گفت : - متاسفانه پیشرفت بیماری باعث شده که عفونت کلیه ها به پاهای دخترتون سرایت کنه . - چاره چیه ؟ باید چیکار کرد ؟ - توکل به خدا کنین . ما درمان رو ادامه می دیم . اگه جواب نداد , باید به فکر پیوند کلیه باشین . همه وجودم فریادی از درد شد . سرم گیج رفت , بطوریکه همه جا را سیاه و کدر می دیدم . در خود شکستم و بر نیمکتی نشستم . شوهرم بالای سرم آمد و سعی کرد با حرفهایش دلداری ام دهد : - غصه نخور . هیچ دردی بی درمان نیست . دعا کن . دعای مادر زود جواب میده . دستهای لرزانم را به آسمان دادم و از ته دل نالیدم : - خدایا من سلامتی بچه مو از تو می خوام . *** بهار رو به تمام شدن بود و گرمای تابستان زودتر از موعد مقرر , خودش را نمایان کرده بود . چند روزی بود که اکرم را به خانه آورده بودیم و همه کارمان مراقبت از او شده بود. در این مدت چند ماه , هیچ نشانی از بهبودی در وجود او مشاهده نشد و شوهرم تکیده و رنجور, مدام در خود می گریست و مثل تکه یخی در آفتاب , لحظه به لحظه آب می شد و از وجودش می کاست . سایه غمی عمیق چنان بر چهره اش سایه افکنده بود , که او را سالها پیرتر از سنش نشان می دا د . من نیز در زیر فشار اندوهی که درونم را به تلاطم کشانده بود , چنان نحیف و لاغر شده بودم که به زحمت می توانستم چهره خود را در آینه تشخیص دهم . لحظه ای کنار پنجره نشستم و با گریه در چهره چروکیده اکرم خیره شدم . نگاه خسته اش را به چشمانم داد و پرسید : - داری گریه می کنی مامان ؟ - نه مادر . چیزی نیست . - چرا چیزی هست . تو خسته شدی مامان . خیلی اذیتت کردم . نگاهم را از اکرم کندم, تا او بارش اشک را از چشمه چشمانم نبیند . نگاه بارانی ام بی اختیار بر گنبد امام رضا (ع) ثابت ماند . ناخودآگاه صدای فریاد استغاثه مانندم از گلو بیرون آمد : - یا امام رضا (ع) ادرکنی . تمام وجودم توسل شد . نگاهم را چنان از تصویر حرم اشباع کردم که حالتی تصعیدی در من بوجود آمد و احساس خوشی در وجودم غلیان کرد , دست به دعا برداشتم و شفای اکرم را از امام (ع) طلب کردم . - یا امام رضا (ع) مددی . اکرم کودک است . طاقت تحمل اینهمه درد و رنج را ندارد . او زندگی را دوست دارد و من زندگی را با او . پس یاری ام کن . از خدا شفایش را بخواه . اونو دخیل عنایت تو بستم . حاشا به کرمت اگه ناامید برگردم . *** ماه صفر بود و هیئتهای عزاداری زیادی به مشهد آمده بودند . شب 28 صفر بود که اکرم را به زیارت بردم و در شلوغی پشت پنجره فولاد به زحمت جایی برای نشستنش پیدا کردم . هیئتها از سویی می آمدند و بر سر وسینه زنان از سوی دیگر می رفتند . از سوز نوای حزین نوحه خوانان , چنان دلم شکست که چشمه چشمانم جوشید و اشک بر پهنای صورتم دوید . – یا امام رضا (ع) نیومدم که بی جواب برگردم . از همه جا مونده ام که در خونه تو رو کوبونده ام . اینجا آخرین درگاه امید منه . بگو چیکار کنم ؟ به کجا التجا کنم ؟می دونم که پنجره فولاد تو , دریچه ای گشوده شده به سوی خداست , پنجره ای که هیچوقت بسته نیست . صدامو , استغاثه مو , گریه هامو , آرزومو تا خود خدا برسون . چشمهایم را بستم و به خیال شفا هر آنچه دعا و ذ کر بلد بودم , زیر لب زمزمه کردم . چه زمانی در این حالت بودم ؟ نمی دانم . وقتی به خود آمدم که اکرم از خواب بیدار شده و پریشان و مشوش , نگاه پرسانش را به اطراف دوخته و سپس چشمان گرد و درشتش را بر روی من ثابت کرد . به آرامی خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و پرسید : - کجا رفت؟.......
__________________
|
|
|
|
| تعداد 2 کاربر از دوست گرامی BlUe SkY به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
#3 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
حکایت آن شب نیمه خرداد نام شفایافته : صادق – ش اهل : رشت سن : 9 سال نوع بیماری : تومور مغزی و هیدروسفالی (آب آوردن مغز) تاریخ شفا : خرداد 1385 بچه ها کلاس را روی سرشان گذاشته بودند . مبصر با تکه گچی که در دست داشت , چند ضربه بر روی میز کوبید و سر بچه ها داد زد : - ساکت . با شمایم , هی برزنونی , روحانی , دارابی , علوی , اگه شلوغ کنین اسمتونو جزو بدها می نویسم . اصلا هر کی شلوغ کنه , اسمشو روی تخته سیاه می نویسم و می دم به آقای مدیر . اما کسی به فریادهایش توجهی نمی کرد, در کلاس آنقدر سرو صدا بود که کسی صدای او را نمی شنید . مبصر ناچار چند اسم را بر روی تخته سیاه نوشت و جلوی نام بعضی هاشان چند علامت ضربدر گذاشت . روحانی که اسمش را روی تخته سیاه دید , عصبانی سر مبصر داد کشید : - چرا اسم منو نوشتی ؟ مگه من چیکار کردم ؟ - کلاسو گذاشتی روی سرت . هر چی می گم ساکت , گوش نمی کنی . گفتم هرکی شلوغ کنه , اسمشو میدم به آقای مدیر . رو حانی از پشت میزش بیرون آمد و به طرف تخته سیاه رفت و اسم خودش را از روی تخته سیاه پاک کرد و خطاب به مبصر گفت : - تو حق نداری اسم منو بنویسی . - چرا حق ندارم ؟ من مبصرم . - هر کی هستی باش . اما همینکه گفتم . اسم منو رو تخته سیاه ننویس . - من اسم هر کی شلوغ کنه می نویسم . تو آروم باش و سر جات بشین , تا اسمتو پاک کنم . مبصر به طرف تخته سیاه رفت و دوباره اسم روحانی را نوشت و جلوی نامش یک ضربدر هم گذاشت . روحانی که با خشمی در نگاه او را می پایید , به یکباره بر او یورش برد و مبصر را محکم به دیوار کوبید . مبصر فریادی زد و سرش را میان دستانش گرفت .سرش گیج رفت و تلوتلو خوران دور خودش چرخید و بر زمین افتاد . قبل از همه روحانی بالای سر مبصر رفت , او را در بغل گرفت و با ترس و لرز فریاد کشید و التماس کرد : - چی شد صادق ؟ معذرت می خوام . پاشو . چشاتو وا کن . غلط کردم . به خدا دیگه شلوغ نمی کنم . همهمه بچه ها بیکباره خوابید و کلاس در سکوت مطلق فرو رفت . تنها صدای هق هق روحانی شنیده می شد . او که همچنان سر مبصر را در بغل گرفته بود و می گریست , با سکوت ناگهانی بچه ها به خود آمد و سرش را بالا آورد و آقای مدیر را بالای سر خود دید . *** دکتر پس از آنکه صادق را معاینه کرد , رو به پدر او کرده و گفت : - خوشبختانه این اتفاق کمک بزرگی به فرزند شما کرد . باید عرض کنم که کودک شما سالهاست که مبتلا به یک بیماری مغزی بوده که متاسفانه تا امروز خودشو نمایان نکرده بود و بی تردید شما هم از این بیماری اطلاعی نداشتین . پدر مثل کسی که ناگهان آب داغی رویش ریخته باشند , گر گرفت و سوخت . می خواست چیزی بگوید , اما حرف در دهانش زندانی شد . جوزک زیر گلویش بی اختیار شروع به جستن کرد و آب دهانش خشک شد . نگاه مضطربش را به صورت دکتر دوخت و به سختی این جملات از لای دندانهایش بیرون زد : - چه بلایی سر بچه ام اومده ؟ - متاسفانه ایشان از سالها پیش , و شاید هم از بدو تولد , مبتلا به بیماری آب آوردن مغز بوده. اما این بیماری خودشو نشون نمی داده و علایمی هم نداشته که مشخص کنه . اما ضربه ای که امروز به سر ایشون خورده , این علایم رو نمایان کرده است . پدر سرش را میان دستهایش گرفت و روی صندلی نشست . ترس بدجوری به جانش افتاده بود . عرق سردی بر پیشانی اش نشسته و انگار توی صورتش رنگ غم پاشیده بودند . از ته چشمهای گود افتاده اش حالت درد نمایان بود . دوباره نگاهش را با همه یاس و ملال به چهره آرام دکتر دوخت و در حالیکه دو قطره اشک از گوشه چشمانش نمایان شده بود , نالید : - چه خاکی به سرم بریزم ؟ دکتر لبخند ملایمی زد , روبرو با او نشست و در چشمهای بارانی اش که نگاه گنگی از آن می ریخت , زل زد و گفت : - خوف نکنید . هر دردی علاجی داره . شما باید خوشحال باشید که با این اتفاق , به بیماری کودکتون پی بردین و حالا باید به فکر علاجش باشین . – خب شما بگید دکتر . من باید چیکار کنم ؟ - خوشبختانه در شهر ما پزشکان حاذقی وجود دارند . من اطمینان دارم که با دستان معجزه گر آنان , مریض شما بزودی بهبود خواهد یافت . حرفهای آخر دکتر مثل آب بر روی آتش , لهیب درون متلاطم پدر را خاموش کرد . اشکهایش را از پهنای صورتش پاک کرد و گفت : - هر چی شما بگین دکتر .می سپرمش دست شما . دکتر لبخندی زد و گفت : - بسپرش دست خدا . حرف دکتر تلنگری به ذهن پدر زد .سرش را به سوی آسمان بلند کرد و با گریه نالید : - خدایا شفای صادقمو از تو می خوام . او هنوز خیلی کوچکه . طاقت درد و بلا رو نداره . نذار در تندباد این حادثه , گل وجودش پژمرده و پرپر بشه .خودت کمکش کن . *** صادق در بیمارستان خاتم الانبیاء رشت بستری گردید و تقریبا همه دکترهای مغز و اعصاب شهر او را معاینه کردند . اما در وضعش هیچ تغییری حاصل نشد . صادق شبی در خواب دید که در میدانی بزرگ , مردی کودک شیرخواره اش را روی دست بلند کرده و به زبان عربی کلام می گوید . او از سخنان مرد چیزی نفهمید , اما دید که مردی سیه چرده و زشت , تیری به سوی کودک رها کرد . صادق خواست فریاد بزند . اما دهانش قفل شده بود . تیر همچنان به سمت کودک می رفت و چیزی نمانده بود که در گلویش فرود بیاید که ناگهان انواری از آسمان فرود آمدند , گرد کودک را فرا گرفتند و او را از اصابت تیر دشمن نجات دادند . صادق نفس راحتی کشید و چشمان ملتهب و ترسیده اش را باز کرد . پدر در کنار تخت او نشسته بود و با دلواپسی در وی می نگریست . صادق به روی پدر لبخندی زد و گفت : - من خواب دیدم پدر . یه خواب عجیب . - خواب عجیب؟ چه خوابی ؟ - خواب حضرت علی اصغر . پدر با شنیدن نام حضرت علی اصغر , انگار گمشده ای را جسته است , چند بار نام او را فریاد کرد : - حضرت علی اصغر؟ ... حضرت علی اصغر؟ آنگاه صادق را در آغوش گرفت و با گریه گفت : - ترو دخیل علی اصغر می بندم . می برمت مشهد . می ریم حرم امام رضا (ع) و من امامو به آبروی عموی شیر خواره شان قسم می دم که شفاعت ترو بکنن و شفای ترو از خدا بگیرن . صادق خوشحال و با طمانینه , در نگاه امیدوار پدر خندید . *** حرم شلوغ و پر ازدهام بود . صادق در کنار پدرش , پشت پنجره فولاد نشست و همه حس اش را به چشمانش داد . چشمها یش نیز تمامی نگاه شد و به آسمان آبی نیمه شب خرداد که ماه کامل و بی نقص در وسط آن چسبیده بود و ستاره ها مثل مورچه های نقره ای روشن , دوره اش کرده بودند , خیره ماند . دسته ای کبوتر از برابر نگاهش گذشتند و بر گنبد طلایی حرم نشستند . صدای لطیف مردی که دعا می خواند , پره های گوشش را نوازش داد و او را به آرامش و خواب فرا خواند . چشمهایش روی هم افتاد و سنگینی خواب , او را در خود فرو برد . از میان ضریح حرم , نورهای سپیدی , شبیه به همان انواری که حایل کودک در برابر تیر دشمن شده بودند , ساطع شد و از ضریح پنجره فولاد بیرون آمد و گرد صادق را فرا گرفت . انوار به شکل دستی نورانی بر سر صادق نشسته و صدایی از آن میان شنیده شد : - ترو به آبروی عموی تشنه کاممان در پیشگاه خداوند , شفا دادیم . تو خوب شدی . برو . صادق بی تاب از خواب بیدار شد و ماجرایی را که دیده بود برای پدر تعریف کرد . پدر حیران و شگفت زده به حرفهایش گوش سپرد و در حالیکه از شادی فریاد می زد و کودکش را بر دستهایش بالا برده بود , با گریه می گفت : - عطشان یا علی اصغر . ادرکنی یا علی اصغر .
__________________
|
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
اگر خدا بخواهد... نام شفايافته : داوود سعيدي نوع بيماري : سرطان خون – جانباز شيميايي در بيداد كوچ و هجرت بي بازگشت ياران سفر كرده ، او تنها مانده با غم ، وزخمي به تن، و اندوهي به دل . غريب و بي كس و بيمار . قلبش مالامال اندوه هجر دوستان ، و تنش اسير دردي جانكاه كه به جانش افتاده و او را از درون مي كاهد. چه بايد كرد با اين رنج مضاعف ؟ آيا اميدي به طلوع صبح شادي هست؟ در نگاهش تمنايي از اميد موج مي زد و انديشه اش ، مملو از آرزوي شفاست. وه چه آرزوي گنگ و مبهمي . آيا به سلامتي دوباره اش نويدي هست؟ آري . صدايي در درونش فرياد می زند : - اگر خدا بخواهد . خدا مي خواهد . او بنده خوبش را دوست دارد . بنده اي كه به راه او رفته و در راه او زخم برداشته است . پس نبايد نااميد باشد، چون نااميدي مرگ است . با دلي پر اميد می انديشد : - اگر خدا بخواهد ، نيستي هست مي شود . سياهي ، سپيد و زمستان به بهاري سبز تبديل خواهد شد . همچون معجزه طلوع بامداد ، كه شب تيره و سرد را به روزي روشن و گرم مبدل مي سازد . آري..... اگر خدا بخواهد ، صبح اميد در زندگي من خواهد دميد و پري خاطره ام از راه رسیده و مژده شفا را برايم ارمغان مي آورد . اگر خدا بخواهد، فرشته شفا درب خانه ام را خواهد كوبيد و گل سلامتي را در باغچه تن رنجورم خواهد كاشت . آري . اگر خدا بخواهد . با اين آرزو به خواب آرامی فرو رفت . *** از همه غنايم حمله ، تفنگ سمينف دوربين دار نصيبش شد ، آنرا حمايل دوش كرد و انديشيد كه چند تن از دوستانش را به شهادت رسانده است ؟ آخرينش « باقر » بود كه لحظاتي قبل ، يكي از گلوله هاي همان تفنگ وسط پيشاني اش را شكافت ، كاسه سرش را دو نيم كرد و مغزش را بر روي لباس او پاشاند . تفنگ را از آغوش سرباز عراقي كه بدنش هنوز گرم بود ، بيرون كشيد ، آنرا حمايل كرد و از خاكريز تصرف شده دشمن بالا رفت . لوله اسلحه همچنان گرم بود . آيا او قاتل باقر ، تازه داماد گردان كميل بود ؟ چشمانش از نفرت پر شد . بر تاج خاكريز نشست و سنگر دشمن را نشانه گرفت . از دوربين تفنگ سمينف به غنيمت گرفته از دشمن ، سر سرباز عراقي را با نوك مگسك ميزان كرد . فقط كافي بود ماشه را بچكاند تا كاسه سر سرباز منفجر گردد . انگشتش را به آرامي بر روي ماشه لغزاند . نشانه گيري اش را دقيق كرد و خواست ماشه را بچكاند ، كه سرباز عراقي رو چرخاند و پارچه سفيدي را به نشانه تسليم بالا برد . داوود انگشتش را از ماشه برداشت . پشت به خاك داد و چشمانش را از آبي آسمان پر كرد . ناگهان بويي مشمئز كننده مشامش را آزرد و فريادي مسلسل وار را شنید که پشت سر هم تكرارمی كرد : - ماسك بزنين . شيميايي زدن . برگردين عقب . شيميائيه . شيميائي....... سرفه اش گرفت . از جا برخاست ، ماسكش را به صورت زد و به سمت عقب دويد . چند قدمي بيشتر دور نشده بود كه صداي ناله خفيفي را شنيد . از رفتن ماند . برگشت و نگاهش را به سمت سنگري كه صداي ناله از آن مي آمد ، چرخاند . جوان رزمنده اي در درون سنگر افتاده و تركش خمپاره اي پايش را از زانو قطع كرده بود. جوان از شدت درد به خود مي پيچيد و كمك مي خواست . داوود به سويش شتافت ، ماسك را از صورتش باز كرد و به صورت جوان زد . او را بر دوش كشيد و با سرعت از ميانه دود و آتش خمپاره شيميايي دشمن گذشت . *** چند گاهي است كه دلش براي خودش تنگ شده است ، براي خود بسيجي اش ، براي چفيه اش ، براي لباس سربازی اش ، براي خاكريز و سنگر و گوني و خاك . براي شهيد باقر . شهيد ..... بد جوري خودش را گم كرده است . خود بسيجي اش را . مدتي است كه ديگر حتي احوالش را هم نمي پرسد، سراغش را نمي گيرد . در دريايي غرق شده است ،كه امواج بي محابا مي تازند و او را با خود به سنگلاخها مي كوبند . به قعرمي كشانند و هر چه فریاد می زند , صدايش به جايي نمي رسد . كسی صدايش را نمي شنود ، حتي خودش. گم شده است . گم ... گم تر ، ناشناس ... ناشناس تر.... دلش براي بسيجي بودن تنگ شده است ، براي چفيه ، سپيد بودن ، بي لك بودن . براي لباس بسيجي ، بي رنگ بودن ، خاكي بودن . براي لباس پلنگي ،شجاع بودن ، پرخروش بودن . برای الله اكبر گفتن ، برای آرپي جي زدن . تخريب چي بودن . تك تيرانداز شدن . براي شناسايي ، كمين. نفوذ . تك ، پاتك . براي رفتن روي مين .از من گذشتن و به ما انديشيدن . آه .... چقدر اين واژه ها امروز گمنامند . دلش براي جبهه تنگ شده است . براي رفاقت های بی قل و غش . کو؟ کجاست ؟ چرا هر چه بيشتر مي گردد، كمتر مي يابد . از ته دل فرياد مي زند : خدا...... و از آسمان صدايي بگوش مي رسد . گويي كسي او را به نام مي خواند : - داوود ؟.... صداي كيست ؟ چقدر آشناست . صاحب صدا را مي شناسد . باقر است . هم او كه با تير مستقيم سمينف دشمن در خون غلتيد و شهيد شد . و حال، او را به نام مي خواند . عجيب است مگر باقر شهيد نشده است ؟ چرا . خودش او را ديد كه شليك يك سمينف دشمن ، پيشاني اش را شكافت و مغزش را بر لباسهاي او پاشاند . پس اين صدا از آن كيست ؟ به سمت صدا بر مي گردد و ناباورانه او را در برابرنگاهش مي بيند . غير قابل باور است . شهيدي به ديدن او آمده است .با شتاب به سويش مي رود و سلام مي كند . باقر سلامش را پاسخ مي دهد و مي گويد : - برايم دعابخوان. دلم براي دعا خواندن تو تنگ شده است . داوود مي گويد : من براي همه روزهاي ديروز دل تنگ شده ام . باقر مي گويد : آمده ام تا دلتنگي هايت را از بين ببرم . و مي گويد: مي خواهم ترا به روزهاي خوب ببرم . روزهايي كه نام بسيجي ، افتخار هر جوان بود . راستي چرا حالا.... ؟ - از حالا نگو . مرا با خود به گذشته ببر . به روزهاي خوب بي رنگ بودن . يكرنگ بودن . من از اين دنياي رنگي متنفرم . - پس بخوان . دعا بخوان . - الهم اني اسئلك .... پژواك صداي خود را مي شنود كه در فضاي حرم طنين انداخته است . - يا من اسمه دواء و ذكره شفا..... شب پرده سیاهش را بر تاقدیس روز کشیده و آسمان بزمي با ستارگان آراسته و ماه چون عروسي حريرپوش در حجله شب به انتظار داماد صبح نشسته است . زمزمه دعا و ذكر و قرآن ، هاله ای از معنویت و عشق را بر فضاي حرم گسترانده و داوود در اين فضاي روحاني ،كنار ضريح پنجره فولاد نشسته و دعا مي خواند . مردي روبرو با او مي ايستد : - برخيز . - چرا ؟ - تو شفا گرفته اي. برخيز و برو . - شما كيستيد ؟از كجا مي دانيد ؟ مرد بي آنكه حرفي بزند دور مي شود . داوود چشمانش را باز مي كند و نگاهش را به دنبال مرد به هر سو مي چرخاند . اما به جز دخيل بستگان پشت پنجره فولاد ، كسي در آن حوالي نيست . *** هجدمين روز پاييز است . آفتاب كمرنگ غروب ، از پس شاخساران بلند سپيدار ها بر زمين مي تابد . تنها صداي وزش آرام نسيم شنيده مي شود كه در لابلاي برگهاي زرد و خشك سپيدارها مي خزد و گاه بگاه برگي را از شاخساري جدا مي كند و رقص كنان بر زمين فرو مي افكند. زمين از بارش برگهاي پاييزي ، تن پوشي زرد به تن كرده است . چنانكه اگر رهگذري از دور بيايد ، صداي آهنگ خورد شدن برگهاي خشك، در زير گامهايش بخوبي شنيده مي شود . كلاغي پير در دورتر ها قار قار مي كند . دسته اي گنجشك جيك جيك كنان بر درختي مي نشينند و دهها برگ را بر زمين مي ريزند . صداي خش خش له شدن برگهاي خشك در زير گامهاي كسي شنيده مي شود . داوود رو برمي گرداند و رفتگر پير را مي بيند كه از دور پيش مي آيد و برگها را جارو مي كند . مرد به او مي رسد . - سلام جوان . برگشتي ؟چي شد ؟ شفا گرفتي ؟ داوود در نگاه پر سوال مرد، شاد مي خندد .
__________________
|
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
صدایی از جنس حریر نام شفا یافته : خانم ن _ و اهل : بجنورد . سن : 16 ساله نوع بیماری : تشنج تاریخ شفا : 22/3/1383 ***** مادرمی گوید: - الان ده روز است که در جا افتاده و به هوش نیامده است . غروب یک روز بهاری , برای چندمین بار دچار تشنج شد و از هوش رفت . فورا او را به بیمارستان رساندیم , دکترها همه تلاش خود را کردند , اما از دست آنها هم کاری بر نیامد و او همچنان در اغما ماند . حالا کار هر روز من شده است که با طلوع خورشید به بیمارستان بروم و غروب هنگام , خسته و رنجور و بی حاصل به خانه برگردم و در این تکرار مدام درجا بزنم . دیگر خودم هم از این یکنواختی خسته شده ام . این دهمین صبحی است که همراه با طلوع خورشید به سمت بیمارستان حرکت می کنم . *** پزشک معالج می گوید: - سابقه تشنج داشت و از حدود یکسال پیش تحت مراقبت و درمان من قرار گرفته بود . عصر یک روز بهاری بود که به من خبر دادند بیمارم دچار تشنج حاد شده و به اغما رفته است . بلافاصله به بالینش شتافتم و همه تلاشم را برای بهبودی او بکار بستم . اما افاقه نکرد و همچنان در بیهوشی ماند . الان ده روز است که به امید هوشیاری او هر چه توان دارم به کار بسته ام . با دکترهای حاذق مغز و اعصاب مشورت کرده ام , اما فعلا به درمان واحدی نرسیده ایم . اگر وضع بهمین منوال بگذرد و از بیهوشی خارج نشود , بسیار خطرناک خواهد بود. *** خودش می گوید : - خواب بودم که آمدند . گرمایی لذتبخش همه وجودم را پر کرد. به استقبالشان تا جلوی در رفتم . سلام کردم . به نرمی پاسخم را دادند و مرا به سایه درخت توتی که در وسط حیاط منزلمان بود, راهنمایی کردند . در راه از من پرسیدند : - از ما چه می خواهی ؟ گفتم : - شفا آقا . گفتند : - توشفا گرفته ای . دیگر چه می خواهی ؟ گفتم : - اگر شفا بگیرم , دیگر چیزی نمی خواهم . از سلامتی مگر چیز بهتری هست ؟ لبخندی زدند و در حالیکه به نرمی یک پر دور می شدند , گفتند : - پس به خانه برو . صدایشان لطافتی داشت که پر از اکسیر بهاری بود . انسان را به وجد می آورد . خستگی و درد را از وجود آدمی پاک می کرد . با این صدای حریری و لطافت بخش , شاداب شدم و از خواب برخاستم . در خانه نبودم . فضا برایم گنگ و ناآشنا بود . خوب که دقت کردم , فهمیدم که در بیمارستان هستم . مادرم بالای سرم نشسته بود و می گریست . تا نگاه باز مرا دید , اشکهایش را پاک کرد و فریاد زنان , از اتاق بیرون دوید تا دکتر را خبر کند . *** مادرمی گوید : - غمی مرموز توی دلم پنجه انداخته و گرمی اش , توی رگ و پی وجودم ریشه دوانده بود . برای دهمین روز متوالی بالای سرش نشسته بودم و عقده های دلم را با اشک , تسلی می دادم که متوجه شدم پلکهایش تکانی خورد و چشمانش باز شدند . بی اختیار فریادی پر از شادی کشیدم و به بیرون دویدم تا دکتر را خبر کنم . پرستارها به سمتم آمدند و یکی از آن میان پرسید : - چه شده است ؟ گفتم : - دخترم به هوش آمده است . اینرا گفتم و خود از هوش رفتم . وقتی به هوش آمدم , او با دکتر درباره خوابی که دیده بود حرف می زد . حرفهایش را شنیدم و آرام گریستم . *** پزشک معالج چنین می گوید: - خبر خوبی بود . به سرعت به بالین بیمار آمدم و او را معاینه کردم . عجیب بود . او بسیار سرحال و قبراق بود و اثری از اغمای ده روزه در سیمایش مشاهده نمی شد . بدنش داغ بود , اما تب نداشت . با او حرف زدم : - حالت چطور است ؟ - خوبم دکتر . دیگر هیچ دردی را حس نمی کنم عجیب بود . او اصلا لکنت زبان نداشت . در حالیکه پیش از آن , بعد از حضور هر تشنج , او می ماند و سکوت و خجالت و لکنت زبان . پیش داوری نکردم و منتظر جواب آزمایشها ماندم .اما از حرفهایی که می زد و از خوابی که دیده بود و برایم تعریف کرد , هنوز غرق در شگفتی و ناباوری بودم . *** بیماراظهار می دارد : - جواب آزمایشها که آمد , من حیرت و ناباوری را در نگاه پر ابهام دکترهای معالجم خواندم . برگه ها را دست به دست هم می دادند و با دقت محتویات آنرا مرور می کردند و با هم پچ پچ می کردند . از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدم , ولی حدس می زدم که دارای احساس مشکوک و گنگی , میان باور وناباوری اند. هرچه بیشتر می فهمیدند , بر میزان تعجبشان افزوده می شد . اما من در عین باور و یقین بودم, چون رویای من , رویایی صادقه بود و هیچ شبهه ای در صداقت آن نداشتم . *** مادر با گریه می گوید: بغض کهنه آسمان ترکیده بود و باران مویه کنان بر سر شهر فرو می ریخت . گویی آسمان هم با ابر نگاه من که از لحظه شنیدن خبر سلامتی او , در بارش مداوم بود , رقابت داشت . ماشین در زیر اشکهای یکریز و تند باران , که دستهای پر شتاب برف پاک کن ها هم , از پاک کردن آن , از شیشه ماشین عاجز مانده بود , بیمارستان را ترک کرد و ما را با خیالی شاد و دلی امیدوار و دنیایی از حرف , برای بازگفتن به اقوام و آشنایان , به سمت خانه برد . جلوی کوچه پر از ازدحام مردم بود . همه آمده بودند تا معجزه امام(ع) را با چشم خود ببینند . صدای صلوات همه کوچه را پر کرده بود و دود اسپند و عود, در حالیکه از زیر چتر بی بی در فضای خیس کوچه می پیچید , همراه با وزش نسیم می رقصید و تا آسمان می رفت . *** پزشک معالج با ذهنی پر از ابهام اظهار می دارد: - وقتی آنها رفتند , توفانی از تردید در ذهنم وزیدن آغازید . من ماندم و دودلی میان باور علمی یا اعتقاد مذهبی . بلحاظ علمی , خوب شدن ناگهانی یک بیمار بر اثر دیدن یک رویا , فقط می توانست یک حادثه کوتاه مدت باشد , اما از نظر ایمانی و با تکیه بر باورهای اعتقادی , باید می پذیرفتم که شفا , صورت پذیرفته است . پرونده بیمار را برداشتم . قلم به دست گرفتم و نیش آنرا در دل صفحه کاغذ فرو برده , چنین نوشتم : - ضمن احترام به اعتقادات و شعائر دینی و قبول شفای جسمی و روحی بیمارم خانم (ن- و), بدست با کرامت ائمه اطهار (ع) , اظهار نظر قطعی بهبود ایشان , با گذشت سالها و عدم بروز حملات و پی از چکاب مجدد و گرفتن نوار مغزی , میسور خواهد بود . *** و آخرین گزارش : (( در تاریخ 28/ 10/ 1383 نوار مغزی از بیمار شفایافته خانم (ن- و) گرفته شد . ایشان هیچگونه مشکلی ندارند و نوار مغزی , سالم بودن ایشان و عدم رویت علائم امواج تشنجی که در قبل از شفا مشهود بود را تایید می کند . )) دکتر سید محسن جهانبخش متخصص مغز و اعصاب نظام پزشکی :61020
__________________
|
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
قرق نام شفا یافته : ابراهیم سعیدی. نوع بیماری : سکته مغزی و فلج بدن. اهل : مشهد . سن در موقع شفا : 43 سال. پدربزرگ در چشمهای ابراهیم که نگاه گنگی از آن می ریخت زل زد و پرسید : - قهر کردی ؟ اونم با امام (ع)؟ ابراهیم نگاهش را بالا آورد و به چشمهای گود افتاده پدر که برقی در آن موج می زد و سرشار از مهربانی بود ، خیره شد و گفت : - آخه یکماه تمام ، هر روز به زیارتشان رفتم . خودم را دخیل عنایتشان بستم ، اما دریغ .... گوشه چشمی التفات نکردند . - طلبکار که نبودی؟ بودی ؟ - صحبت این حرفا نیست . بریدم بابا . - - شکست ؟ اونم به این زودی ؟ - شکست نخوردم . ناامید شدم . با این تن فلج ، شده ام سربار دیگران . - ناامیدی خودش یه جور شکسته . - می گید چیکار کنم ؟ - ریشه یاس را توی دلت بسوزان . - کار از کار گذشته . من دیگه خوب نمی شوم . - پاشو. باید با هم به زیارت برویم . با اکراهی که نمایاننده یاس بود، از جا برخاست ، بر ویلچرش نشست و همراه پدربزرگ راهی حرم شد . جلوی در ورودی حرم، زنی که نقاب بر صورت داشت ، راه را بر آنها گرفت . – کجا ؟ پدر بزرگ سلام کرد و ماجرای ابراهیم را برای زن نقابدار تعریف کرد . زن جلو آمد ، روبرو با ابراهیم نشست و در سکوت به اوخیره ماند . لحظاتی سکوت میان آنها جاری بود. بالاخره زن حباب خاموشی را ترکاند و با صدایی غمزده پرسید : - تو هنوز شفا نگرفتی ؟ ابراهیم با حالت خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : - شاید قابل نبوده ام . - و شاید هم .. زن خواست چیزی بگوید ، اما حرف میان لبانش خوابید . به سمتی اشاره کرد و گفت : - از این در داخل شوید . پدر بزرگ ویلچر ابراهیم را به سمتی که زن اشاره کرده بود چرخاند و خواست با او حرکت کند که زن دوباره راه را بر آنها بست . به پدر بزرگ اشاره کرد و گفت : - شما بمانید . او باید تنها به زیارت برود . پدر با تحیر در زن نگریست . با آنکه نگاهش پر از ابهام و سوال بود ، اما چیزی نپرسید . ابراهیم به سختی ویلچرش را حرکت داد و از زن و پدربزرگ دور و دورتر شد . وارد صحن حرم که شد تعجب کرد . هیچوقت حرم را آنگونه خلوت ندیده بود . گویی صحن را برای او قرق کرده بودند . در خلوت و سکوت و انعکاس چلچراغهای نورانی در آیینه های حرم ، جلو می رفت تا به ضریح مرقد امام رسید . ایستاد . هنوز باورش نمی شد. دچار گیجی و التهاب شده بود . آیا حقیقت داشت ؟ آیا به راستی او در کنار ضریح امام (ع) و در خلوت و قرق و تنهایی بود؟ فریاد زد ، خود را به ضریح چسبانید و های های گریست. - پاشو . پاشو مرد . چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟ ابراهیم چشمهایش را به سمت صدا چرخاند و با تحیر همسرش را روبرو با نگاهش دید . - تو اینجا چه می کنی ؟ - از صدای فریاد تو بیدار شدم . خواب دیدی ؟ ابراهیم نگاه حیرانش را به اطراف چرخاند و سپس با تعجب در زن نگریست . – من کجا هستم ؟ - کجا ؟ خب معلومه . در خانه خودت . – خانه ؟ - مگه قرار بود جای دیگری باشی ؟ - پس حرم .... قرق .... زن نقاب پوشیده .... پدربزرگ.... همه اینها رویا بود ؟ زن گریه اش را فرو داد و نگاه سرخش را به چشمهای ابراهیم سپرد . گفت : - تا نماز چیزی نمانده . وضویت را بگیر تا با هم به زیارت برویم . ابراهیم وضو گرفت و همراه همسرش راهی حرم شد. نماز صبح را در حرم خواند و شروع به خواندن قرآن کرد. - نمی خوای برگردی هتل ؟ زن پرسید و او با لبخند در نگاه همسر خیره شد . زن فهمید که باید بماند . پس بی آنکه چیزی بگوید ، کنار او نشست و مشغول دعا شد . حسی در درونش به او می گفت که اتفاقی خواهد افتاد . تا شب در حرم ماندند . بعد از نماز مغرب ، مراسم دعای کمیل آغاز شد ، ابراهیم در گوشه ای نشست و دعا را زمزمه کرد . از این زمزمه دل انگیز ، حالتی تصعیدی به او دست داد. احساس سبکی کرد . گویی تمامی وجودش را انبساطی خوش فرا گرفته بود . – یا من اسمه دواء و ذکره شفا ....یا سریع الرضا .... در زمزمه تکرار سریع الرضا بود که خستگی بر پلکهایش فرو نشست و دیگر چیزی نفهمید . – آقا ... آقا... با شما هستم آقا . صدای مردی را شنید که با او سخن می گفت : - دعا تمام شده . همه رفته اند . بی آنکه نگاهش را باز کند ، گفت : - من می مانم . آنقدر می مانم تا شفایم را از آقا بگیرم . – برخیز . تو به آرزویت رسیده ای . از شنیدن این گفتار بی محابا چشمانش را گشود و یک لحظه پاهای مردی را که در برابرش ایستاده بود، دید . به سرعت سرش را بالا آورد تا صورت او را هم ببیند . اما کسی در آن حوالی نبود . کم کم فهم خواب دیشب به ذهنش آمد . دیدار پدر بزرگ ... زیارت ... زن نقاب پوش.... قرق حرم ...... خلوت او در کنار ضریح و.... همه اینها نشانه های شفا بودند . از آن واقعه تا کنون ابراهیم هرگز بر ویلچر ننشسته است و کارهایش را خودش به تنهایی انجام می دهد .
__________________
|
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
باغ خاطره ها نام شفايافته : زهرا غلامعلي نوع بيماري : تومور استخوان سرش از هجوم خبر دوار داشت. دستش را تكيه دیوار داد تا مانع از زمین خوردن احتمالی اش بشود . سپس آرام بر روی نيمكتي كه در كنار اتاق قرار داشت نشست و سرش را میان هر دو دستش فرو برد ، براي لحظاتي كوتاه همه حواسش گم شدند . كمي بعد كه به حال آمد و دوباره حواس خود را بازيافت ، پلكهايش را بست و به خيال روز قبل از حادثه رفت. تصاویر ذهنی اش، مثل نمایش فیلمي بر پرده سینما ، از برابر نگاهش رژه رفتند . آخرين لحظات سلامتي اش را مرور كرد : آنروزهوا خشك و زمستاني و سرد بود. بي كه ابري در آسمان قصد باريدن داشته باشد. وقتی از خانه بيرون آمد ، زردي آفتاب سرد غروب زمستان بر بام و دامنه ديوار كوچه ماسيده بود و خورشيد بي رمق ، هم چون مرد خسیسي ، آخرین اشعه های زرد و بی رنگش را از سر شاخه هاي درختان بلند سپیدارهاي تبریزی جمع می کرد، تا قبل از رسیدن سپاه تاریکی ، در پشت کوه مغرب از نگاه شب پنهان شود. سوزی می وزید وآمدن شبی سرد و زمستانی را نوید می داد . از كوچه گذشت و وارد خیابان اصلي شد . اینجا باد جولان بیشتری داشت و سوز و سرمايش تن سوز بود .چادرش را به دور تنش محكم كرد تا شاید که از ضربه هاي ظالمانه شلاق باد در امان بماند . اما باد دست بردار نبود و با هر وزشی دور تنش می پیچید ، چادرش را به بازی می گرفت و لرز را بر اندامش می ریخت. دندانهایش از شدت سرما، کیپ شده بودند . قدمهایش را تندتر کرد و طول خیابان تا رسیدن به داروخانه را با گامهای بلندي طی نمود . این جوري سرما را کمتر حس می کرد . وارد دواخانه که شد ، گرمای متبوع فضای بسته آنجا ، حالش را بجا آورد . دفترچه مادر را روی پیشخوان ، در صف نوبت قرار داد و کنار بخاری كه با شعله هاي آبي بلند مي سوخت ، نشست . گرمای لذتبخش بخاری یخ وجودش را آب کرد . با ورود هر نفر به داروخانه ، سوز و سرما هم با او به درون مي ريخت و تا جايش را هواي گرم پر كند ، لحظاتي طول مي كشيد . نسخه پیچ نام مادر او را صدا زد . از جا برخاست ، دوای مادر را گرفت و از داروخانه بیرون آمد . غروب خورشيد ، اخگر به آسمان ریخته بود و چند تکه ابر کوچک مسی را در کوره مغرب ، داغ و قرمز می کرد . دوباره باد در لابلای چادرش پیچید و سرما را در تن و وجودش ریخت . دندانهایش با صدا به هم خوردند و استخوانهایش از شدت درد سوخت . سوز سرما کار خودش را کرد و وقتی به خانه رسید ، آشکارا می لرزید .همانشب تب کرد و در بستر افتاد و فاجعه آغاز شد *** قطره اشكي که در سلول نگاهش زندانی شده بود ، از حصار مژگان سیاهش گریخت و در جاده زرد و استخواني گونه اش به سرعت دوید و در شكاف پيراهنش پنهان شد نگاهش را باز کرد . دكتر هنوز داشت در اتاق ديگر با شوهرش پچ پچ مي كرد .غافل از آن كه زن همه گفتگوي او با شوهرش را شنيده است متاسفانه بیمارتان دچار تومور بدخیم استخوانی شده است یعنی یک سرما خوردگی ساده ، تبدیل به درد لاعلاج شده ؟ بله . متاسفانه ساده انگاشتن بیماری ، باعث شده بيماري گسترش پيدا كند و به كليه ها آسيب برساند يعني ....؟ اگر بيماري پيشرفت بيشتري داشته باشد ، ممكن است كليه ها را از كار بيندازد و حتي باعث كوري او شود در باز شد و شوهر درحاليكه با لبخندي تصنعي به سوي او مي آمد، گفت چيز مهمي نبود . دکتر گفت يك سرماخوردگي جزئي است بی اثر سعی داشت با گفتار و حرکاتش چنین وانمود کند که اتفاقی نیفتاده و بیماری او چندان مهم نبوده است . اما زن باور داشت که به انتها رسیده است . لرزی به تنش نشسته بود که از سرما نبود ، از ترسی بود که به دلش آمده بود . وحشت در وجودش رخنه کرده بود و آزارش می داد . یادش آمد که کسی به او گفته بود هیچوقت بیماری آدم را نمی کشد ، بلکه ترس از آن است که انسان را به نابودی می کشاند خواست دیو ترس را از وجودش بتاراند . اما نتوانست . پریشانی در تن بیمارش چنان دویده و ریشه گسترانیده بود که او بی رمق تر از آن بود که توان یارائی اش در برابر آن باشد .تنش تبدار بود ، اما وجودش را هوای سرد پوشانده بود . مدام می لرزید . گویی در برف و کولاک اسیر شده باشد کم کم بیماری خودش را بیشتر نمایاند . تعبیر دکتر به وقوع پیوست و کلیه های زهرا از کار افتاد . نور از یکی ازچشمانش رفت و با چشم دیگر هم تار و ناواضح می دید دیگر توان آنرا نداشت که جلوی حجم افکار بی افسار را بگیرد . مرگ در برابرش می رقصید . زمستان رفته بود ، اما روح سرما هنوز در وجودش باقی مانده بود شوهرش مثل شمع در کنار او می سوخت و ذره ذره آب می شد . از هر کاری که بتواند حتی برای لحظه ای او را به وجد آورد و از اندیشه بیماری بیرونش آورد ، دریغ نمی کرد .اما فایده ای نداشت . یکروز به او گفت برویم مشهد . چطوره ؟ هم زیارت ، هم شفاخواهی از شنیدن این پیشنهاد پر از شادمانی شد . خاطرات شیرین سفر قبلش به مشهد در پره های لطیف ذهنش موج زد و خاطرش را غرق در لذت کرد موافقم . کی حرکت کنیم ؟ همین فردا *** خورشید همه آغوششش را توی کویر ریخته بود . اتوبوس زوزه کشان ،جاده ای را که مثل طنابی بزرگ و پیچا پیچ ، در وسط بیابان افتاده بود ، طی می کرد . زهرا سر بر شانه شوهرش گذاشته و در خیالی خوش فرو رفته بود . نوعی خوشی درونی توی دلش ورجه ورجه می کرد . درد را بکلی از یاد برده بود . به سفری می اندیشید که شاید انتهایش شفا باشد . شاید . شاید . شاید این جمله را چند بار با خود تکرار کرد . تا آنروز هیچوقت تا به این اندازه به شایدها امیدوار نبود . اما حالا ... عجیب بود که پر از باورهای کودکانه بود لحظه ای با خدا حرف زد و شرط و پی کرد خدایا من هنوز جوانم . آرزو دارم . چرا باید دردی جانکاه ، شادی را از زندگی ام برباید و اندوه را جایگزین همیشگی اش کند ؟ خداوندا من زندگی را دوست دارم . با امید می آیم ، مپسند که ناامید برگردم . من به نزد کسی می آیم که نشان از رحمت بی شائبه تو دارد . در حرم او بست خواهم نشست و عاجزانه شفایم را طلب خواهم کرد . اما نه از او ، یلکه از تو شفا می خواهم . او تنها واسطه میان خواهش من و عنایت توست . پس به آبروی عزیزش ، خواهشم را بر آورده ساز . آمین . *** از حرم و از کنار پنجره فولاد ، پنجره امیدش را به سوی خدا گشود و نه با قفل یا تکه ای پارچه ویا طناب و نخ ، که با همه دلش ، قفل امیدی به ضریح کرامت امام (ع) محکم کرد و آنقدر گریست تا خواب بر چشمانش حاکم شد در خواب بود یا بیداری ؟ نمی دانست . اما چشمهایش ، بسته بود که نوری از درون حرم بر آن تابیدن گرفت . گویی کسی به نگاه بسته اش، چراغی انداخته و به سمت او می آمد نور آنقدر پیش آمد تا حرارت و گرمایش را حس کرد . داغ شده بود . داغتر . و نور در برابر نگاه بسته اش ، مدام رنگ عوض می کرد . سفید ، آبی ، بنفش ، قرمز و سبز صدایی از دور توی هوا موج خورد و جلو آمد و بر پره گوشهایش نشست . گوشش را تیز کرد . کسی قرآن می خواند . صدا تا بیخ گوشهایش آمد . گویی کسی در کنار گوش او نجوا می کرد . نوای غریبی داشت . مثل حریر نرم و لطیف بود. پر از لطافت اکسیری بهار، لطافتی که آدمی را مست و دلخوش می کرد و با خود به باغ خاطره ها می برد . زهرا در باغ خاطره ها می دوید و از درختان پر شکوفه بهار گل می چید . انگار در زمین نبود . بیمار هم نبود . کودک بود . سالم . سرزنده و قبراق . مثل پرنده ای در هوا ، سبک ونرم و بی وزن . همه باغ پر از صدای آواز بود . صدای چهچهه بلبلان زیبا یکباره نور رفت و صدا خوابید . آرام آرام نوای زمزمه و دعای زائران جای سکوت را پر کرد . زهرا پلکهایش را گشود . جمعیت در نگاهش پیدا شدند . نگاهش را چرخاند تا رسید به مادرش که کمی آنسوتر دعا می خواند و با چشمان پراز اشک التماس می کرد زهرا نگاهش را از مادر به آسمان و به پرواز کبوتران و به گنبد زرد طلایی حرم و به پرچم سبزی که با وزش نسیم بهاری می تابید و صدایش در فضا می پیچید ، داد و با هردو چشم مملو از نگاهش گریست
__________________
|
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
رویای شیرین شفا نام شفایافته : خانم ن – ب نوع بیماری : سرطان خون تاریخ شفا : 26/1/1383 سن در هنگام شفا : 33 ساله شغل : خانه دار اهل : آبادان – ساکن ماهشهر زنگ ساعت یازده بار نواخت و با صدای کشدارش از خواب بیدارم کرد . اما نه ......, شاید این تصور اشتباه من بود که فکرمی کردم , عامل بیداری بی موقعم , صدای کشدار زنگ ساعت بوده است . من بعد از آنی که از خواب بیدار شدم , صدای ناقوس مانند ساعت را شنیدم و تعداد زنگهایش را شمردم ... یک ....دو ... سه ... , .... نه ... ده .... یازده . بله , درست یازده بار نواخت و من صدای هر یازده زنگ ساعت را بصورت واضح شنیدم و نعداد آن را شمردم . پس زمانیکه ساعت به صدا در آمده بود, من بیدار بودم. آهان... حالا به خاطر آوردم . من تشنه بودم و عطش بر لبهایم نشسته بود, طلب آب کردم . مردی خوش چهره را دیدم که از سمت سقاخانه به سویم می آمد و پیاله ای آب در دست داشت . آب را به من تعارف کرد . پیاله را از دستش گرفتم و در چهره اش دقیق شدم . عجیب بود . مرد چهره ای نداشت و صورتش همه نور بود . از فرط عطش , پیاله آب را لاجرعه سر کشیدم و از مرد تشکر کردم . تنها لبخندی زدکه آرامشی در وجودم پدید آورد . مرد رفت و با رفتنش احساسی از سرما همه وجودم را پر کرد . انگار در رگهایم خونی سرد جریان یافته باشد , بدنم سرد سرد شده بود . از شدت لرز از خواب بیدار شدم و همزمان, ساعت حرم شروع به نواختن کرد . تعداد زنگهایش را شمردم . یازده بار نواخت . پس ساعت یازده شب بود . نگاهم را به اطراف چرخاندم . عده ای از دخیل بستگان حاجتمند و ملتجی , همچنان در خواب بودند و عده ای هم , مشغول نماز و راز و نیاز با خدا و التجا به امام (ع) . با آنکه نیمی از شب گذشته بود , اما فضای صحن , همچنان زنده و پر ازدحام بود . صدای ذکر و دعایی پر سوز, پره های گوشم را نوازش می داد . نگاهم را به سمت صدا چرخاندم . همسرم بود که با اشک دعا می خواند . - بیداری ؟ من پرسیدم و او نگاه خیسش را به سوی من چرخاند , لحظه ای در نگاهم مکث کرد و سپس پاسخ داد : - آره. خواب به چشام نمیاد . و پرسید : - تو چطور ؟ چرا بیداری ؟ - من .... من خواب عجیبی دیدم . - چه خوابی ؟ - خواب دیدم که تشنه ام . طلب آب کردم . مردی که صورتش نور بود و آستینهای بلندی داشت و قدش آنقدر بلند بود که گویی به آسمان می رسید , به سویم آمد و پیاله ای آب به من داد . در خواب , آب را نوشیدم و حالا که بیدار شده ام , احساس می کنم سیرابم . دیگه بر لبام عطشی نیست . بدنم تب ندارهو, و وجودم را دردی آزار نمیده . انگار آب شفا نوشیده ام . همسرم خوشحال شد و با همه چهره اش خندید . سپس بی آنکه بخواهد , یک نوع زاری و التماس با شکوه , مثل عجز اشک در چشمانش هویدا شد و آرام گریست . نگاهم را از نگاهش برگرفتم تا آسوده و راحت بگرید و سنگینی دردی را که با بیماری لاعلاجم , سالها در وجودش کاشته بودم , از سینه اش خالی کند . نگاهم را به آسمان دادم و به ستاره ها که نعش خاموش شب را بر دوش می کشیدند و با چشمکهای بی شماره شان , آسمان را به مجمعه ای پر نور مبدل کرده بودند . پس از گذر زمانی به سکوت میان من و او , خنجر صدای بغض آلودش , پهلوی سکوت را درید و نگاه مرا متوجه خود کرد . شوهرم درحالیکه اشکهایش را پاک می کرد , گفت : - فکر می کنی که رویای تو , رویای صادقانه باشه ؟ با تردید گفتم : - امیدوارم . دستهایش را بالا برد و زیر لب دعایی خواند .سپس به سمت من برگشت و با کلامی پر شتاب گفت : - پاشو و نماز بخون . اگه عنایت خدا بر تو نازل شده باشه , باید سجده شکر بجای آوری . از جا برخاستم و به سمت سقاخانه رفتم تا وضو بگیرم و سر به ستایش و ثنای خداوند , بر خاک بندگی او بنهم . نسیمی که از بالای گلدسته های حرم می وزید , بوی عود و عنبر داشت . *** اوایل سال 82 بود که احساسی از ضعف و سستی بر من مستولی شد . به دکتر مراجعه کردم , و او دستور چند آزمایش داد . پس از آنکه آزمایش ها را انجام دادم و برگه های آنرا به نزدش بردم , لحظات زیادی را در سکوت گذراند و آنگاه , نگاه حیرانش را به من دوخت و خیلی قاطع گفت : - باید بستری بشید . البته نه در اینجا . چون امکانات این بیمارستان برای تشخیص و معالجه بیماری شما اندکه. باید به اهواز مراجعه کنین . در دلم درد و بدبختی را حس کردم . به گلویم عقده شد . توی دلم قورتش دادم و از دکتر پرسیدم : - مگر بیماری من چیه ؟ از زیر طاق بست ابروان سیاهش, نگاه محزونی به نگاه نومید من افکند و گفت : - هنوز کاملا مشخص نیست . باید آزمایش و بررسی بیشتری صورت بگیره . سپس قلم را برداشت و نامه ای نوشت و مرا به بیمارستان گلستان اهواز معرفی کرد . آنشب را تا صبح نخوابیدم و با افکاری مغشوش و در هم دست به گریبان شدم . آنقدر گریستم که چشمانم از شدت درد می سوخت . انگار سیخ داغ توی آن فرو کرده بودند . صبح که دمید , وقتی که خورشید محبت بی دریغش را با انوار طلایی خویش بر سر شهر ریخت , و همهمه یک روز نو , همه کوچه ها و خیابانها را پرکرد , بار و بنه سفر را بسته و با دلی مملو از تشویش و نگرانی , راهی اهواز شده بودیم .در اهواز دوباره مورد چند آزمایش دیگر قرار گرفتم و در نهایت دستور بستری شدن من در بیمارستان گلستان صادر شد . همسرم وقتی به بالینم آمد , گرفته و ملول می نمود . علتش را جویا شدم , پاسخ درستی نداد . خستگی را بهانه افسردگی و ملالش خواند و سعی مرد از پرسشهای دوباره من بگریزد . در نگاهش یک جور دلواپسی و هراس می دیدم . اما هر آنچه تلاش کردم که دلیلش را بیابم , نتوانستم . چند روزی را در بیمارستان سپری کردم , ولی در حالم هیچ تغییری صورت نگرفت . مرا به بیمارستان شفا, نقل مکان دادند , و در آنجا حقیقت تلخی بر من آشکار شد . از گفتگوی در خلوت و آرام همسرم با دکتر , پی بردم که مبتلا به بیماری لاعلاجی شده ام که نام منحوسش سرطان است . از دانستن این موضوع ناراحت شدم , ولی خودم را نباختم . می دانستم که خطرناکتر از بیماری , ترس از آن است . دوسال با درد و غم دست و پنجه نرم کردم . دو سالی که چون یک قرن گذشت . چنان پیر و شکسته و نحیف شده بودم , که خودم را در آینه نشناختم و از دیدن آن چهره لاغر و استخوانی و زرد , متحیر شدم . مرگ بدجوری داشت , چهره کریه اش را نشانم می داد . اما من تصمیم خودم را گرفته بودم .التجا به امامی که ناامیدی در درگاه مقدسش راهی ندارد . شوهرم با شنیدن این خبر , ذوق کرد . گویی که او هم در خلوت خویش, به این باور و انتخاب رسیده بود . *** ماه گرد و کامل , از برابر ابرهای تکه تکه و کوچک سان می دید و اتوبوس ما در گذری پر شتاب ازجاده ای سیاه و خیس از باران دوشینه , درختان کنار جاده را , چون خطی کشیده , از جلوی نگاه ما می گذراند . نگاهم را از بیرون کندم و به مسافرانی , که هر کدام با اندیشه ای و خیالی متفاوت و به قصد و نیتی گونه گون, راهی این سفر شده بودند , که من از آن ناآگاه بودم , خیره شدم . اندیشیدم : - اگر همه اینا , به خواسته ای و تمنایی راهی سفر شده و طلب شفایی داشته باشند , آه کدام سوزنده تر خواهد بود و امام (ع) , التجای کدامینشان را پاسخ خواهد داد ؟ از این اندیشه , توفانی از امید و یاس همه زوایای روحم را کاوید . مجموعه ای درهم و برهم از گویه ها و مویه ها شدم : - ای خدا , من هنوز خیلی جوونم . هر جوونی آرزو داره . زندگی رو دوست داره و دلش می خواد که به بخشی از هزاران آرزوهایش برسه . این بیماری همه آرزوهای منو تبدیل به یه خواهش و التماس کرده , و اون شفاست . آره , زخم این سینه پریش و پر درد رو , فقط یک مرهم لازمه , اونم عنایت و کرم توست. پس منو دریاب . از همانجا رو به سوی مشهد کردم و امام (ع) را واسطه و شفیع گویه هایم با خدا قرار دادم : - ای امام (ع) رئوف و مهربان , جز تو, به که التجا کنم ؟ غیر از تو , به که امید ببندم ؟ تو خود بگو چه کنم ؟ جز تو , به که روی بیارم که شفیع میون من و خدا باشه ؟ شب را تا به صبح با این گویه ها و مویه ها بیدار بودم و حتی پلک هم نزدم . وقتی که صبح می دمید و خورشید بر سر کوهها و تپه های بلند , خودش را نشان می داد . من از شدت خستگی به خواب رفته بودم . *** چشمم که به حرم افتاد , و به گنبد طلایی و گلدسته های بلندش , پر از شعف و شادمانی شدم . بی تامل به زیارت شتافتم و پشت پنجره فولاد نشستم و دلم را به امید عنایت و شفایش , به ضریح گره زدم . تا شب به انتظار نشستم و از ته دل گریستم . وقتی تاریکی بر بام شهر فرو می ریخت و بر دیوارها و شاخه های درختان سر می خورد و از حضور سیاهش همه جا را ظلمت فرا می گرفت , خستگی نیز در نگاه گریانم نشست و پلکهایم را روی هم نشاند . چه مدت زمانی در خواب بودم ؟ نمی دانم . اما رویایی عجیب مرا از خواب بیدار کرد . رویای شیرین شفا .
__________________
|
|
|
|
|
|
#9 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
ستاره ای در سراب نام شفایافته : زهرا منصوری . نوع بیماری : فلج تمامی بدن. تاریخ شفا :1366/05/13 شوهرم جوان است .او همسري جوان و شاداب مي خواهد. زني كه مثل بقيه زنهاي روستا همه كارهاي خانه را انجام دهد ، وقتي شوهرش خسته و كوفته از كار روزانه به خانه برمي گردد ، به استقبالش برود ، برایش چايي تازه دم بريزد و با لبخندش خستگی را از تنش بکاهد. وقتي به ميهماني مي روند ، شانه به شانه شوهرش قدم بزند ، و مرد زنش را با افتخار به اقوام و دوستان معرفي نماید و از خوبيهای او تعريف كند . - اما حالا چي ؟ با كدام پا همراهش شوم؟ با كدام دست یاورش باشم ؟ با كدام زبان هم كلامش گردم ؟ نه، نبايد انتظارداشته باشم كه به پايم بنشيند تا پير شود. تا كي تحمل خواهد كرد ؟ يك سال ؟ دو سال؟ ده سال ؟ نه . بالاخره خسته خواهد شد و مرا رها خواهد كرد . پس قبل از آنکه در نگاهش حقیر شوم ، بايد تكليفم را با او روشن كنم . بايد حرف دلم را برايش بگويم. بايد از او بخواهم که طلاقم بدهد و خودش را از زير بار مسئوليت من رها كند. به او خواهم گفت . همين امروز كار را يكسره خواهم كرد. وقتي به خانه برگردد ، همه حرفهايم را به او خواهم گفت. اما…… با كدام زبان ؟ آه… كه تا چه حد درمانده ام . چه كنم ؟ چقدر دلم برايش مي سوزد. چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل كند . به پاي من بسوزد و بسازد و آرام آرام ذوب شود ؟ نه . من نباید باري بر دوشش گردم . نباید وسيله عذابش باشم ، نمي خواهم هر وقت مرا می بیند ، غم و اندوه قلبش را بشکند و غصه دیواره دلش را بلرزاند. اما چه كنم ؟ آه… اگرزبان می داشتم … همه چيز بيكباره اتفاق افتاد . عباس بر ايوان خانه به ستونی تكيه داده بود و غروب زیبای خورشید را به نگاهش مي كشيد . من آخرين تكه هاي لباس را بر روي بند مي آويختم كه ناگهان دردي در تمام بدنم جاری شد . بي اختيار جيغی كشيدم و بر زمين فرو افتادم . عباس به سويم دويد و من فقط شنيدم كه فرياد زد : - یا امام رضا (ع) . وقتي به هوش آمدم ، بر تخت بيمارستان بودم . خواستم از جا برخيزم ، اما گويي مرا برتخت دوخته بودند . عباس در برابر نگاهم ايستاده بود و با تشويش مرا مي نگريست . همینکه مرا به هوش دید ، به بیرون دوید و فریاد زد : - خانم پرستار.... خانم پرستار.... همسرم به هوش آمد . لحظه ای بعد همراه با پرستاري وارد اتاق شد . درپي آنها پدر و مادر پیرم نیز با چشماني پر از باران گريه به بالینم آمدند. خواستم سلام كنم ، اما زبانم در دهان قفل شده بود. تنها گريه بود كه به ياري ام آمد . اشك مرهم دردم شده بود . عباس دستان بي حس مرا در دستانش گرفت و آرام ناليد : - غصه نخور ، انشا ء ا ... خوب مي شي . من هم چنين باوري داشتم ، اما پندار غلطي بود .از آنروز دیگر قدرت حركت از من سلب شد . مثل يك چوب خشك شده بودم . تكه گوشتي كه نه قادر به حركت بود و نه توان سخن گفتن داشت . كاش مي مردم . مرگ آغاز راحتي من بود. اما نمردم . ازبيمارستان که مرخص شدم ، هیچ تغييري درحالم بوجود نیامده بود . درمنزل همه دورم را گرفتند . پدر ، مادر ، برادرها و خواهرهايم . همه مرا به اميدواري مي خواندند . ولي كو نشانی از اميد ؟ كم كم همه خسته و نااميد رفتند. من با عباس تنها ماندیم .آنروز عباس با نگاهی که پر از مرواریدهای اشک بود، به سراغم آمد و در کنار بسترم نشست .آرام گریست و زمزمه کرد : - معالجه ات مي كنم . حتي اگر همه زندگيم را خرجت كنم . نااميد نباش زهرا . توبايد خوب بشي . نگاه پر اشك و حسرتم را از نگاه بارانيش به سوي عكس روي طاقچه اتاق ، كه اوايل ازدواجمان درمشهد گرفته بوديم ، چرخاندم و آرام گريستم . خواستم با نگاه به او بفهمانم كه مرا به زيارت آقا ببرد . حرف نگاهم را خواند و شنيدم كه آرام زمزمه می كرد : ((یا ابالحسن ... يا علي بن موسي ...يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله )) *** نگاهم پر از پرواز كبوتران حرم شده بود كه برلاجوردي آسمان در چرخش و فرود بودند و بر گوشهايم نجواي عاشقانه دردمندان حا جتمند که دخیل حضرتش بسته بودند ، جاری بود . عباس مرا دخيل بسته و خود به شفاعت خواهي و زيارت داخل حرم شده بود. تشنه بودم . عطش بد جوري به جانم افتاده بود و برلبهایم و من عاجز از واگويي نيازم ، نگاهم را بی هدف به هرسو می چرخاندم . كمي دورتر از پنجره فولاد ، درست برابر با نگاه مشتاق و عطشناكم ، سقاخانه حضرت قرار داشت . با پياله هايي طلايي رنگ كه دردست زائرين ، پر آب مي شد ، و لبهاي پرعطش وتشنه را سيراب مي كرد . آه ... اگرمي توانستم خودم را به سقا خانه برسانم، اگر در پاهايم توان حركتي بود . خود را از آب گوارا سيراب مي كردم و به هردخيل بسته ناتواني كه ياراي حركتش نبود ، آب مي دادم . افسوس ... افسوس كه خود نيز حلقه اي از اين سلسله بودم . - آه خداي من ...او كيست كه مرا مي خواند ؟ روبروي با سقاخانه ، مردي بلند قامت ايستاده بود و از من مي خواست كه به نزدش بروم . او که بود ؟ از من چه مي خواست ؟ شايد نمي دانست كه مرا ياراي حركت نيست . كمي جلو آمد . چهره اي متبسم و نوراني داشت . شالي سبز برگردن آويخته بود . پياله ای پر از آب را به سمت من گرفت و تعارف کرد : - برايت آب آورده ام .می دانم که تشنه ای . بنوش . با ولع دستهايم را به سويش دراز کردم . قامتش بلند بود و دستم به او و پياله آبش نرسید . لبخندي مهربان برلبهايش نشست . آرام جلو آمد و گفت : - برخيز . آب را براي تو آورده ام . بگير. - نمي توانم . من ...من .... ناتوانم ...فلجم. - برخيز . مي تواني . آب را بگير و بنوش . سعي خودم را کردم . بر پاهاي بي حس و بي رمقم نشستم و دستهاي ناتوانم را به سمت او دراز کردم . پياله را از او گرفتم و لاجرعه سر كشیدم. - سلام برحسين (ع) شهيد . چه آب گوارايي بود. لبخندي زد و آرام دور شد . صدايش کردم: - آقا ..... دورتر و دورتر شد . به سويش دویدم : - آقا با شما هستم . بايستيد . اما او خیلی دور شده بود . به ناگاه ايستادم و ناباور به خود نگریستم که بر پاهاي خود ايستاده بودم و با زبان خود حرف مي زدم . با شادمانی فرياد كشیدم : - يا امام رضا (ع) ........ و به سوي حرم دویدم . زنان مرا در حلقه خويش قرار دادند . در حلقه سياه و مواجشان گم شدم . عباس كه ازحرم بيرون مي آمد ، مرا ندید . كبوتران از بام گنبد امام اوج گرفتند و در آبي بيكران آسمان رها شدند . من نيز بسان كبوتری عاشق ، و همچون ابري سبكبال ، بر دستان ملتمس و پر از دعاي زنان ، به پرواز آمدم . نقاره خانه همنوا با سرور و شادماني من مي نواخت . گويي مي خواست شادي مرا به گوش همگان برساند . عباس تکیه بر دیوار حرم داده بود و می گریست . بی شک گریه او گریه شادی بود .
__________________
|
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
روياي تعبيرشده نام شفا يافته :آقای شرافتی . 27 ساله . نوع بيماري : سرطان روده آیا براي شما پیش آمده است كه تصميم به انجام كاري گرفته باشید ، ولی بناگاه بر اثر اتفاقی همه برنامه هايتان به هم بخورد ؟ من بارها این اتفاق را تجربه کرده ام ، حتي مي توانم ادعا كنم که بيشتر اوقات , وقتي درخصوص انجام كاري , فكر پيشکی كرده , و یا برای انجام کاری پیش از زمان مقرربرنامه ریزی کرده ام , آن كار به سامان نرسيده , و یا در انجام آن, وقفه و مشکل بوجود آمده است . آنروز هم چنین یود . من از هفته ها قبل فكرهايم را كرده و تصميمم را براي سفر به مشهد علنی کرده بودم . حتي نوع وسيله سفر را نیز انتخاب کرده و بلیط قطار را پیش خرید کرده بودم . نزد خود برنامه ریزی کرده بودم كه در طول يكهفته اي كه در مشهد خواهم بود , به منزل که بروم و حتی چه مدت در آنجا بمانم . ولی ..... درست دو روز مانده به حرکت ، وقتی همه کارهای پیش از سفر را انجام داده و با دوستان و اقوام و همسایگان خداحافظی کرده بودم , بیکباره اتفاقی ناخواسته و پیش بینی نشده , همه برنامه هایم را به هم زد .... آنروز در مغازه مشغول اتو کردن پيراهن يكي از مشتريهایم بودم که به يكباره سرم گيج خورد , چشمانم سياهي رفت و دردي در پهلو و دلم پيچيد . بي اختيار اتو را رها كرده و در حاليكه از درد به خود مي پيچيدم , روي صندلي افتادم . اتو پيراهن مشتري را سوزاند و من از شدت درد , هيچ عكس العملی نتوانستم نشان بدهم . دود تمامی فضاي مغازه را پر كرده بود , همسايه ها که متوجه آتش شدند , سراسیمه به مغازه ام ريختند و مرا از میان دود و آتش نجات داده ، به بیمارستان منتقل کردند. در تمامی این مدت , با آنكه ظاهرا بی هوش بودم , ولي همه چیز را می فهمیدم و همه صداها را می شنیدم . حتی گفتگوي دكتر را با پرستارها بوضوح شنيدم . دكتر پس از صحبت با پرستارها , به نزد همسرم که بالاي سرم نشسته بود و مي گریست , آمد و گفت : - متاسفانه همسرتان دچار یک نوع بيماري بدخيم روده شده . ما سعي داريم با انجام یک عمل جراحي , از شدت نفوذ اين بيماري به بقيه اندام , جلوگيري كنيم , ولي باید به اطلاعتان برسانيم كه اين عمل بسیار خطرناکه و اميد به موفقيت در آن , بسیار كم است . به همین خاطر لازم است که شما , رضایت خودتان را از انجام این عمل اعلام کنید و برگه رضایتنامه را امضا نمایید. همه حرفهاي دكتر را شنيدم, اما طوری وانمود كردم که نشنیده ام . می خواستم همسرم از آگاهي من به اين مسئله بويي نبرد , بنابر این در تمام طول مدتي كه در بيمارستان بودم و اقوام ودوستان به ديدنم مي آمدند , با خنده و شوخی و تظاهر به شاد بودن , سعي كردم چنین وانمود كنم كه از ماجرای مریضی ام بي خبرم . حتي وقتی همسرم از من خواست تا اجازه بدهم که مرا عمل کنند, با خنده گفتم : - حرفی نیست . فکر کردی از عمل می ترسم ؟ آنگاه با خنده , برگه های رضایت را امضا کردم و به دست او دادم . چند روز مانده به عمل , ناگهان حالم رو به بهبودی گذاشت و درد از وجودم جدا شد . حس می کردم که به کلی خوب شده ام . دکترها گفتند : - این بهبودی , موقتی است. ولی من از فرصت استفاده کردم و به همسرم پیشنهاد دادم که: - یادته قرار بود با هم به مشهد برویم ؟اما بیماری من باعث به هم خوردن برنامه سفرمان شد؟ چطوره حالا که حالم بهتر شده , سفرمان به مشهد را به انجام رسانیم؟ گفت : - چه عجله اي ؟ وقتی حالت خوب شد, می رویم . با خنده گفتم : - مطمئن باش حالم از این بهتر نمی شه . ببین من هیچ دردی ندارم . حالم کاملا خوبه . گفت : - : باید دکتر تشخیص بده , نه تو . گفتم : - : اجازه دکتر با من . مجاب شد و گفت : - اگه دکتر اجازه داد , قبول است. تصمیمم را گرفته بودم , پس با اصرار فراوان اجازه ترخیصم را از دکتر گرفتم و فرداي همان روز , راهي مشهد شديم . در راه با شوخي و خنده سعي كردم , همسرم را که در دریایی از اندوه و غم غرق شده بود , از فکر و خیال در بیاورم , اما او , آنچنان فكور و پريشان , در خود فرو رفته بود , که من بیش از آنکه نگران حال خودم باشم , دلواپس وی بودم . خوب مي دانستم چه دردی در سینه دارد , آگاه بودم که در انديشه مشوشش چه می گذرد . او اندوه درد لاعلاج مرا در سينه داشت . پس برای بیرون آوردن او از این حالت ماتم و عزا, از خاطرات گذشته گفتم. از روزهاي شاد اول ازدواجمان . اما اثری نبخشید . شب را با انتظار به صبح رساندیم ، تا آنکه با طلوع اولین اشعه های کمرنگ خورشید ، به مشهد رسیدیم . با ديدن بارگاه ملكوتي امام رضا (ع) , اشك در خانه چشمانم حلقه زد . همسرم نیز که گويي بهانه خوبي برای سبک کردن غصه های خود يافته بود , با صداي بلند می گريست . بي آنكه كسي از راز دلم آگاه باشد , همه حديث درد و اندوه درونم را به امام (ع) گفتم و از او مدد خواستم تا ياري ام کند و از خدا بخواهد که درد و غم, از زندگی ساده و عاشقانه ما دفع و دور شود . دومين شبي كه در مشهد بودیم , درد دوباره به سراغم آمد , و از شدت آن بیهوش شدم . در عالم بیهوشی , کسی را ديدم که به سراغم آمد و از من خواست تا فردا به حرم بروم و به مدت دو شب دخيل ببندم , تا مرادم حاصل شود . وقتی به هوش آمدم از همسرم خواستم مرا به حرم ببرد , تا خود را به درگاه عنایت آفا , دخيل ببندم . با آنکه شب بود و هوا به شدت سرد و بارانی بود , اما همسرم بی هیچ بهانه ای مرا به حرم برد و در کنار پنجره فولاد دخیل بستم . با خود عهد کردم تا شفایم را از امام (ع) نگیرم , از حرم بیرون نخواهم رفت . همسرم تا صبح دركنارم نشست و آرام گریست . صبح که شد , از من خواست به مسافرخانه برگرديم . گفتم: - من عهد کرده ام تا شاهد تعبير رويايم نباشم ، از اینجا تکان نخورم. پرسید : - چه رویایی؟ تمام ماجرایی را که در عالم بیهوشی و خواب دیده بودم , برایش تعریف کردم . او هم با شنیدن ماجرا , از رفتن منصرف شد و گفت : - پس من هم می مانم . تمامي دو روزي را كه در حرم بودیم , همسرم در كنارم بود و لحظه ای مرا تنها نگذاشت . دومین شب حضورم در حرم ، وقتي صحن تقريبا خلوت و خالی شد , خود را به ضريح پنجره فولاد رساندم و پنجه بر شبکه های آن افکندم . از صمیم دل با امام درددل کردم و از او خواستم تا شفایم را از خدا بخواهد . نیمه های شب بود که احساسی از رخوت وسستي به سراغم آمد. خستگی بر پلکهایم نشست , و خواب خيلي زود به سراغم آمد . در عالم خواب نوري سبز را ديدم که از ميان ضريح مطهر امام (ع) , تابیدن گرفت و به سوي من آمد ، نور در برابر من به صورت تصويري از يك انسان در آمد. انسانی كه صورتي پر از نور داشت و خطوط چهره اش به نگاه نمی آمد . تصويرنوراني مرا مخاطب قرارداد وگفت : - آب خواستي ؟ بيا اين قدح آب را برای تو آورده ام . بگير و بنوش . دستي سبز از ميان عباي سفيد و نوراني آن مرد بيرون آمد و قدحي پر از آب را به سمت من گرفت . قدح را گرفتم و آب را لاجرعه سركشيدم ، آبی بس گوارا و شیرین بود . به وجد آمدم . شادمانه خنديدم . خنده ام کم کم تبديل به گريه شد ، گريه شوق و شادمانی . در اين حالت , از خواب بيدارشدم . گرداگردم را زائرینی گرفته بودند , كه هركدام سخني برلب داشتند : - گويا شفا گرفته . - خوشا به سعا دتش . - مورد عنايت واقع شده . - امام رضا (ع) به ديدنش اومدن . - ....... احساس كردم هيچ دردي ندارم . سبك شده بودم ، بي آنكه اختياري از خود داشته باشم ، چونان كبوتري , به پرواز در آمدم و رقصی سماع گونه را بر امواج پر تلاطم دستهای زائران آغاز کردم .رقصی توام با شادي و دعا و صلوات , که موسیقی اش, آوای روحانی و طرب انگیز نقاره خانه بود . از آن پس، درد هرگز به سراغم نیامد و دکترها پس از معاینه و بررسی پرونده پزشکی ام , اعلام کردند که هیچ عارضه ای از بیماری سابق , در وجودم باقی نمانده است .
__________________
|
|
|
|
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اتاق, ارتباط, از, است, برای, بلند, تاریخ, جلو, خود, خون, در, درخشان, راه, رنگ, روشن, سقف, شد, عبور, فروش, كه, می, نام, هشتم, همه, گرفته |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|