آخرين مطالب ارسالي سايت

بازگشت   Forum98 > کتابخانه الکترونیکی > تایپ کتاب > کتاب های تایپ شده توسط کاربران
ثبت نام وبلاگ ها راهنما تقویم جستجو ارسالهاي امروز نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده
آپلود سنتر بازهای آنلاین فال حافظ فروشگاه خروجی سایت نقشه سایت آپلود سنتر فایل

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-11-2011   #61 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

چشمانی که پر از نگاه شد
نام شفایافته : حسین و رعنا
اهل : تبریز
نوع بیماری : کور مادرزاد

آنروز خاله و پسر خاله که به خانه ما آمدند ، دستهایشان پر بود . خاله یک جعبه شیرینی در دست داشت و پسرخاله دسته ای گل و یک بسته کادو پیچ.
مادر خوشحال به استقبالشان شتافت و من و خواهرم مریم از پنجره آنها را نگاه کردیم . می خواستم طبق عادت همیشه از آشپزخانه بیرون بدوم و به استقبال خاله رفته و او را بغل کنم و ببوسم ، اما مریم مانعم شد و گفت :
- خودتو سبک نکن دختر .اونا اومدن خواستگاری.
- خواستگاری؟ خواستگاری کی ؟
به سادگی من خندید و گفت : خب معلومه خواستگاری تو.
رنگم مثل گچ سفید شد .شرمی دخترانه همه وجودم را پر کرد . به آشپزخانه برگشتم و خودم را مشغول کار کردم . لحظه ای نگذشت که مادر صدایم کرد تا برای خاله چایی ببرم . برای اولین بار بود که از خاله خجالت می کشیدم .
از مریم خواستم که او چایی را ببرد . خندید و گفت :
- چایی بهونه است . پسرخاله می خواد تو رو ببینه .
- اون که همیشه منو می بینه .
- این دفعه فرق داره . می خواد به چشم خواستگار ببیندت .
چادرم را به سر کشیدم . سینی چایی را برداشتم و داخل شدم . سلام کردم . خاله با مهربانی جوابم را داد . اما نه مثل همیشه که می گفت : سلام خاله جون .
او این بار عروس قشنگم صدایم کرد . از شنیدن این حرف ، قلبم شروع به تپیدن کرد و همینکه سینی چای را جلوی پسرخاله گرفتم و او با همه نگاهش در من خیره شد ، دستم چنان لرزید که استکانها در داخل سینی به صدا در آمدند .
فکر نمی کردم مراسم عروسی ام به این سادگی و با این سرعت انجام شود . از روزی که خاله به خانه ما آمد ، تا زمانیکه من و پسرخاله زن و شوهر شدیم و به خانه خودمان رفتیم ، بیشتر از یکماه طول نکشید .
به هر حال زندگی ساده ما آغاز شد و من خودم را خیلی خوشبخت می دیدم که شوهری خوب و با شخصیت نصیبم شده بود .
یکروز که برای خرید به فروشگاهی رفته بودم ، دوست قدیمی و همکلاسی دوره مدرسه ام را دیدم . به نظرم خیلی شکسته و غمگین آمد وقتی علتش را پرسیدم با غصه ، قصه زندگی اش را برایم تعریف کرد :
- من با پسر خاله ام ازدواج کردم . پسر خوب و مهربان و خانواده دوستی بود . ما در زندگی هیچ غصه ای نداشتیم تا اینکه من حامله شدم و بعد از مدتی دکترها تشخیص دادند که فرزندم ناقص الخلقه است . انگار دنیا روی سرم خراب شد . با این خبر ، خوشی از زندگی ما رخت بربست و اندوه، فرشش را برای همیشه در خانه ما پهن کرد . با به دنیا آمدن بچه و مرگ زود هنگامش ، دیگر جرات حامله شدن را پیدا نکردم . بیچاره شوهرم . نمی دانم تا کی می تواند این وضع را تحمل کند . هر روز انتظار دارم که از من بخواهد تا به او اجازه دهم همسر دیگری اختیار کند . اما صبر و سکوت او رنجم می دهد .
حرفهایش ته دلم را لرزاند . نکند بچه ما هم .....؟ بیم و امید وحشتناکی به دلم ریخت .
از آن روز تا تولد فاطمه در دلواپسی و اضطراب بسر می بردم . وقتی دخترم سالم بدنیا آمد، خدا را شکر کردم و برای آنهمه بیمی که به دل داشتم خود را سرزنش نمودم .
چند سال بعد دومین فرزندم که پسر بود به دنیا آمد . او هم سالم بود . خوشحال شدم و باز شکرت خدا را بجای آوردم . اسمش را حسین گذاشتیم . کمی که بزرگتر شد ، واقعیتی تلخ خودش را نمایاند و همه شادی زندگی ما را ربود . حسین نسبت به حرکات و اشارات ما هیچ عکس العملی نشان نمی داد . او را به نزد پزشک بردیم و حقیقتی غم انگیز بر ما روشن شد . حسین کور بود . هنوز به درد غصه او عادت نکرده بودیم که دخترمان رعنا هم بدنیا آمد . بیم درد مشترک او با حسین ، ما را برآن داشت که در همان بدو تولدش، او را برای معاینه سلامتی به نزد دکتر ببریم .اما تشخیص دکتر مبنی بر اینکه رعنا هم چون حسین از نعمت بینایی محروم است ، توفان دردی بود که بر ساحل زندگیمان وزید و موجهای غم را به خانه دلمان فرو ریخت و بار مصیبت ما را سنگینتر ساخت .
سالها با این مصیبت سوختیم و ساختیم و حسین و رعنا بزرگ و بزرگتر شدند و با دنیای تاریک خود عادت کردند . آنقدر در اندوه خویش غرق شده بودیم که شادی، غریبترین واژه ی زندگی ما شده بود.
آنروز که همسرم به خانه آمد و خبر داد که قصد سفر به مشهد را دارد ، شادی گنگی در ته نگاهش هویدا بود . پس از سالها امید را در چشمانش می دیدم . حالا چه شده بود که بیکباره چنین تصمیمی را گرفته بود ، نمی دانستم . اما مطمئن بودم که کارش بی حکمت نیست . شاید آدرس دکتر حاذقی را یافته و می خواهد بچه ها را به نزد او ببرد . شادی اش را با سوالات مجهول خود به هم نزدم . بی تامل پذیرفتم و از صمیم قلب خوشحال شدم . با خود تصمیم گرفتم که اگر قرار است فرزندانم را به نزد دکتری برای معالجه ببریم ، چه کسی بهتر از امام رئوف که قصه های فراوان عنایتش را شنیده و خوانده بودم .
با کاروانی از عزاداران شهرمان عازم مشهد شدیم و دهه آخر صفر را در مشهد میهمان امام رضا (ع) بودیم. حسین و رعنا را پشت پنجره فولاد دخیل بستیم و نذر کردیم که اگر عنایت حضرت شامل حالشان شود ، گوسفندی را قربانی کنیم .
روز سوم بود که وقتی برای انجام کاری از بچه ها دور شدم و لحظه ای بعد برگشتم ، حسین را در پشت پنجره فولاد نیافتم . نگاه مشوش و پرسانم را در پی یافتنش به این سو و آنسو دواندم و با ناباوری او را در حالی که کمی آنسوتر با بچه های همسن خود مشغول بازی بود ، یافتم . صدایش زدم . صورتش را به سمت من چرخاند و با چشمانی که رنگ نگاه داشتند ، در من خیره شد .
در آغوشش گرفتم و با سرعت تا هتل محل اقامتمان دویدم . همینکه به هتل رسیدم ، متوجه شدم که رعنا را با خود نیاورده ام . دوباره به حرم بر گشتم . در طول راه ، یکریز گریه می کردم و از خدا می خواستم رعنا را هم شفا بدهد . وقتی به حرم رسیدم ، با کمال ناباوری رعنا را دیدم که با نگاهی روشن به دنبال من می چرخید .
کنار ضریح پنجره فولاد زانو زدم و چشمهای گریانم را به آسمان و به پرواز کبوتران و به گنبد طلایی حرم و به پرچم سبزی که بر بلندای آن در اهتزاز بود و با وزش آرام نسیم می تابید ، سپردم . همه نگاهم سپاس بود و مرواریدهای اشکی که از چشمانم می بارید ، گریه شادی بود و نشانه اوج سرور من
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

تبلیغات در سایت

 

قدیمی 03-08-2011   #62 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

بهار را دوست دارم
نام شفایافته: محمد سلیمی
اهل: اصفهان
نوع بیماری: آسم حاد

بهار را دوست دارم، چون بوی طراوت دارد . بوی زندگی . بوی عشق . بوی رستن و زنده شدن .
تا چند روز دیگر بهاری نو از راه می رسد و بار دیگر درختها گل می دهند و باغچه خانه پر از سبزه های جوان می شود و بوی اقاقیا همه کوچه را پر می کند ، شادی و جنب و جوش به همه خانه ها خواهد ریخت .
اما برای من بهار امسال جنب و جوش سالهای پیش را نخواهد داشت و نوروز با شادی و طرب درب خانه مرا نخواهد کوفت . چون مدتی است که زخم قدیمی سالهای جنگ که مدتها در تنم مانده و خود را پنهان کرده بود ، دوباره خودی نشان داده و بذر درد را در دلم پاشانده و بوی کهنه اندوه را در فضای خانه ام پراکنده است.
نوروز همیشه برایم دوست داشتنی بوده است. چون بهار زیباست و هر انسانی فطرتا زیبایی را دوست دارد . اما چه کنم که باغ دلم رنگ پاییزی بخود گرفته و آفتابش مثل کاه کهنه زرد است.
می پرسی چرا ؟ برایت می گویم . بیا کمی به عقب برگردیم . به سالهای جنگ . به روزهای حماسه و خون. من و تو در جبهه با هم بودیم . مثل دوران بچگی یار غار هم . تو به شوخی مرا (شهید فردا) می خواندی و من ترا نور بالا صدا می کردم . روزی را که از مرخصی برگشتم و خبر دامادی ام را به تو دادم ، یادت هست ؟ چقدر خوشحال شدی و چه الم شنگه ای به پا کردی . مرا بغل زدی و دور سنگر چرخاندی و روی جعبه مهمات نشاندی و ای یار مبارک باد برایم خواندی . بعد سرت را بیخ گوشم آوردی و خیلی آرام پرسیدی :
- نونت نبود ، آبت نبود ، زن گرفتنت چی بود ؟
یکی گفت :
- که نصفه دینش کامل بشه .
تو با خنده پرسیدی:
- پس تکلیف اون نصفه دیگه اش چی می شه ؟
دیگری گفت :
- خب یکی دیگه . اینجوری دینش کامل کامل می شه .
گفتم : از قدیم گفتن خدا یکی ، زنم یکی ؟
با خنده گفتی :
- آره. خدا یکی ، زنم یکی.... یکی .
همه خندیدند . به شوخی گفتم :
- اون یکی رو قبلا گرفتم .
در جا خشکت زد .
- قبلا ؟ کی ؟
- روز اولی که آمدیم خط . یادته گفتی می ریم تا عروس جنگ روا در آغوش بگیریم و زفاف شهادت کنیم .
از خنده ریسه رفتی :
- پس هوو سر جنگ آوردی پسر؟
- آره . اما یه هووی مهربون . پذیرفته که با رقیبش سازگار باشه.
بلافاصله آینه ای را از جیبت در آوردی و جلوی صورتم گرفتی . گفتی :
- خیلی ها واسه شهادت همین یه قلم رو کم دارن. خودتو توی آینه ببین . منور شدی . داری سو بالا می زنی پسر. مواظب خودت باش .
همان شب عملیات شد . اما تو بودی که سو بالا زدی وبی ترمز تا ته خط رفتی ، نه من . من در نیمه راه مجروح و شیمیایی شدم و جا ماندم.
در بیمارستان مدام بیاد حرفهای تو بودم .آری راست گفتی . من دینم کامل نشده نبود . برای همین نتوانستم دین ام را کامل ادا کنم .
قبل از عملیات مرا تنگ در آغوش گرفتی و از ته دل گریستی . از من حلالیت خواستی . جور دیگری شده بودی . بوی دیگری داشتی . بوی شهادت . سوار توسن بی تعلقی شدی و تا انتهای خط شهادت تاختی . خوشا به حالت .
از همان سال شهادتت تا کنون ، با زخم جنگ و داغ هجران تو مانده و ساخته ام . هنوز زخم چرکین جنگ بر پیکرم باقی است و به رو نمی آورم . از قدیم گفته اند : خود کرده را تدبیر نیست .این راه را خود انتخاب کرده ام ، پس باید صعوبتش را هم بپذیرم . اصلا ثواب در کباب شدن است . پس می سازم و دم بر نمی آورم . خم به ابرو نمی آورم . گو درد بماند تا خسته شود .
آری دوست من . درد در وجودم جا خوش کرد و ماند . اما دریغ از آهی .شکوه ای . گلایه ای . درد هم از صبوری من به ستوه آمده بود . اما چندی پیش این زخم کهنه بدجوری دهان باز کرد و طاقتم را طاق کرد. دیگر جای کتمان و پنهان کاری نبود . سرفه هایم چنان شدید شده بود که راه نفس کشیدنم را می بست و صورتم چنان سیاه و کبود می شد که همه می ترسیدند. همسرم پر اشک می گریست و فرزندم مات در فریادهای من و گریه های مادرش متحیر می ماند.
در این مواقع از آنها کاری ساخته نبود . جز اینکه بر سر بزنند و شیون کنند . لحظاتی بعد که حالم بهتر می شد و درد برای لحظه ای وجودم را رها می ساخت ، برویشان لبخند می زدم . لبخندی که می دانستم هیچ سازگاری با چهره ام ندارد و بوی تصنع می دهد .
چندین بار مرا به بیمارستان بردند . دکترها پس از معاینه های مکرر ، چنین تشخیص دادند که باید به خارج از کشور اعزام شوم .
نسیم سرد روزهای آخر زمستان بوی بهار را با خود به همراه داشت . زنم مصر بود که باید کارهایم را راست و ریست کنم و برای معالجه به خارج بروم . اما من پایم را در یک کفش کرده بودم که قصد سفر به خارج را ندارم و می خواهم نوروز امسال را در مشهد ، میهمان عنایت امام (ع) باشم .
ابرام من بر اصرار همسرم فائق آمد و ما عازم مشهد شدیم . سال تحویل را در حرم بودیم . جایت خالی بود . نمی دانی چه غوغایی بود ؟ توی محوطه بزرگ صحن و در خیابانهای منتهی به آن ، هزاران زن و مرد ، کوچک و بزرگ ، پیر و جوان ، کم طاقت و سرگردان تو هم وول می خوردند و زمزمه هاشان فضا را پر کرده بود .
در شلوغی و ازدحام پشت پنجره فولاد به زحمت جایی برای خودم پیدا کردم و به قصد شفا ، دخیل عنایت امام شدم.
غمی عمیق بر چهره همسرم سایه انداخته بود . اما من در آرامش رضایتمندانه ای بسر می بردم . کودکم در کنارم نشست و سرش را روی زانویم قرار دادم . انگشتهایم را درون موهایش قرار داده و او را نوازش کردم . از اثر نوازشهای من به خواب رفت .
ساعاتی بعد بیکباره از خواب پرید و فریاد زنان پرسید :
- اون آقا کجا رفت ؟
پرسیدم :
- کدوم آقا؟
در نگاهم خیره شد و گفت :
- همینکه خوابیدم، از پشت پلکهای بسته سایه مردی را دیدم که جلو آمد و در برابرم ایستاد . بال چشمهایم را بالا دادم و از درز تور مژه هایم در او خیره شدم . قامتش بلند بود و تا آسمان می رسید . از صورتش چون خورشید نور می بارید . از من سوال کرد :
- اینجا چه می خواهی ؟
پرسیدم :
- : شما کی هستین ؟
گفت :
- من مامور نوشتن خواسته های زائرین هستم .
گفتم :
- فقط نوشتن ؟
گفت :
- من می نویسم تا به خدا عرضه کنم و پاسخش را از او بگیرم .
با التماس گفتم :
- آیا خواسته مرا هم می نویسی ؟
با مهربانی گفت :
- برای همین آمده ام . خواسته ات را بگو .
با بغض گفتم :
- من فقط شفای پدرم را می خواهم . هر وقت او سرفه می کند ، انگار به سینه من خنجر فرو می کنند .
خم شد و دستی بر گلوی شما کشید . از پس قامت بلندش خورشید بر چشمهایم تابید و صورتم داغ شد و صدای سرفه های شما در گوشم پیچید . پلکهایم را که باز کردم ، از مرد و خورشید و روز خبری نبود .
سرش را به سینه ام فشردم تا باران اشکی را که از نگاهم باریدن آغازیده بود ، نبیند. نگاه بارانی ام را بالا گرفتم و به پرواز کبوتران در لاجوردی مایل به تیره آسمان خیره شدم . سرفه باز به سراغم آمد . بلند و مداوم و خش دار .
گلویم به خس خس افتاد . از ته دل فریاد زدم :
- یا امام رضا (ع).
بیکباره سرفه ام ایستاد و زمزمه ای دعا گونه بر لبهایم جاری شد. مردی کنارم نشست و از من خواست که دعا را با صدای بلند بخوانم تا او هم تکرار کند . گفتم :
- صدای خوشی ندارم .
گفت :
- دعا سوز می خواهد ، نه صدای خوش .
صدایم را بلند کردم :
- یا وجیها عنداله ... اشفع لنا عنداله
یکباره داغ شدم . نوری چشمانم را زد و دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی بهوش آمدم از یادگار کهنه و عبوس جنگ خبری نبود . دیگر سرفه نمی کردم و تنگی نفس رنجم نمی داد .
می دانستم از شنیدن این خبر خوشحال می شوی . همجنانکه از شنیدن خبر دامادی ام خوشحال شدی و آن الم شنگه را در سنگر به راه انداختی . عهد کردم از مشهد که برگردم به زیارت مزارت بیایم و همه درددلهایم را با تو واگویه کنم . ممنون که سنگ صبورم بودی . برایم دعا کن . خدا حافظ .
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-28-2011   #63 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

لحظه گره خوردن دل با خدا
نام شفا یافته :مهدی خادم لو
متولد :1364
نوع بیماری : سرطان dh
اهل : مشهد
تاریخ شفا : سال 1377

درد ابتدا از سمت چپ گلویم شروع شد . همه تصور می کردند که یک سرما خوردگی کوچک و ساده است و خیلی زود خوب خواهم شد . اما درد , مثل یک گیاه هرز , در باغچه وجودم ریشه دواند و همه تنم را فرا گرفت . غده ای چرکین در گلویم بوجود آمد که روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد و نفس کشیدنم را مشکل می کرد . در بیمارستان بستری ام کردند و مورد عمل جراحی قرار گرفتم . غده را برداشتند و من تصورم آن بود که با از بین رفتن غده , غصه هم از دلم بیرون خواهد رفت , اما با از بین رفتن غده نیز , درد رهایم نکرد و چنانکه گویی پیوندی ابدی با من دارد که تا جوانی و نشاطم را به زردی پاییز و مرگ گره نزند , با من و همراهم باقی ماند . حالا از آن جوان شاداب و بی پروای شهر , جز پسری زار و ضعیف , چیزی بر جای نمانده بود. جوانی که اشک , میهمان همیشگی چشمانش شده بود و درد نمی گذاشت که افکارش بال بگیرد و آینده را روشن ببیند . حالا درد و عذاب , سهم بزرگ من از زندگی کوتاهم شده بود .
دکترها با بررسی و آزمایش غده ای که از گلویم جدا کرده بودند , دریافتند که سرطان , نیم بیشتری از مغز استخوانم را فرا گرفته است . شیمی درمانی ام آغاز شد و من هر روز فرسوده تر و لاغرتر از پیش می شدم . موهای سرم ریخته بود و قیافه ام چنان ترسناک شده بود که خودم نیز از دیدن چهره ام در آینه , واهمه داشتم . توی دلم رنگ غم پاشیده بودند . دیگر از طلوع و غروب بی هدف خورشید به ستوه آمده بودم . با هر غروب , آرزو داشتم که دیگر طلوعی نیاید . تا باز شاهد غم و درد دوباره نباشم . اما خدا , مرا به امتحانی بزرگ فرا خوانده بود . باید می ماندم و ایمانم را می سنجیدم . پس از ماهها پرسه زدن در وادی غصه و اندوه و ملال , وقتی هیچ روزن امیدی بر رویم باز نشد و از همه چیز و همه کس ناامید شده بودم , ناگهان جرقه امیدی در آسمان ناامید ذهنم درخشش یافت .
آنشب بر تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و به آسمان و ستاره هایی که در آن سوسو می زدند , نگاه می کردم, که در یک لحظه , فکری از ذهنم گذشت . از درخشش این تفکر , غرق در شادی و شعف شدم و بی آنکه بخواهم , گله اشکی روی گونه ام غلتید . غم مریضی که تا آن لحظه به جانم سوهان می کشید , حالاجای خود را به طراوت یک امید و باور داده بود . تا صبح نخوابیدم و ستاره ها را شمردم . حتی تعداد چشمکهای ستاره ها را , در آن شب رویایی می دانستم .
صبح که شد , تصمیمم را با پدرم در میان گذاشتم.
- می خواهم به حرم بروم و شفایم را از امام (ع) بخواهم .
چشمهای پدر در میان اندوه بی شمار, پلک خورد و خیسی بر آن نشست . نگاه خیسش را چرخاند و در چشمان من مکث کرد . با همه دردهایش لبخندی زد و گفت :
- باشه پسرم . از دکترت اجازه می گیرم تا ترا به حرم ببرم .
خم شد و گونه های خیسم را بوسید . در نگاهش و بر خطوط چهره اش علامت مسرت و رضایت را یافتم . از اینکه با من همدل و هم رای شده بود , شادمان گشتم . پدر که رفت , نسیمی پرده اتاق را به بازی گرفت و خنکی آن صورتم را نوازش داد .نسیم , گویی از امواج جانبخش و فرح افزای دریا بر خاسته بود و بوی دریا را با خود داشت . چشمهایم را بستم و دریا را در ذهن نقاشی کردم . صدای یکنواخت امواج , کودک خیالم را به رویا برد .
***
حرم شلوغ بود , مثل همیشه , و پر زمزمه و دعا بود . کنار پنجره فولاد نشستم و دل را به ضریح زردش گره زدم . به این لحظه یقین کامل داشتم . لحظه گره خوردن دل با خدا .و دل با یقین چه ها که نمی کند ؟
نور درخشان خورشید , بی دریغ و سخاوتمند , همه جا را در میان گرفته بود و لذت جانبخشی را در اعماق وجودم بوجود می آورد . آسمان آبی و خیال انگیز و زیبا بود . احساس عجیبی داشتم . همه چیز و همه کس را زیبا و آرامش بخش می دیدم . سرم را به ضریح تکیه دادم و شراب آرزو به کام جانم ریختم :
- ای امام (ع) غریب , ای ضامن آهو , من آهویی رمیده از چنگ صیاد مرگ , پناه به تو آورده ام . پناهم ده . فغانم را بشنو و شفایم ده . با باغی پر از گلهای شکفته شده از آرزو و امید به زیارتت آمده ام . ناامیدم نکن .
با این مویه ها و استغاثه ها به خواب رفتم و در رویا , پرنده ای بزرگ را دیدم که صورتی شبیه انسان داشت . بالهایش آنقدر بزرگ و کشیده بودند , که تا عمق نگاه مرا پر می کرد . پرنده از اوج آسمان فرود آمد و با بالهای بزرگش ضربه محکمی به پشتم زد . از برخورد بالهایش بر پشتم , رعدی و برقی در وجودم پدید آمد که از صدای مهیبش , از خواب بیدار شدم . قلبم تندتند می زد. صدای ضربان قلبم را که چون ضربه های چکش در محفظه استخوانی سینه ام صدا می کرد , به وضوح می شنیدم . دهانم مثل کبریت خشک شده بود. دوباره نگاهم را بستم و آنچه را دیده بودم در ذهنم مرور کردم .صدای ذکری مبهم , در لاله های گوشم پیچید . چشمانم را باز کردم و به سمت صدا برگشتم, عده ای از خادمهای حرم را دیدم که ذکر گویان در حال جارو کردن صحن اند . یکر از خادمها جلو آمد و جارویش را به من داد . قدری که جارو کردم , جارو را از من گرفت و دستی بر سرم کشید و گفت :
- به خانه برو پسرم . تو شفا گرفته ای .
صدای گریه ای مرا به خود آورد . چشمانم را که باز کردم , پدر را دیدم که دعا می خواند و با صدا می گریست . به اطراف نگاه کردم و در جستجوی خادمها , چشمان خود را به هر سو دواندم , اما از آنها خبری نبود . همه آنچه را که دیده بودم , رویا بود . با آوای حزین پدر , آرامش خاصی در وجودم ریشه دواند . بدن لرزانم آرامش گرفت و طپش پر اضطراب قلبم , آرام شد . احساسی از طرب در وجودم به غلیان آمد . از جا برخاستم و به سوی پدر رفتم. دست بر شانه اش نهادم و گفتم :
- بریم بابا .
نگاه خیسش را چرخاند و برنگاه مات من ثابت کرد :
- کجا ؟
- خونه .
- من تا شفای ترا نگیرم از اینجا نمیرم .
- من خوب شدم بابا .
- چطور ؟
- خواب دیدم . یک خواب عجیب .حالا احساس می کنم که دیگر هیچ دردی ندارم .
لبخند ملیحی , لبهای پدر را آراست. خیزی شادمانه برداشت و مرا تنگ در آغوش گرفت و غرق در بوسه کرد . صدای فریادش در زیر طاق بلند آسمان صحن پیچید و بالا رفت . توگویی تا خدا هم رسید .آنگاه بغض کهنه اش را ترکاند و سخت گریست . من نیز در آغوش گرم او با صدای بلند گریستم . گریه هم کاری بود . کاری کارستان
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-28-2011   #64 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض زیر طاق بلند آسمان

زیر طاق بلند آسمان

نام شفا يافته : الوندی. اهل : تربت حیدریه .
نوع بيماري :تشنج .
تاريخ شفا :بیست و پنجم تیر ماه 1372

سایه دیوار و درخت ها ,کش می آمد و دراز به دراز روی سنگفرش حیاط پهن می شد . با گذشت لحظه ها, سایه ها بیشتر قد می کشید و بر روی دیوار روبرو , بالا می رفت , تا آنجا که زردی غروب , به سرخی می زد و سایه ها در رنگ قرمز غروب رنگ می باختند.
دختر , کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و پرواز کبوتران را در شط خونین غروب نظاره می کرد . منظره غروب را همیشه دوست می داشت و هر روز , ساعتی مانده به افول خورشید در پس کوههای مغرب , به کنار پنجره اتاقش می آمد و به تماشای زیباییهای غروب می ایستاد . وقتی زردی غروب , جای خودش را به شبح خاکستری شامگاهان می سپرد و شب چادر سیاهش را بر روی حیاط پهن می کرد , از جلوی پنجره کنار می رفت , روی تختخوابش دراز می کشید و همه یادها و خاطره های روز سپری شده را در ذهنش مرور می کرد .
امروز هم کنار پنجره ایستاده و از تماشای زیبایی و لطافت غروب بهاری , غرق در لذت و شادی بود که ناگهان دردی در مغزش پیچید , سرش گیج خورد و اتاق دور سرش چرخید . چشمانش سیاهی رفت و بر زمین فرو افتاد.
***
خورشید دیگر پریده بود و شب , سایه سیاهش را بر سر شهر آویخته بود , که مادر به خانه آمد و شاسی زنگ را فشرد . سکوت جاری حیاط با طنین صدای زنگ شکست ,اما کسی صدای زنگ را نشنید . مادر دوباره زنگ زد. صدای ممتد زنگ , میان حیاط خانه و دالان و اتاقها پیچید , حیاط خالی و ساکت بود . تصویری از آسمان در حوض آب افتاده بود و ماه با ستاره های پیرامونش در موج آرام آن می رقصیدند. صدای زنگ , یکبار دیگر , در حیاط و راهروها طنین انداخت . اما باز هم جوابی نیامد . مادر وا مانده بود از این پرسش که چرا کسی در را برویش باز نمی کند ؟ غرق در شگفتی و هراس بود . ساعتی قبل , وقتی از خانه خارج می شد , دخترش در منزل حضور داشت . از او پرسیده بود :
- می خوام برم زیارت بی بی حسنیه . تو نمیای ؟
- نه مادر . خسته ام . التماس دعا .
- من کلید بر نداشتم . پشت در نمونم ها .
- نه مادر . جایی نمیرم . خونه هستم . می خوام به کارام برسم .
زن با خود اندیشید :
- اگه خونه است , پس چرا درو وا نمی کنه ؟ نکنه اتفاقی براش افتاده ؟
از پیچش این سوال در ذهنش , دچار تردید و دلواپسی عمیقی شد . بار دیگر دستش را روی زنگ فشرد. یکبار ... دوبار... ده بار... اما جز سکوت و متعاقب آن , ناله کلاغی پیر که بر سپیدار بلند خانه نشسته بود , صدایی نشنید . تشویش به جانش افتاد . به خانه همسایه رفت و از او کمک طلبید . پسر همسایه از دیوار به داخل حیاط منزل زن پرید و در را برایش باز کرد . زن با نگرانی دخترش را صدا زد و به اتاقها سرک کشید . اما همینکه در اتاق پذیرایی را باز کرد , از ترس فریادی کشید و از حال رفت .
***
دکتر عینکش را روی بینی جابجا کرد و نگاهش را در چهره مضطرب مادر دوخت .
- دچار تشنج شده . هر لحظه امکان شوک بیشتری وجود داره . پیشنهاد می کنم اونو به مشهد منتقل کنین .
مادر که فشار غم در سیمای پریده اش هویدا بود , رو به دکتر کرد و پرسید :
- خطرناکه ؟
دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت :
- والاه چی بگم ؟ اگه تشنج اش بالا بره , ممکنه خطرناک هم باشه . بهتره قبل از احتمال خطر بیشتر امکان معالجه شو فراهم کنین .
از ترس , عرقی سرد بر تن مادر نشست . دانه های عرق توی خط پیشانی اش ولو شد و به صورت قطره ای درشت بر دامن او فرو چکید .
دکتر که متوجه اضطراب مادر شده بود , پرونده بیمار را بست , آن را به دست وی داد و گفت :
- معرفی تون می کنم به یک دکتر خوب در مشهد , که اتفاقا از دوستان منه . نگران نباشین , انشااله خوب می شه.
مادر پرونده دختر را زیر چادرش گرفت و از مطب بیرون آمد .
آفتاب همه شهر را پر کرده بود . هوا خشک و خسته و کسالت بار بود . زن بی هدف در خیابان رها شد ه بود و افکار در هم و مغشوشی به ذهنش هجوم آورده , به کار آزارش در آمده بودند . اندوه بیماری دختر , به جانش سوهان می کشید و او را از درون می کاست . از تنور آفتاب , گرمای بی حسابی روی سرش می ریخت و درد و رنجش را مضاعف می کرد . خودش را به سایه دیواری کشاند . لحظه ای تامل کرد . نفسی تازه نمود و با گوشه چادر , خودش را باد زد . حالش کمی که بهتر شد , دوباره به راه افتاد , تا به ترمینال رسید . وارد شد . فضای داخل ترمینال سرد و خنک بود . باد سردی از کولر می وزید . چند لحظه ای در معرض وزش باد ایستاد تا حالش جا بیاید ., نسیم سرد کولر صورتش را ترو تازه کرد و جای اشکها , بر پهنه صورتش خشک شد . زن به سمت
بلیط فروش حرکت کرد و روبرو با او ایستاد :
- دوتا بلیط می خواستم . برای مشهد .
***
فاصله تربت تا مشهد را در بیم و اضطراب گذراند . به محض آنکه به مشهد رسیدند , به مطب دکتر(ب) که آدرسش را از دکتر (ش) در تربت گرفته بود , رفتند . دکتر پس از مطالعه پرونده بیمار , او را با دقت و وسواس زیادی معاینه کرد و از وی پرسید :

دردت چیه دخترم ؟
مادر بلافاصله پاسخ داد :
- تشنج داره آقای دک...
دکتر حرف مادر را قطع کرد و در حالیکه انگشتش را جلوی لبهایش گرفته بود گفت :
- هیس ... بذارید خودش حرف بزنه . می خوام از زبون خودش بشنوم .
حرف در دهان مادر پوسید , نگاهش را به چشمهای خسته دختر دوخت و گفت :
- بگو مادر . بگو چی شده ؟
دختر چشمهای کم فروغش را به نگاه پر سوال دکتر دوخت و با صدایی آرام و خسته گفت :
- دردی به سرم ریخت . گیج شدم . ستاره هایی ریز و قرمز جلوی چشمانم می چرخیدند . پاهایم , قدرت نگهداری بدنم را نداشتند . دستم را به دیوار گرفتم . اما دیر شده بود . ستاره ها در چرخش تند و سریعشان در کانون مغزم جمع شدند ومثل شهابی از وسط پیشانی ام بیرون زدند . پچ پچه ای درون مغزم پیچید و صداهایی مثل همهمه و سرو صدا , گوشهایم را پر کرد . دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی بهوش آمدم , خودم را در بیمارستان یافتم.
دکتر رو به مادر کرد و گفت :
- باید تحت مراقبت باشه . این یه نوع تشنج بدخیمه که ممکنه خطرناک هم باشه .
- دستم به دامنتون دکتر . یه کاری بکنین . هر کاری لازمه , انجام بدین .
- فعلا براش چند قلم دارو می نویسم . داروهاشو که مصرف کرد , دوباره معاینه می شه , تا اثر بخشی دارو رو بسنجیم . امیدوارم که بیماری اش با دارو قابل درمان باشه .
- اگه نباشه چی ؟
- ناامید نباشین . انشااله درمان می شه .
***
از مطب دکتر که بیرون آمدند , خورشید آغوش خود را از سر شهرجمع کرده و جای خود را به شب داده بود تا سایه سیاهش را روی شهر بیندازد . ستاره ها مثل پولکهای ریز نقره ای , تک تک توی آسمان سوسو می زدند . صدای ترافیک و بوق و ترمز اتومبیلها , قاطی با همهمه و سرو صدای مردم ,همه فضا را پر کرده بود . آندو , در فرار از هیاهوی شهر , به خیابانی که مشرف به حرم بود , پیچیدند . لحظه ای ایستادند و از همانجا به امام (ع) سلام کردند و سپس به سوی حرم به راه افتادند . خیابان در پرتو نورافشانی چراغها , مثل روز روشن بود. در انتهای خیابان , حرم همچون نگینی در الوان طلایی نورها می درخشید . هر چه به حرم نزدیکتر می شدند , صدای صلوات و ذکر مبهم زائرین , در فضای پر همهمه صحن , بیشتر وضوح می یافت. خود را به همهمه و بوی عطر خوش جاری در حرم سپردند و دل را با دعا , تا خدا رساندند . چه شیرین و لذتبخش است , شبهای حرم . آهنگ مناجات زائرین چنان موزون و دل انگیز و دلچسب است که انسان را بی اختیار مسحور و از خود به در می کند . مادر رشته طنابی را به گردن دخترش بست و آن دیگر سر طناب را به مشبک ضریح پنجره فولاد محکم کرد . سپس در کنار دختر نشست و به مناجات و دعا مشغول شد . دختر بدجوری احساس ناراحتی و درد می کرد . گویی در مخش پتک می کوفتند . دل و روده اش داشت بالا می آمد . می خواست فریاد بزند و سرش را محکم به دیوار بکوبد , اما نگاه غمبار مادر را که دید , پشیمان شد و درد را در خود فرو خورد . چشمانش را بست تا آرامش را در خواب جستجو کند , اما درد مهلتش نمی داد . دستهایش را در مشبک ضریح فرو برد و پیشانی بر ضریح تکیه داد , اشک بر مژه نشاند و از ته دل گریست . با امام به صحبت و درددل نشست :
- یا امام رضا (ع) کمکم کن . دیگه حوصله و تحمل درد رو ندارم . خودت یاریم کن .
صداها , مثل یک موسیقی روح افزا و آرامش بخش , مثل لالایی یک خواب راحت , در فضای روحش پیچید و درد , چونان مسافری عجول , از اقامتکده تن او بیرون رفت . پلکهای خسته اش برروی هم افتاد و چادر خواب نگاهش را در خود پیچاند .
خورشید از پس کوه بلندی سر می زد و اشعه های نورانی اش را بر زمین می تاباند . نوری سپید , گرداگرد دختر را فرا گرفته بود و گرمای لذتبخشی روحش را به وجد می آورد . بوی عطر و گلاب همه فضا را پرکرده بود . از میانه نور , سیدی سبز پوش ظاهر گشت و با تبسمی که رنگ مهربانی داشت , گفت :
- از من بخواه تا شفایت دهم .
مگر او , جز با این نیت به توسل آمده بود ؟ نگاه پرسانش را به سوی نور کشاند .
- آقای من ... آقای مهربان , من آمده ام تا شفایم را به واسطه گری شما از خدای بزرگ طلب کنم . پس از خدا بخواهید که نجاتم بدهد .
صدای مهربان , که پر از آرامش و تسکین بود , دوباره در گوشش نشست:
- تو را شفا می دهم , به شرطی که همواره خادم زائرانم باشی .
در صدا , شوری عجیب موج می زد , شوری که سحر کننده بود و دختررا در عالم خلسه فرو می برد .آهنگ زنگ دار کلام مرد , چنان تخدیرش کرده بود که هیچ نمی شنید . گویی در آسمان بود و از بالا همه چیز را نظاره می کرد . مرد سبز پوش حبه قندی به او تعارف کرد . دختر آنرا به دهان برد و ازشهدش , کام خود را شیرین کرد . به یکباره سبک شد و به پرواز در آمد . مثل یک پر , در وزش آرام نسیم , به هر سو می رفت . در این سبکبالی بود که از خواب بیدار شد . مادر او را به آغوش گرفته بود و می بوسید . ساعت حرم دوازده بار نواخت . دختر نگاهش را چرخاند و گره حاجتش را بر مشبک ضریح , گشوده یافت . سپس نگاهش را به آسمان برد و در حالیکه یک نوع خوشی درونی , توی دلش ورجه ورجه می کرد , از عمق جان فریاد زد . صدایش با آوای پر طنین نقاره خانه در آمیخت و تا آسمان بالا رفت . موسیقی دل انگیزو روحانی نقاره خانه , همچنان در زیر طاق بلند آسمان آبی طنین انداز بود . صحنه نیلگون آسمان با پولکهای ریز و روشنش , پر بود ازکبوترانی که در چرخش و رقصی سماع گونه , اوج می گرفتند و بالا می رفتند . دختر حالت تصعیدی داشت . احساس فرح و انبساطی خوش , تمام وجودش را فرا گرفته بود .دستهایش رو به آسمان بالا بود , تو گویی تا خدا رسیده بود .
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 04-24-2011   #65 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

لبخند، برای کسی که خنده را گم کرده بود

نام شفا یافته : هوشنگ فتحی- معلول جنگی .
اهل : بروجرد
نوع بیماری : بسته بودن دهلیزهای قلب

نیش قلم را چند بار توی دل کاغذ فرو کردم و نوشتم . لحظه ای ایستادم , مکث کردم , تفکر کردم , با ته قلم چند بار به پیشانی کوبیدم و دوباره , قلم را در دل کاغذ دوانیدم و نوشتم . سرم را از روی کاغذ بلند کردم و نگاهم را از پشت عینک ته استکانی ام به دیوار روبرو دوختم , کمی مکث , کمی فکر و باز تکرار نوشتن . کارم که به اتمام رسید , نوشته هایم را از ابتدا تا انتها خواندم , چند جایش را خط کشیدم , اصلاح کردم و بعد با لبخندی ازرضایت , از جا برخاستم . به کنار پنجره رفتم . پنجره را گشودم و نگاهم را در دورها , بر گنبد طلایی امام (ع) , ساکن نمودم . در دلم زمزمه ای آغاز شد :
- یاهو مدد . یاهو مدد . ای ضامن آهو مدد .
نسیمی وزید و انگشتهای سردش بر صورتم خورد و شادابم کرد . در پشت و شانه ام احساس خستگی می کردم . دستهایم را از دو سو باز کردم , نفسی بلند کشیدم و دو دست را محکم بر سینه کوباندم . چند بار شانه هایم را به جلو و عقب کشاندم و سپس برگشتم و دوباره بر صندلی ام نشستم . آنقدر سکوت بود که می شد صدای نقاره خانه را از فاصله دور به وضوح شنید . دقایقی به این موسیقی عارفانه گوش دادم و سپس کاغذها را بر داشته , آنها را دسته کردم و شروع به خواندن دوباره شان نمودم :
- جنگ هر چند شوم و نحس و بد چهره است , اما برای نسل او , سیمای دیگری داشت , نعمت . تعجب نکنید , گفتم نعمت . آری , جنگ برای او و هم نسلانش با همه جنگهای دنیا تفاوت داشت و پر از نعمت و برکت بود . او معتقد بود که در طول جنگ و در جبهه , اگر چه یاران زیادی را از دست داده و خودش نیز بارها تا مرز شهادت پیش رفته است , اما به شناخت و باوری رسید که امکانش جز با شرایط چنینی , ممکن نبوده است . شاید برای خیلی ها , اشتیاق نسل او به رفتن جبهه و استقبال از شهادت , نوعی دیوانگی به حساب آید , اما باید در آن شرایط باشیم , تا لذت دیوانگی و شیدایی او و هم سالانش را درک کنیم .
هوشنگ در سال 1365 , در یکی از مناطق جنگی, مورد اصابت ترکش بمب خوشه ای دشمن قرار گرفت و از ناحیه چشم و کتف و پا مجروح گردید . او را به تهران بازگرداندند و مدتها در بیمارستان فارابی و لبافی نژاد , بستری نمودند . چند عمل جراحی بر روی او انجام گرفت و خوشبختانه به خواست خدا و تلاش دکترها, چشمهایش از خطر تخلیه در امان ماند و از کوری دائمی نجات یافت . اما در حین معالجه , دکترها به بیماری دیگری پی بردند که خطرش از مجروحیت او بیشتر بود . آنها دریافتند که وی به نوعی نارسایی قلبی از نوع بدخیم مبتلاست که اگر مورد معالجه قرار نگیرد , مهلک و خطرناک است . درمان ادامه یافت و هوشنگ بیش از نه سال تحت نظر پزشک قرار گرفت . ماه رمضان سال 1375بود که حال هوشنگ بشدت وخیم شد و او را به بیمارستان شریفی بروجرد منتقل کردند . دکترها پس از معاینه اش , دریافتند که 75 درصد عروق قلبی اش , مسدود شده و بایستی به سرعت مورد عمل جراحی قرار گیرد . هوشنگ به شدت از عمل می ترسید . بیم داشت که پس از عمری رزمندگی و در کنار محبوبترین چهره های جبهه , جنگیدن و چند بار مجروحیت و عدم توفیق شهادت , حالا به تیغ تیز جراحان , بمیرد . خبر را که شنید , نگاهش پر از درد شد و خیسی به چشمانش آمد . به پسرش گفت :
- می خواهم به مشهد بروم .
پسر کجکاو و ناباور در چشمان پدر نگریست :
- پس عمل جراحی چه می شود ؟
هوشنگ نگاه ملتمسش را بر روی پسر ریخت و گفت :
- دیر نمی شود . هنوز وقت هست . بگذار برای بعد از زیارت آقا .
این را گفت و با همه دردهایش خندید . پسر که مدتها بود لبخند پدر را ندیده بود , به سرور آمد و اوهم در میان دردهای بی شماری که در سینه داشت , لبخند زد . گویی آندو , پس از سالها که خندیدن را گم کرده بودند , حالا در پرسه های درد و در کوچه های ناامیدی , دوباره لبخند را جسته بودند .
***
دکترها وقتی از تصمیم هوشنگ آگاه شدند . حیران ماندند و او را از انجام آن بر حذر داشتند:
- حرکت برای شما مضر است . باید تا هنگام عمل در استراحت مطلق باشید .
اما هوشنگ قاطعانه تصمیمش را گرفته بود :
- اگر قرار است بمیرم , همان بهتر که در حال زیارت باشم .
به مشهد که رسید , بی هیچ تاملی , به زیارت شتافت . حرم مثل همیشه شلوغ و پر هیاهو و مملو از ذکر و دعا بود . هوشنگ لحظه ای پشت پنجره فولاد نشست و گریست . گریه سبکش می کرد . احساسی در درونش به غلیان درآمد و از او خواست تا به داخل حرم برود . اشک از نگاه خیسش گرفت و آرام از جا برخاست . با قدمهای شمرده و کوتاه به طرف صحن داخلی حرم حرکت کرد . صحن پر از بوی عطر گل محمدی بود . در گوشه ای به نماز قامت افراشت وپس از آن, روبروی با امام نشست و شروع به خواندن قرآن کرد . همانطور که قرآن می خواند , اشک از ابر چشمانش بی محابا می بارید .حالی بس روحانی داشت . پر از ذکر و دعا شده بود.
ناگهان احساس کرد همه جا سکوت شد . مثل آن که گوشهایش کر شده باشند . دیگر چیزی را نمی دید . نگاهش هم کور شده بود . نفهمید چه مدت زمانی در این حالت بود , ولی همینکه به خود آمد و صداها در گوشش پیچید و نگاهش دوباره روشن شد , احساس کرد دیگر دردی ندارد . با باوری سلیم خودش را به ضریح رساند . پنجه در مشبکهای آن انداخت و بی صدا گریست .خیلی راحت گریه می کرد . بی صدا و آرام , اما پر اشک و سینه سوز . دل سیر گریه کرد . گویی با اشک هر آنچه درد در وجودش تلنبار شده بود , بیرون می ریخت .
وقتی از حرم بر می گشت , پر از شکوفه های لبخند شده بود . در خطوط چهره اش که پیش از آن , آثار درد و غم مشهود بود , حالا علامت مسرت و شادمانی دیده می شد . برای آخرین بار نگاهش را که پر از سپاس بود , به حرم دوخت و سپس به سوی فرودگاه حرکت کرد . در راه بازگشت دودلی به جانش افتاد:
- شاید تسکینی موقتی باشد و به محض آنکه به بروجرد برسم , دوباره درد به سراغم بیابد .
تصمیم گرفت با کسی در این باره صحبت نکند . وقتی به تهران رسید, به مطب دکتر معالجش رفت و موضوعی را که بر او آمده بود , برایش توضیح داد . دکتر با دودلی و شک به حرفهایش گوش داد . همینکه توضیحاتش تمام شد , وی را مورد چکاب و معاینه قرار داد و از تعجب چشم و دهانش باز ماند :
- عجیب است . هیچ نشانی از آن بیماری بدخیم و لاعلاج در وجود تو نیست .
هوشنگ فقط نگاه کرد . در نگاهش شادمانی و رضایت موج می زد .
***
مطالعه آخرین برگه نوشته ام که تمام شد , برای لحظاتی پر از سکوت و سکون شدم . سپس از جا برخاستم , دوباره به سمت پنجره رفتم و نگاهم را به سوی گنبد مطهرامام(ع) , به پرواز در آوردم . در دل با امام(ع) به سخن نشستم و از او خواستم تا نظر عنایتش را , هیچگاه از این همسایه مجاور , که افتخار قلم زنی در آستان مقدسش را داراست , بر ندارد و هماره او را در سایه توجهات خویش نگه دارد .
پرده اشکی به چشمهایم آمد . در دلم یک نوع شادی و رضایت موج می زد . پر از شادمانی کودکانه شده بودم. چند بار پلک زدم و به بلورهای اشک اجازه دادم بر دشت گونه ام ببارد . در بیرون , تاریکی همراه با نم نم باران بر بام شهر فرو می ریخت . چیزی در درونم می گفت :
- تو خادم امام(ع) هستی . به این خدمتگزاری افتخار کن .
با اشک خندیدم و با خنده گریستم . از کار خود احساس فرح خاطر داشتم . پر از لطافت اکسیری بهار شده بودم. یله و رها در باغ پر خاطره زیارت . کسی در درونم با من حرف می زد . صدایش حریر بود . نرم بود . لطافت داشت و مرا به رویا می برد . پشت میزم نشستم . برگی دیگر برداشتم و بر آن نوشتم : قصه ای دیگر . واقعیتی دیگر . نام شفا یافته :......
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 04-24-2011   #66 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض سرنوشت

سرنوشت
نام شفا یافته : اکبر عابدینی
سن : 12 سال
نوع بیماری : نابینا
اهل : زنجان
تاریخ شفا : شهریور 1369 – برابر با 29 صفر ومصادف با شب شهادت امام رضا (ع)

چشمهایش بی آنکه نگاهی داشته باشند , در میان دردهای بی شمار , آرام پلک می خورد و مرواریدهای درشت اشک از میان آن , به صورت دو جوی روان وشفاف , خیز بر می داشت و پس از عبور از جاده صاف گونه های کوچکش بر روی پیراهنش فرو می چکید . با خود اندیشید که درد و گریه سهم بزرگی از زندگی کوتاه او بوده است که از شش ماهگی پس از آنکه بر اثر یک بیماری ناشناخته بینایی اش را از دست داد , مونس و همراه او شد و هیچوقت رهایش نکرد . اما در زندگی انسانها , لحظه هاست که سرنوشت آدمی را تعیین می کنند . هر اتفاقی ممکن است مسیر زندگی کسی را تغییر دهد و او را وارد مسیر دیگری نماید که هرگز انتظارش را نداشته است . زندگی اکبر در ده سالگی با یک اتفاق وارد مسیر دیگری شد . خدایی که چنین مقدر کرده بود تا پرده سیاه شب چشمانش را بپوشاند , نعمت دیگری را بر او ارزانی داشت تا شکر گذار همیشه او باشد . اکبر که همیشه همراه پدرش به جلسات مذهبی مسجد می رفت , فهمید که به خواندن نوحه و مداحی علاقه مند است و هرگاه مداح می خواند , او هم با وی همنوایی می کرد . روزی که در خود و با خود , نوحه ای را زیر لب زمزمه می کرد, دستی بر شانه اش نشست و صدایی او را مخاطب قرار داد:
- چه صدای خوبی داری .
صدای نوحه خوان مسجد را شناخت . با خجالت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . مرد دست زیر چانه او برد و سرش را بالا آورد . نگاهش را در چشمان بی سوی او دوخت و گفت :
- امشب باید بخوانی . از صدای گرم تو باید همه بهره ببرند .
اتفاقی که هرگز انتظارش را نمی کشید رخ داد و اکبر آنشب در مسجد نوحه ای را خواند که همه را به گریه واداشت . مردم از صدای محزونش تعریف ها کردند و اکبر دانست که خدا به او عنایت کرده و حنجره ای طلایی به او عطا نموده است , پس نیت کرد که از این نعمت خدادادی تنها برای رضایت او بهره جوید . او شرکت در جلسات نوحه خوانی را ادامه داد و در این جلسات فنون مداحی را آموخت و خیلی زود , نوحه خوان مسجد شد و صدای گرمش چنان شوری در دلها می انداخت که مردم برای شنیدن نوحه های او هر شب در مسجد جمع می شدند و از مساجد دیگر هم از وی دعوت به عمل می آوردند . در صدای کودکانه اش سوزی بود که دلها را می سوزاند و اشکها را به دیده ها می آورد . یکشب پس از آنکه مراسم نوحه خوانی و سینه زنی در مسجد به پایان رسید , مردی به سراغ اکبر آمد و از وی دعوت کرد که به تبریز بیاید و در هیئت عزاداران تبریز مداحی کند . او گفت که هیئت سینه زنی آنها , قصد دارد دهه آخر صفر و مراسم شهادت امام رضا (ع) را به مشهد بروند و در آنجا عزاداری کنند و اکبر اگر مایل باشد می تواند به عنوان مداح هیئت عزاداری همراه آنان به مشهد بیاید . اکبر پر از سرور و شادمانی شد . چشمان تاریکش را بست و از پشت پلکهای بسته اش گریست . چهره اش را در ذهنش روبروی با حرم امام رضا (ع) مجسم کرد که در وسط هیئت سینه زنی ایستاده است و نوحه می خواند . جمعیت عزادار می گریستند و بر سر و سینه می زدند .
خلجانی در درونش افتاد . احساسی از غرور به زیر پوستش دوید . با عجله به خانه رفت و همه ماجرای ملاقات با مد غریبه و پیشنهاد او را , برای خانواده اش تعریف کرد . برقی در چشمان پدر درخشید , نگاه براقش را از زیر طاق بست ابروان به هم پیوسته اش در نگاه مات اکبر دوخت و آرام گریست. مادر دستها را به آسمان بالا برد و زیر لب دعا کرد .
***
دانسته یا ندانسته و خواسته یا ناخواسته وارد معرکه عشق شده بود . چونان فرهاد , که تیشه بر سختی کوه می کوفت تا راه رسیدن به عشق شیرین را هموار کند و همچون مجنون که خاک وصال معشوق را بو می کشید تا سراغی از کوی لیلی بیابد . قلب عاشق اکبر بی تاب , در سینه مشتاقش می تپید . اتوبوس غرش کنان , فاصله ها را می بلعید و به سمت مشهد پیش می رفت . در تمام طول راه , اکبر فکور بود و از خود بدر جسته به لحظه رسیدن می اندیشید . لحظه خلوت و زیارت . لحظه گفتن از انبوه حرفهایی که سالها در انبان سینه اش تلنبار شده بود . بغضش ترکید . برای لحظه ای چشمهایش را بست و به جریان اشکش مهلت داد تا از زیر پلکهای بسته اش بیرون بریزد و چون دو جوی روان وشفاف , برگونه های کوچکش راه بگیرد و بر سینه اش فرو بچکد . از تنور خورشید , گرمای بی حسابی می بارید و ستونهای سنگینی از گرما , در داخل اتوبوس ولو شده بود . باد سوزان شهریور , که در پس عبور پر سرعت اتوبوس به داخل می وزید , سر و صورت اکبر را بل می داد .
داخل اتوبوس ساکت بود. گویی سنگینی هوا همه را به خواب فرو برده بود . اما خواب از چشمان اکبر فراری بود . تمامی مدت روز و شبی را که در راه بودند . اکبر لحظه ای نخوابید . نه خوابید و نه گفت و نه دید .
نزدیکی های صبح به مشهد رسیدند . مسافران اتوبوس , به هتلی که از قبل برایشان رزرو شده بود , رفتند و پس از استقرار در آن , اکبر همراه با پدرش به زیارت رفت . در طول زیارت حال عجیبی داشت. چیزی در درونش بی قراری می کرد . داغی مطبوعی تمام زوایای روح وجسمش را می کاوید . با خود اندیشید : امامی که ناخواسته او را به زیارتش طلبیده است , به حتم با وی کار دارد . بی تردید در این طلب , رازی است . از این تصور خوب , پر از شعف و شادمانی شد . با حال خوشی زیارت کرد و به هتل برگشت . در هتل , همه به انتظاراو نشسته بودند . گویا , یکی از خانمهای همسفر , خوابی درباره او دیده بود , آن زن درباره خوابش چنین تعریف کرد :
- خانمی محجبه به هتل آمده بود ودر حالیکه با اشاره دست تو را نشان می داد , گفت : او را در شب شهادت امام (ع) , به حرم ببرید و دخیل ببندبد .
اکبر شادمان شد. با همه چهره اش خندید . تا آن لحظه کسی او را چنین خندان ندیده بود .
***
روز بیست و نهم صفر , بنا بر خوابی که آن زن دیده بود , اکبر را به حرم بردند و در حالیکه هیئت عزاداران , نوحه می خواندند و بر سر و سینه می زدند , او را پشت پنجره فولاد دخیل بستند .
اکبر حال دیگری داشت . در خود و با خود نبود . دنیایی از احساس و عشق شده بود . در خلوت سکوت خویش فرو رفته بود و از آنهمه فریاد و شیون و گریه , چیزی نمی فهمید . در درونش , خیزشی سراپا شور بوجود آمده بود . گویی مطرب عشق نوایی فرحبخش ساز کرده و از او می خواست تا رقصی سماع گونه را بیاغازد . در اندیشه های گاه مبهم و گاه روشن خود غرق بود که دستی , دستش را محکم گرفت و او را با خود به میان جمع عزاداران برد . صدای گریه عزاداران به هوا خاست . نوحه خوان , از خواندن ماند . اکبر , همچنان اشک می ریخت و بر سینه می کوفت . مردی به میانه جمع دوید و خطاب به مداح , فریاد بر آورد :
- بخوان . دوباره بخوان .
مرد شال سبزی بر گردن داشت . نوحه خوان به احترام او از جا برخاست و دوباره نغمه ماتم سرداد . شوری دوباره در جمع افتاد . مرد سید از جمعیت خواست که برای سلامتی اکبر , صلوات بفرستند . صدای صلوات در فضای شلوغ صحن پیچید . اکبر ناخواسته از جا برخاست و به سمت حوض آب رفت. مشتی آب بر صورت زد و از خنکای آن به وجد آمد . در برابر نگاه تاریکش , انواری روشن و رنگارنگ پدید آمد . رنگها در برابر چشمهایش , به شکلهایی مبدل شدند و او در کمال ناباوری همه چیز را دید .
مرد سید پشت به جمعیت ایستاده بود و در حالیکه چشمهایش را بسته بود , زیر لب دعا می خواند . همه در کار گریه بودند . ناگهان فریاد مرد سید همه را به خود جلب کرد :
- او شفا گرفته است . ببینید , او همه چیز را می بیند .
صدای ضجه و گریه , با صلوات و تکبیر , درهم آمیخت . اکبر بر دستها بالا رفت و لباسهایش به تبرک , هزار تکه شد .
مداح به سمتی که مرد سید ایستاده بود رفت . کسی آنجا نبود . نگاه کنجکاوش را به اطراف ریخت . اما او را نیافت . بی آنکه بخواهد , گوله اشکی بر گونه اش دوید . نگاهش را به حرم داد . به گنبد و گلدسته ها , به بیرقی که باد در آن می پیچید و آنرا به رقص درآورده بود و به پرواز کبوتران در آبی آسمان . همه چیز برایش زیبا بود . و زیباتر از همه , رقص سماع گونه اکبر , بر دستها .
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 04-24-2011   #67 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

شوق پرواز
نام شفایافته : مختار عزتی .
نوع بیماری : سکته مغزی ( فلج نیمه بدن ) .
تاریخ شفا : 10 / 7 / 1370

صداي ميوه فروش درفضاي كوچه پيچيد .
- آهاي سيب سرخ ... انارقند دارم ... بدو .
زني در آستانه درمنزلي چادرش را به سركشيد و ميوه فروش را صدا كرد :
- آهاي مشهدي مختار وايستا.
مختار گاري ميوه اش را كنار خيابان نگه داشت . دستي به كمرخسته اش گذاشت و چند بار با نوك انگشتانش گودي كمررا فشرد تا خستگي اش كاهش يابد . بعد كلاهش را از سر برداشت و با دستمال بزرگي كه دور گردنش آويخته بود , عرق از پيشاني اش پاك كرد زن به او كه رسيد پرسيد :
- سيبا چنده ؟
- سيب سرخه آبجي . كيلويي بيست تومن .
زن معترض غريد :
- باز هم گرونش كردي مشهدي مختار؟ تا ديروز كيلويي پونزده تومن بود !
مشهدي قيا فه حق به جانبي گرفت وگفت :
- تقصير ما چيه ؟ گرون مي خريم , گرون هم مي فروشيم . باوركنید هيجده تومن خريدشه. دو تومان سود ما حلال .
زن از زير چادر زنبيل دستي كوچكي را درآورد و در حالي كه زيپ كيف دستي اش را بازمي كرد گفت :
- پنج كيلو ازدرشتاش برام سوا كن . مهمون دارم .
درهمان حال يك اسكناس صد توماني ازكيفش در آورد وآنرا داخل ترازوي مشهدي مختارگذاشت ..
مختار اسكناس را برداشت و آن را داخل دخل انداخت و درحاليكه كفه ترازو را به زير سيبها مي زد , خطاب به زن گفت :
- خاطرت جمع با شه آبجي . سيبش درشت وريز نداره, شيرينه .
كفه ترازو را روي میزان قرارداد وسنگ پنج كيلويي را برداشت تا بركفه ديگرترازو بگذارد كه يكباره حالش بهم خورد . سرش گيج رفت وسوزشي درقفسه سينه اش پيچيد . نفسش بند آمد وبرروي گاري افتاد . گاري درشيب ملايم جاده به راه افتاد و هيكل مختار در پس حركت آن برروي زمين افتاد . زن جيغي كشيد ومردم را به كمك طلبيد . گاري كمي دورتربا تيرچراغ برق برخورد كرد وازحركت ايستاد . چند مرد به سمت مختاردويدند واورا اززمين بلند كردند .
خورشيد آرام آرام دردل امواج آبي فرو مي رفت وسرخي اش آبي دريا را به شطي از خون تبديل مي كرد. موجي پاي مختاررا به نوازش گرفت . حس كرد زمين زيرپاهايش حركت مي كند . دريا را ديد كه ازوسط شكاف برداشت و دو نيم شد .راهي دربرابرش هويدا گردید تا آن سوي ساحل . گويي كسي اورا به راه مي خواند . قدم به شكاف امواج گذاشت و پيش رفت . آنقدر جلو رفت كه ديگر ساحل را به چشم نمي ديد . هرسوي ازنگاهش فقط امواج پر تلاطم دريا بود كه با غروب خورشيد سرخي خود را به سياهي داده بودند . بيم وهراس بروجودش مستولی شد . خواست برگردد كه ناگهان دربرابرش تشعشع نوري زلال را يافت . به سوي نور دويد .كمي كه نزديكترشد درميانه نور بارگاهي را ديد , غرق درنور وروشنايي . پر تلالو وزيبا. جلو دوید . بارگاه را شناخت. مشتاقانه فرياد زد :
- يا امام رضا (ع)
***

- مختار ؟ مختار؟
كسي اورا صدا مي زد . چشمهايش را بازكرد . برادرش را دركنارش ديد .
- تويي غفار ؟ اينجا چه مي كني ؟ ما كجا هستيم؟
غفار سعي كرد مختار را به آرامش دعوت كند .
مختار نگاهش را به چهارسوي اتاق چرخاند وپرسيد :
- من كجا هستم ؟
- تو دربيمارستان هستي برادر... خدا را شكر كه به هوش آمدي . راستي داشتي با خودت حرف مي زدي ؟ خواب مي ديدي؟ شنیدم که امام رضا(ع) را صدا مي زدي ؟
مختار نگاهش را به سقف دوخت و آرام ناليد :
- آره . خواب ديدم . چه خواب خوبي. كاش هرگز بيدارنشده بودم .
***
آسمان آبي آبي است . به رنگ دريا . پاك وزلال . بي هيچ لكه ابري . درياي پرخروش زائرين درميان صحن حرم موج مي زند . مختار نيز خودش را به دل امواج مي سپارد و در درياي جمعيت ملتمس گم مي شود .
با عبور آرام امواج , خود را در برابر ضريح پنجره فولاد مي بيند . بر شبكه هاي ضريح پنجه مي زند . چشمانش را مي بندد و مرغ دلش را به پرواز در مي آورد .
به ياد مي آورد كه پس از آن رويا , تصميمش را قا طع گرفت , تابراي شفا خواهي به مشهد بيا يد . حالا او درمشهد و كنار ضريح پنجره فولاد ايستاده است . و شفايش را از خداوند بزرگ , با توسل به امام هشتم (ع) تمنا دارد.
احساس مي كند , دستي دست او را مي گيرد . چشمانش را که باز مي كند . كودكي مقابل او ايستاده است . كودك از وی مي خواهد تا وارد حرم شود . مختاربه دنبال كودك به حرم مي رود . نزديك ضريح امام (ع),می ایستند . كودك با اشاره دست , نقطه اي را نشان مي دهد و می گوید : آنجا را براي شما نگه داشته ايم . بنشينيد تا پدرم به ديدنتان بيا يند .
دركنارضريح امام رضا (ع), درست بالاي سر حضرت يك جاي خالي ديده مي شود . جايي به اندازه نشستن يك نفر . مختارمي نشيند و ملتهب و نگران به انتظار مي ماند . لحظاتي بعد دوباره كودك برمي گردد .
- پدرم الان به عيادتتان مي آیند.
مختار مي پرسد :
- پدرتان کیست آقا ؟
كودك لبخندي زده مي گويد :
- مگر شما ازراه دوري به زيارت نيامديد ؟
مختاربا شوق مي گويد :
- چرا از راه خيلي دوری آمدم . ازهشتپر طوالش.
كودك به ميانه جمعيت اشاره مي كند وخطاب به مختارمي گويد :
- آمدند . پدرم براي عيادت شما آمدند .
مختار به سمت اشاره کودک نگاه می کند . از تعجب خشکش می زند .
- خدایا خواب می بینم؟ يا بيدار هستم ؟
در باورش نمی گنجد که امام , خود به ديدار او بیایند. سرا سيمه ازجا برميخيزد وبه احترام آقا مي ايستد . كودك جلو مي دود و دست پدر را كه رداي سبزي برتن دارند وصورتشان چون خورشید , درخشان است , مي گيرد . با پدر به سوي مختارپيش مي آيند ... مختار جلو مي دود و دست آقا را مي بوسد .
- سلام آقا . جانم به فدايتان . شما براي ديدن من آمده ايد ؟ شرمنده ام كرده ايد مولا .
مرد سبز پوش دستي به سروسينه مختار مي كشد و زيرلب آرام زمزمه مي كند .
- وقتي تو اين همه راه را براي زيارت من آمده اي . مطمئن باش كه من هم براي عيادت تو خواهم آمد . زمزمه امام (ع) روحاني بخش است . بسان آهنگ موسيقي خوشنواز آبشاران . همچون پيچش نسيم درلابلاي درختان سربه فلك كشيده جنگل . همچون نغمه زيباي پرندگان در جنگل . بسان ترنم بازي موج با سنگلاخ هاي سا حل دريا .گويي لطافت اين موسيقي , خستگي را از تن مختار مي تاراند . سبك مي شود . چونان پرنده ای , شوق پرواز دارد . باده حضور مولاي سبزپوش او را به عالمي از خلسه و مدهوشي مي برد . ديوانه حضور يار مي گردد. جمعيتي كه گرداگرد او و امام را گرفته اند, صلوات مي فرستند . صداي صلوات مختار را به خود مي آورد . چشم که می گشاید خود را دركنار ضريح پنجره فولاد می بیند .از مرد سبزپوش و آن كودك زيبا , خبري نيست. با خود مي انديشد :
آيا رويایی را كه ديده ام واقعيت است ؟ آيا شفايم را از آقا گرفته ام ؟
خودش را به پنجره فولاد مي چسباند وازته دل مي گريد . ناگهان دستي برشا نه اش مي نشيند . مختار ملتهب به عقب برمي گردد . برادرش درقاب نگاه اوجاي مي گيرد . غفار با نگاهي پرازاشك اورادرآغوش مي گيرد :
- خواب ديدم مختار. يك خواب خوب .
- توهم ؟
- آري برادر . خواب ديدم كه مولايي سبزپوش ونوراني به عيادت تو آمده اند .
- من هم چنين رويا یي ديدم .
- پس تو .... تو شفا گرفته اي ؟
- نمي دانم ..... . اما هيچ دردي حس نمي كنم . ديگربدنم بي حس نيست .
هردو دستهايشان را برشبكه پنجره فولاد حلقه مي بندند . پيشاني برپنجره مي كوبند وازته دل مي گريند . گريه شوق . گريه شكر. وه که گریه چه صفایی دارد
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 04-24-2011   #68 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

بر مزار مادر
نام شفا یافته : صدیقه صفار زاده
اهل : شوشتر
نوع بیماری : سرطان خون
تاریخ شفا : 10/5/1370

شب بود و سیاهی بود و خلوت گورستان . باد می وزید و موج خفیفی از بوی خاک و رطوبت و آواز یک دیوانه را که محزون و بی قافیه کلماتی را زمزمه می کرد , از دور جمع می کرد و در سکوت وهم انگیز قبرستان می ریخت و می رفت . زن مغموم و فکور و از خود بدر جسته , بغمه کرده بود و خیره به سنگ نوشته قبر مادر نگاه می کرد . اتومبیلی از ته گورستان پیش آمد . نور شیری رنگ چراغهایش را بر روی زن ریخت. لحظه ای ایستاد , راننده شیشه ماشین را پایین کشید و خطاب به زن فریاد زد:
- شب تو قبرستون موندن شگون نداره . من تا شهر می رسونمتون .
زن بی آنکه به مرد نگاهی بکند , همچنان ساکت و غمگین به نقطه ای خیره شده بود و تکان نمی خورد . راننده وهم برش داشت , شیشه ماشین را بالا کشید و با سرعت حرکت کرد . ماشین در سیاهی شب گم شد و جایش را هوای رقیق مهتابی پر کرد . قطره ای اشک در خانه نگاه زن پدیدار شد و مثل شبنم بر روی گلبرگ گونه اش سر خورد و بر خاک فرو افتاد . بر جای اشک حفره ای پدید آمد و شکافی بزرگ دهان باز کرد و مادر, از دل خاک بیرون آمد .
- سلام مادر . تو ... تو زنده ای ؟
- نه مادر . من سالهاست که مرده ام .
- پس اینجا چه می کنی ؟
- اینجا خونه منه . تو اینجا چیکار داری ؟
- اومدم ازت بخوام منو ببری پیش خودت . دیگه طاقت تحمل درد رو ندارم .
- هر دردی دوایی داره . چرا علاجش نمی کنی ؟
- دکترا می گن علاجی نداره . سرطان خونه . خب راست می گن . سرطان که علاج نداره .
- هیچ دردی بی علاج نیست . حتی سرطان .
- خب می گی چیکار کنم ؟ کجا برم ؟
مادر با انگشت دستش به سمتی اشاره کرد و گفت :
- وقتی همه دکترا جوابت کردن , کسی جز امام نمی تونه کمکت کنه.
زن به امتداد اشاره مادر نگریست . آنجا هاله ای از نور و روشنایی دید . در میانه آن منبع پر از تلالو , بارگاه امام رضا (ع) , به وضوح دیده می شد . زن لبخندی زد و از مادر تشکر کرد .
- ممنونم مادر . چرا پیش از این به ذهنم نیومد . فردا به زیارتشون می رم و شفامو از آقا طلب می کنم .
تبسمی بر چهره مادر شکفت . دستی بر چهره دختر کشید و دوباره به آرامی در گور فرو رفت . شکاف گور آرام آرام بسته شد و زن با سکوت و شب تنها ماند . زن با صدای بلند گریست و مادر را صدا زد .
- مادر ...مادر...منو تنها نذار مادر .
- صدیقه ... صدیقه ...
کسی او را تکان می داد و صدایش می زد . چشمهایش را که گشود . شوهرش را بالای سر خود دید .
- چی شده صدیقه ؟ توی خواب گریه می کردی و مادرت رو صدا می زدی .
- خواب دیدم . یک رویای شیرین و پر امید . واسه تعبیرش , باید به مسافرت بریم .
- مسافرت ؟ کجا ؟
- مشهدالرضا .
****
عروس آسمان , تور حریر را بر سر افکنده بود و به حجله افق قدم می گذاشت که آنها به مشهد رسیدند . بلافاصله به حرم رفتند و زن در کنار ضریح پنجره فولاد , خودش را دخیل امام (ع) بست . سه روز با گریه و اشک سپری شد , اما از شفا خبری نبود. شب روز چهارم بااشک و التماس به خواب رفته بود که در خواب , خودش را در سبزه زاری پر از گل یافت .
- صدیقه ... صدیقه ...
کسی او را صدا می زد . زن به سمت صدا برگشت . شوهرش را دید که در آن سوی دشت ایستاده و او را به خویش می خواند .
- بیا . باید بریم .
- نه . من نمیام . منتظرم .
مرد به سمت او آمد و خواست دست او را بگیرد و با خود ببرد که با دیدن دستهای خون آلود زن , متحیر پرسید :
- دستهات چی شده ؟ چرا خونیه ؟
زن به دستهایش نگاه کرد و از دیدن خون , وحشت زده فریاد کشید . مرد به سمتی اشاره کرد و خطاب به زن گفت :
- اونجا یه نهر آبه . برو دستاتو بشو .
زن به سمت جوی آب رفت و دستهایش را شست . خنکای آب به وجدش آورد . سر به آسمان داد و نگاهش را از آبی آسمان پر کرد :
- خداوندا , ترا به یکتائیت قسم می دهم , همانطور که اثر خون را از دستهایم پاک کردی , درد این بیماری لاعلاج را هم از جسم و تنم دور کن .
دستی بر شانه اش خورد و همسرش او را صدا کرد :
- برخیز صدیقه . باید برویم.
از خواب بیدار شد و بی اختیار به دستهایش نگریست . دستهایش خیس بودند . با شادمانی آنها را جلوی صورت شوهرش گرفت و فریاد زد :
- دستهامو ببین . خیسه . من دستهامو توی نهر شفا شستم . دستهام خونی بود . خون دستامو به ذلالی آب دادم و پاکش کردم .
مرد دستهای زن را گرفت و به اوکمک کرد تا از جای برخیزد . ریسمان گردن زن , بر مشبک ضریح سر خورد و فرو افتاد . مرد با دیدن این صحنه , صیحه بلندی کشید و از ته دل گریست .
دسته ای کبوتر, بر لاجوردی آسمان به پرواز در آمدند و همراه با موسیقی نقاره خانه, در افق به سپیدی نشسته صبح, چرخیدند و رقصیدند و اوج گرفتند. خورشید از مشرق طلوع می کرد و انوار طلایی خود را بر دامن صحن می ریخت .
دیقه همراه با شوهرش از دفتر شفایافتگان بیرون آمد و در حالیکه شکوفه لبخندی پر از شادی بر گوشه لبان هر دو شکفته شده بود , از حرم بیرون آمدند . در پس عبور آنان , صحن همچنان شلوغ و پر هیاهو بود و کبوتران براوج طاق بلند آسمان در رقص و پرواز بودند .
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 04-24-2011   #69 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض گره وا شده

گره وا شده
نام شفا یافته : اکرم پاکدل
نوع بیماری : عفونت کلیه ها و درد پا .
تاریخ شفا : پانزدهم مرداد 1376


پریشان و مشوش از خواب بیدار شد , نگاه پرسانش را به اطراف چرخی داد و چشمان گرد و درشتش را بر روی من خیره نشاند . خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و آرام پرسید :
- کجا رفت؟
- کی؟
- اون آقا .
- کدوم آقا ؟
- همون آقایی که لباس سفید به تن داشت و شال سبزی به گردنش انداخته بود . همون آقايي كه قدش بلند بود ،اونقدر که تا آسمون می رسید وصورتش پر از لبخند مهربونی بود .
- خواب دیدی دخترم . خیره انشااله .
- چه خواب خوبی مادر. کاش هرگز بیدار نشده بودم .
او را بغل گرفته و به سینه چسباندمش . پیشانی صاف و بلندش را چند بار بوسیدم و گفتم :
- خب حالا برام تعریف کن. بگو چه خوابی دیدی دخترم ؟
- تو خواب دیدم که آقایی با صورتی نورانی و پر لبخند , به بالینم اومد و پرسید :
- از ما چی می خوای دختر کوچولو ؟
گفتم :
- پهلویم آقا. پهلوهام تیر می کشه و پاهام به شدت درد می کنه . اومدم شفا بگیرم .
آقا دستش را از آستین بلند و سفیدش بیرون آورد و به پهلو و پایم کشید و گفت :
- حالا برو . تو دیگه خوب شدی .
با خوشحالی از جا برخاستم و همینکه خواستم دامنش را بگیرم و از او بپرسم :
- تو کی هستی و از کجا می دونی که من خوب شده ام ؟
دیدم او رفته است .
گریه امانم را برید و اشک بی مهابا به پیشواز نگاهم آمد . شوهرم که تا آن موقع دورتر از ما نشسته بود و با دلواپسی به حرفهای اکرم گوش می داد , جلو آمده و پرسید : چی شده ؟
خواستم چیزی بگویم , اما حرف میان لبانم خشکید و بیرون نیامد . شوهرم خم شد و اکرم را به آغوش کشید , ریسمانی که به دست اکرم بسته شده بود و شوهرم ساعتی پیش آنرا به ضریح پنجره فولاد محکم گره زده بود , به آرامی باز شد و جلوی پای او بر زمین افتاد . شوهرم با تحیر به گره باز شده ریسمان و نگاه شگفت زده من خیره شد و لحظاتی همانطور بی حرف , در سکوت و ناباوری ماند . سپس اکرم را بر زمین گذاشت و بار دیگر ریسمان را بر دست اکرم و ضریح پنجره فولاد محکم بست . اکرم اعتراض کرد و در حالیکه دستهایش را تکان می داد , گفت :
- داری چیکار می کنی بابا ؟چرا دستامو می بندی ؟ من خوب شدم. دیگه به این گره ها نیازی نیست .
با تکانهای آرام دست اکرم , گره های محکم طناب به آسانی باز شد و ریسمان دوباره جلوی پای شوهرم بر زمین افتاد . او که از شدت تحیر در جا خشکش زده بود , با چشمان بهت زده در من نگریست و گفت :
- یعنی ممکنه ...؟
اما حرف در گلویش سکته کرد و ماند و او جرات نکرد صحبتش را ادامه دهد. شاید دوست داشت آنچه که در ذهنش می گذرد , واقعیت باشد . به این لحظه و این حادثه ایمان داشت و شک را گناه بزرگی می دانست . من نیز باورش را با نگاهم مهر تایید زدم و با اشک خندیدم .
***
شکوفه های بهاری درختان را مثل عروس آراسته بودند . قیافه سرد و ساکت وعبوس زمستان , جای خود را به آواز چلچله ها و لبخند سبز بهاران داده بود . در آشپزخانه مشغول کار بودم و گاه گاه از پنجره , اکرم را می پاییدم که در وسط حیاط بازی می کرد , و در دنیای شاد کودکی اش غرق بود . از دیدن شادمانی او,احساس لذت کردم و اندیشیدم که حضور او در زندگی ما , مثل حلول بهار در طبیعت , پر از رویش بوده وباغ زندگیمان را پر از شکوفه های شادی کرده است . از این اندیشه شاد , یک نوع خوشی درونی توی دلم ورجه ورجه کرد . سرم را به آسمان دادم و با نگاهم , قدردانی خود را با خدا واگویه کردم .
خورشید تمام آغوش خود را توی حیاط خانه انداخته بود و انگاری از گونه هایش خون می چکید که سقف آسمان را سرخ کرده بود . همیشه در این هنگامه روز , شوهرم از سر کار به خانه برمی گشت و من در حالیکه با چایی داغ از او پذیرایی می کردم , او نیز با به آغوش گرفتن دخترش , خستگی روزانه اش را از تن بیرون می کرد . به خود آمدم و تندی کتری را پر از آب کرده و آنرا بر روی گاز گذاشتم . خواستم شعله گاز را روشن کنم که فریاد جیغ مانند اکرم همه حواسم را به خود خواند و آتش کبریت دستم را سوزاند . فریاد من و ناله دردآلود اکرم در هم آمیخت . به سرعت خودم را به حیاط و به بالین اکرم که بر پله ای نشسته و پهلویش را می فشرد و از درد به خود می پیچید, رساندم و او را به آغوش گرفتم :
- چی شده اکرم ؟
- پهلویم مادر. پهلویم تیر می کشه .
***
زردی آفتاب بر بام و دامنه دیوارها ماسیده بود و خورشید نارنجی می رفت تا در پس کوههای مغرب گم شود که ما از خانه بیرون زدیم . من , همسرم و اکرم که همچنان در آغوش پدر می نالید . شوهرم از شدت ترس , رنگ بر چهره نداشت و آشکارا می لرزید . قدمهایش آنچنان تند و بلند بود که من مجبور بودم چادر به دندان گرفته , در پی اش هروله بروم.
زردی های خورشید عصر آرام آرام محو می شد و آبی روشن و زلال ماه جایش را پر می کرد که ما بهمطب دکتر رسیدیم . دکتر پس از معاینه او , نگاهی به هر دوی ما انداخت و پرسید :
- چند وقته به این درد مبتلاس ؟
من پیشدستی کردم و جواب دادم :
- تا امروز هیچ خبری از درد نبود .
و شوهرم نگران پرسید :
- مگه چی شده دکتر ؟ بلایی سرش اومده ؟ خطرناکه ؟
دکتر عینکش را بر روی بینی اش جابجا کرد و گفت :
- این درد , مربوط به کلیه است و متاسفانه کلیه های دخترتون دچار عفونت شده .
از شنیدن این خبر در خود مچاله شدم و شوهرم نیز بی حرف بر صندلی ای که در کنارش بود , نشست و سرش را میان هر دو دستانش فرو برد . دکتر دستور بستری شدن اکرم را در بیمارستان صادر کرد و من که می اندیشیدم بیماری او , خیلی زود درمان خواهد شد و او به خانه بر خواهد گشت و محیط خانه را از خنده های کودکانه اش پر از شادی خواهد کرد , بر بالینش ماندم . اما درد در وجود اکرم پیچید و ماند و بیشتر شد . مدتی بعد , با زاری از درد پا هم نالید:
- پاهام مادر . پاهام مث چوب خشک شدن .
دکتر پس از معاینه او, با تاسف سری تکان داد و گفت :
- متاسفانه پیشرفت بیماری باعث شده که عفونت کلیه ها به پاهای دخترتون سرایت کنه .
- چاره چیه ؟ باید چیکار کرد ؟
- توکل به خدا کنین . ما درمان رو ادامه می دیم . اگه جواب نداد , باید به فکر پیوند کلیه باشین .
همه وجودم فریادی از درد شد . سرم گیج رفت , بطوریکه همه جا را سیاه و کدر می دیدم . در خود شکستم و بر نیمکتی نشستم . شوهرم بالای سرم آمد و سعی کرد با حرفهایش دلداری ام دهد :
- غصه نخور . هیچ دردی بی درمان نیست . دعا کن . دعای مادر زود جواب میده . دستهای لرزانم را به آسمان دادم و از ته دل نالیدم :
- خدایا من سلامتی بچه مو از تو می خوام .
***
بهار رو به تمام شدن بود و گرمای تابستان زودتر از موعد مقرر , خودش را نمایان کرده بود . چند روزی بود که اکرم را به خانه آورده بودیم و همه کارمان مراقبت از او شده بود. در این مدت چند ماه , هیچ نشانی از بهبودی در وجود او مشاهده نشد و شوهرم تکیده و رنجور, مدام در خود می گریست و مثل تکه یخی در آفتاب , لحظه به لحظه آب می شد و از وجودش می کاست . سایه غمی عمیق چنان بر چهره اش سایه افکنده بود , که او را سالها پیرتر از سنش نشان می دا د . من نیز در زیر فشار اندوهی که درونم را به تلاطم کشانده بود , چنان نحیف و لاغر شده بودم که به زحمت می توانستم چهره خود را در آینه تشخیص دهم .
لحظه ای کنار پنجره نشستم و با گریه در چهره چروکیده اکرم خیره شدم . نگاه خسته اش را به چشمانم داد و پرسید :
- داری گریه می کنی مامان ؟
- نه مادر . چیزی نیست .
- چرا چیزی هست . تو خسته شدی مامان . خیلی اذیتت کردم .
نگاهم را از اکرم کندم, تا او بارش اشک را از چشمه چشمانم نبیند . نگاه بارانی ام بی اختیار بر گنبد امام رضا (ع) ثابت ماند . ناخودآگاه صدای فریاد استغاثه مانندم از گلو بیرون آمد :
- یا امام رضا (ع) ادرکنی .
تمام وجودم توسل شد . نگاهم را چنان از تصویر حرم اشباع کردم که حالتی تصعیدی در من بوجود آمد و احساس خوشی در وجودم غلیان کرد , دست به دعا برداشتم و شفای اکرم را از امام (ع) طلب کردم .
- یا امام رضا (ع) مددی . اکرم کودک است . طاقت تحمل اینهمه درد و رنج را ندارد . او زندگی را دوست دارد و من زندگی را با او . پس یاری ام کن . از خدا شفایش را بخواه . اونو دخیل عنایت تو بستم . حاشا به کرمت اگه ناامید برگردم .
***
ماه صفر بود و هیئتهای عزاداری زیادی به مشهد آمده بودند .
شب 28 صفر بود که اکرم را به زیارت بردم و در شلوغی پشت پنجره فولاد به زحمت جایی برای نشستنش پیدا کردم . هیئتها از سویی می آمدند و بر سر وسینه زنان از سوی دیگر می رفتند . از سوز نوای حزین نوحه خوانان , چنان دلم شکست که چشمه چشمانم جوشید و اشک بر پهنای صورتم دوید .
– یا امام رضا (ع) نیومدم که بی جواب برگردم . از همه جا مونده ام که در خونه تو رو کوبونده ام . اینجا آخرین درگاه امید منه . بگو چیکار کنم ؟ به کجا التجا کنم ؟می دونم که پنجره فولاد تو , دریچه ای گشوده شده به سوی خداست , پنجره ای که هیچوقت بسته نیست . صدامو , استغاثه مو , گریه هامو , آرزومو تا خود خدا برسون .
چشمهایم را بستم و به خیال شفا هر آنچه دعا و ذ کر بلد بودم , زیر لب زمزمه کردم . چه زمانی در این حالت بودم ؟ نمی دانم .
وقتی به خود آمدم که اکرم از خواب بیدار شده و پریشان و مشوش , نگاه پرسانش را به اطراف دوخته و سپس چشمان گرد و درشتش را بر روی من ثابت کرد . به آرامی خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و پرسید :
- کجا رفت؟.......
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 2 هفته پیش   #70 (permalink)

BlUe SkY

سرپرست انجمن

 
BlUe SkY آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: Blue.Sky
نوشته ها: 5,463
تشکرهای ارسالی:: 3,954
از این کاربر5,572 بار در 2,484 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 16
BlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond reputeBlUe SkY has a reputation beyond repute


مدالها

پیش فرض

لحظه گره خوردن دل با خدا
نام شفا یافته :مهدی خادم لو
متولد :1364
نوع بیماری : سرطان dh
اهل : مشهد
تاریخ شفا : سال 1377

درد ابتدا از سمت چپ گلویم شروع شد . همه تصور می کردند که یک سرما خوردگی کوچک و ساده است و خیلی زود خوب خواهم شد . اما درد , مثل یک گیاه هرز , در باغچه وجودم ریشه دواند و همه تنم را فرا گرفت . غده ای چرکین در گلویم بوجود آمد که روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد و نفس کشیدنم را مشکل می کرد . در بیمارستان بستری ام کردند و مورد عمل جراحی قرار گرفتم . غده را برداشتند و من تصورم آن بود که با از بین رفتن غده , غصه هم از دلم بیرون خواهد رفت , اما با از بین رفتن غده نیز , درد رهایم نکرد و چنانکه گویی پیوندی ابدی با من دارد که تا جوانی و نشاطم را به زردی پاییز و مرگ گره نزند , با من و همراهم باقی ماند . حالا از آن جوان شاداب و بی پروای شهر , جز پسری زار و ضعیف , چیزی بر جای نمانده بود. جوانی که اشک , میهمان همیشگی چشمانش شده بود و درد نمی گذاشت که افکارش بال بگیرد و آینده را روشن ببیند . حالا درد و عذاب , سهم بزرگ من از زندگی کوتاهم شده بود .
دکترها با بررسی و آزمایش غده ای که از گلویم جدا کرده بودند , دریافتند که سرطان , نیم بیشتری از مغز استخوانم را فرا گرفته است . شیمی درمانی ام آغاز شد و من هر روز فرسوده تر و لاغرتر از پیش می شدم . موهای سرم ریخته بود و قیافه ام چنان ترسناک شده بود که خودم نیز از دیدن چهره ام در آینه , واهمه داشتم . توی دلم رنگ غم پاشیده بودند . دیگر از طلوع و غروب بی هدف خورشید به ستوه آمده بودم . با هر غروب , آرزو داشتم که دیگر طلوعی نیاید . تا باز شاهد غم و درد دوباره نباشم . اما خدا , مرا به امتحانی بزرگ فرا خوانده بود . باید می ماندم و ایمانم را می سنجیدم . پس از ماهها پرسه زدن در وادی غصه و اندوه و ملال , وقتی هیچ روزن امیدی بر رویم باز نشد و از همه چیز و همه کس ناامید شده بودم , ناگهان جرقه امیدی در آسمان ناامید ذهنم درخشش یافت .
آنشب بر تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و به آسمان و ستاره هایی که در آن سوسو می زدند , نگاه می کردم, که در یک لحظه , فکری از ذهنم گذشت . از درخشش این تفکر , غرق در شادی و شعف شدم و بی آنکه بخواهم , گله اشکی روی گونه ام غلتید . غم مریضی که تا آن لحظه به جانم سوهان می کشید , حالاجای خود را به طراوت یک امید و باور داده بود . تا صبح نخوابیدم و ستاره ها را شمردم . حتی تعداد چشمکهای ستاره ها را , در آن شب رویایی می دانستم .
صبح که شد , تصمیمم را با پدرم در میان گذاشتم.
- می خواهم به حرم بروم و شفایم را از امام (ع) بخواهم .
چشمهای پدر در میان اندوه بی شمار, پلک خورد و خیسی بر آن نشست . نگاه خیسش را چرخاند و در چشمان من مکث کرد . با همه دردهایش لبخندی زد و گفت :
- باشه پسرم . از دکترت اجازه می گیرم تا ترا به حرم ببرم .
خم شد و گونه های خیسم را بوسید . در نگاهش و بر خطوط چهره اش علامت مسرت و رضایت را یافتم . از اینکه با من همدل و هم رای شده بود , شادمان گشتم . پدر که رفت , نسیمی پرده اتاق را به بازی گرفت و خنکی آن صورتم را نوازش داد .نسیم , گویی از امواج جانبخش و فرح افزای دریا بر خاسته بود و بوی دریا را با خود داشت . چشمهایم را بستم و دریا را در ذهن نقاشی کردم . صدای یکنواخت امواج , کودک خیالم را به رویا برد .
***
حرم شلوغ بود , مثل همیشه , و پر زمزمه و دعا بود . کنار پنجره فولاد نشستم و دل را به ضریح زردش گره زدم . به این لحظه یقین کامل داشتم . لحظه گره خوردن دل با خدا .و دل با یقین چه ها که نمی کند ؟
نور درخشان خورشید , بی دریغ و سخاوتمند , همه جا را در میان گرفته بود و لذت جانبخشی را در اعماق وجودم بوجود می آورد . آسمان آبی و خیال انگیز و زیبا بود . احساس عجیبی داشتم . همه چیز و همه کس را زیبا و آرامش بخش می دیدم . سرم را به ضریح تکیه دادم و شراب آرزو به کام جانم ریختم :
- ای امام (ع) غریب , ای ضامن آهو , من آهویی رمیده از چنگ صیاد مرگ , پناه به تو آورده ام . پناهم ده . فغانم را بشنو و شفایم ده . با باغی پر از گلهای شکفته شده از آرزو و امید به زیارتت آمده ام . ناامیدم نکن .
با این مویه ها و استغاثه ها به خواب رفتم و در رویا , پرنده ای بزرگ را دیدم که صورتی شبیه انسان داشت . بالهایش آنقدر بزرگ و کشیده بودند , که تا عمق نگاه مرا پر می کرد . پرنده از اوج آسمان فرود آمد و با بالهای بزرگش ضربه محکمی به پشتم زد . از برخورد بالهایش بر پشتم , رعدی و برقی در وجودم پدید آمد که از صدای مهیبش , از خواب بیدار شدم . قلبم تندتند می زد. صدای ضربان قلبم را که چون ضربه های چکش در محفظه استخوانی سینه ام صدا می کرد , به وضوح می شنیدم . دهانم مثل کبریت خشک شده بود. دوباره نگاهم را بستم و آنچه را دیده بودم در ذهنم مرور کردم .صدای ذکری مبهم , در لاله های گوشم پیچید . چشمانم را باز کردم و به سمت صدا برگشتم, عده ای از خادمهای حرم را دیدم که ذکر گویان در حال جارو کردن صحن اند . یکر از خادمها جلو آمد و جارویش را به من داد . قدری که جارو کردم , جارو را از من گرفت و دستی بر سرم کشید و گفت :
- به خانه برو پسرم . تو شفا گرفته ای .
صدای گریه ای مرا به خود آورد . چشمانم را که باز کردم , پدر را دیدم که دعا می خواند و با صدا می گریست . به اطراف نگاه کردم و در جستجوی خادمها , چشمان خود را به هر سو دواندم , اما از آنها خبری نبود . همه آنچه را که دیده بودم , رویا بود . با آوای حزین پدر , آرامش خاصی در وجودم ریشه دواند . بدن لرزانم آرامش گرفت و طپش پر اضطراب قلبم , آرام شد . احساسی از طرب در وجودم به غلیان آمد . از جا برخاستم و به سوی پدر رفتم. دست بر شانه اش نهادم و گفتم :
- بریم بابا .
نگاه خیسش را چرخاند و برنگاه مات من ثابت کرد :
- کجا ؟
- خونه .
- من تا شفای ترا نگیرم از اینجا نمیرم .
- من خوب شدم بابا .
- چطور ؟
- خواب دیدم . یک خواب عجیب .حالا احساس می کنم که دیگر هیچ دردی ندارم .
لبخند ملیحی , لبهای پدر را آراست. خیزی شادمانه برداشت و مرا تنگ در آغوش گرفت و غرق در بوسه کرد . صدای فریادش در زیر طاق بلند آسمان صحن پیچید و بالا رفت . توگویی تا خدا هم رسید .آنگاه بغض کهنه اش را ترکاند و سخت گریست . من نیز در آغوش گرم او با صدای بلند گریستم . گریه هم کاری بود . کاری کارستان .
__________________


بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)
سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت (! )
بـس که شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت..

BlUe SkY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
عزيزاني كه از BlUe SkY براي پست با ارزشش تشكر كرده اند.
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اتاق, ارتباط, از, است, برای, بلند, تاریخ, جلو, خود, خون, در, درخشان, راه, رنگ, روشن, سقف, شد, عبور, فروش, كه, می, نام, هشتم, همه, گرفته

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


Automatic Translations Powered by Powered by Google
Afrikaans Albanian Arabic Belarusian Bulgarian Catalan Chinese Croatian Czech Danish Dutch English Estonian Filipino Finnish French Galician German Greek Hindi Hungarian Icelandic Indonesian Irish Italian Japanese Korean Latvian Lithuanian Macedonian Malay Maltese Norwegian Persian Polish Portuguese Romanian Russian Serbian Slovak Slovenian Spanish Swahili Swedish Taiwanese Thai Turkish Ukrainian Vietnamese Welsh Yiddish

اکنون ساعت 09:50 50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Languages translations supported by vBET 2.3.10
Powered by vBulletin® Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2012, vBulletin Solutions, Inc.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.0
Copyright © 2008 - 2012 , Forum , All Rights Reserved