آخرين مطالب ارسالي سايت |
|
|
|
|||||||
| ثبت نام | وبلاگ ها | راهنما | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| آپلود سنتر | بازهای آنلاین | فال حافظ | فروشگاه | خروجی سایت | نقشه سایت | آپلود سنتر فایل |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 (permalink) |
|
نوشته ها: 23,978
تشکرهای ارسالی:: 14,228
از این کاربر17,243 بار در 9,857 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 2
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
عشق چيست؟
عشق چيست ؟ چرا من اينقدر از عشق مي ترسم ؟ چرا عشق همچون دردي تحمل ناپذير به نظر مي رسد ؟ مي پرسي كه عشق چيست ؟ عشق شوق وافر دروني براي يكي بودن با كّل است ،ميل باطني براي فنا شدن در وحدانيت منشا عشق جدايي است ما از منشا خود جدا شده ايم.اين جدايي باعث پيدايش ميل و اشتياق در ما براي بازگشت به كل و يكي شدن با آن مي شود. اگر درختي را از خاك بيرون بياوري و آن را از ريشه بكني،درخت اشتياقي عظيم براي بازگشت به خاك و ريشه گرفتن در آن احساس خواهد كرد،چرا كه زندگي واقعي اش در خاك معنا پيدا مي كند.ولي اكنون كه از خاك جدا شده ،مي ميرد .درخت به تنهايي نمي تواند زنده باشد .زندگي درخت در خاك با خاك و از طريق خاك ممكن مي شود. اين يعني عشق. غرور و خودخواهي همچون مانعي بر سر راه انسان و خاك مورد نيازش يعني كلّ است.انسان دارد خفه مي شود نمي تواند نفس بكشد انسان ريشه هايش را از دست داده است.او ديگر تغذيه نمي شود .عشق يعني ميل به تغذيه شدن .عشق در هستي ريشه مي دواند. درك و رسيدن به اين پديده از طريق قطب مخالف آسانتر است به همين دليل است كه مرد به سوي زن و متقابلاً زن به سوي مرد جذب مي شود.مرد مي تواند خاك مورد نيازش را در زن بيابد.مرد مي تواند از طريق زن به هستي متصل شود. و زن نيز از طريق مرد در هستي ريشه مي دواند.آنها مكمل يكديگر هستند .مرد به تنهايي يك نيمه است به شدت محتاج تا آنكه كامل شود.زن نيز به تنهايي يك نيمه است .وقتي كه اين دو نيمه به هم مي رسند و در يكديگر ادغام مي شوند براي اولين بار احساس ريشه داشتن و متصل بودن مي كنند و لذتي بزرگ وجود آنها را فرا مي گيرد. مرد صرفاً فقط در زن ريشه دار نمي شود بلكه مهمتر از آن:از طريق زن ريشه هاي مرد به خدا متصل مي شوند .زن به مثابه يك دروازه است،مرد هم همينطور.زن و مرد به مثابه دروازه هايي هستند كه به درگاه خداوند گشوده مي شوند.ميل به عشق ميل به خداوند است.شايد بفهمي،شايد هم نفهمي.ولي ميل به عشق قاطعانه ترين نشانه براي اثبات وجود خداوند است.گواه ديگري وجود ندارد.چون انسان عشق مي ورزد پس خدا وجود دارد.چون انسان بدون عشق نمي تواند زندگي كند،پس خدا وجود دارد. در ميل به عشق ورزيدن ، پيامي بسيار ساده نهفته است.در تنهايي رنج مي كشيم و مي ميريم ولي در كنار هم رشد مي كنيم،تغذيه مي شويم،ارضا مي شويم،سعادتمند مي شويم. يك نكته را بايد در نظر داشت:انسان فقط در زماني مي تواند در كل ريشه بدواند كه خودش را در آن رها كند راه ديگري وجود ندارد.انسان به سوي كل جذب مي شود ،براي اينكه احساس تهي بودن مي كند.ولي وقتي كه لحظه حل شدن و يكي شدن با كل فرا مي رسد ناگهان ترس بزرگي وجودش را فرا مي گيرد زيرا بايد منيت خويش را زير پا بگذارد و خودش را در آن رها كند .در اين لحظه انسان عقب نشيني مي كند . در واقع،دوراهي و مشكل اصلي اينجاست.هر كس بايد با آن روبرو شود ، با آن مقابله كند ، آن را بگذراند ، آن را درك كند ، و در نهايت از آن فراتر رود. احساس يكي شدن با كل بسيار زيبا به نظر مي رسد در آنجا از نگراني تنش و مسئوليت خبري نيست. تو همچون درختان و ستارگان جزي از كل هستي مي شوي .چه تصور فوق العاده و شگفت انگيزي. درهاي جديدي به روي تو گشوده مي شوند .درهايي مرموز و اسرار آميز كه راه به دنياي درون تو دارند . در آنجا شعر متولد مي شود . در آنجا فضاي عاشقانه اي حكمفرماست . ولي وقتي اين تصور صورت واقعي به خود مي گيرد ،ترس بر وجودت غلبه مي كند.ترس از محو شدن در كل ،ترس از اينكه چه پيش خواهد آمد. اين حالت را مي توان به رودخانه اي تشبيه كرد كه بيابان در مسيرش قرار دارد .رودخانه به نجواي بيابان گوش فرا مي دهد...مردد است مي خواهد از بيابان فراتر رود ،در جستحوي اقيانوس است .احساسي ظريف آكنده از ميل ،اطمينان و اعتقاد قلبي ،به او مي گويد كه سرنوشتش فراسوي بيابان است.دليلي آشكار و قانع كننده وجود ندارد ،ولي اعتقادي قلبي وجود او را فرا گرفته كه :اينجا پايان من نيست،من بايد به جستجوي چيزي بزرگتر و عظيمتر بروم. ندايي در درونش بانگ سر مي دهد:بكوش سخت بكوش،و از بيابان فراتر رو. وبيابان مي گويد:به من گوش كن ، تنها چاره تو اين است كه در بادها تبخير شوي آنها تو را به آنسوي بيابان مي برند.رودخانه مي خواها از بيابان فرا گذرد ولي طبيعتاً از خود مي پرسد:چه مدرك و تضميني وجود دارد كه بادها بگذارند من دوباره به رودخانه تبديل شوم؟ بمحض اينكه ناپديد شوم ، ديگر كنترل هيچ چيز در دست من نخواهد بود . چه تضميني وجود دارد كه من دوباره تبديل به همان رودخانه با شكل و صورت و نام قبلي شوم.وقتي خود را تسليم بادها كردم چطور مي توانم به آنها اعتماد كنم كه بگذارند دوباره از آنها جدا شوم ؟اين همان دلهره عشق است. تو مي داني در واقع معتقدي كه بدون عشق شادي و لذت وجود ندارد.بدون عشق زندگي معنا ندارد .بدون عشق احساس تشنگي ناشناخته اي به تو دست مي دهد ،احساس پوچ بودن و به ثمر نرسيدن.بدون عشق انسان تهي است هيچ چيز ندارد همچون صندوقي است بدون محتوا. تو اين پوچي و تهي بودن و نارضايتي ناشي از آن را احساس مي كني . از طرفي هم مطمئني راههايي وجود دارند كه مي توانند تو را سعادتمند و راضي كنند. ولي وقتي به عشق نزديك مي شوي ترسي بزرگ بر تو سايه مي افكند شك و ترديد ظهور مي كند آيا اگر خودت را در عشق رها كني و به دست آن بسپاري امكان بازگشت برايت وجود خواهد داشت . آيا خواهي توانست هويت و شخصيت خود را حفظ كني .آيا گام نهادن در چنين وادي پر مخاطره اي ارزشش را دارد .اينجاست كه ذهن تو تصميم مي گيرد كه چنين ريسكي را نكند با اين استدلال كه حداقل منيت تو حفظ مي شود بدون توجه به اينكه تو تشنه ،ناراضي و بدبخت هستي.محو شدن در وادي در وادي ناشناخته عشق كسي چه مي داند.چه تضميني وجود دارد كه آدم در آنجا به شادي و لذت ،بهجت و در نهايت به خدا برسد. اين همان ترسي است كه يك بذر هنگام مدفون شدن و حل شدن در خاك احساس مي كند . اين حل شدن براي بذر به مثابه مرگ است.ولي بذر نمي تواند تصور كند كه از مرگ زندگي بر مي خيزد. عشق رقص زندگی است زندگي يك موهبت است:خاكي است كه گلهاي سرخ عشق در آن شكوفا مي شوند. عشق في نفسه بسيار گرانبهاست هدفي ندارد مقصودي ندارد ولي تاثيري شگرف دارد لذت بخش است سرمستي خاص خو را دارد منتها اينها هيچ كدام مقصود عشق نيستند.عشق تجارت نيست كه در آن هدف و مقصدي مطرح باشد. عشق ديوانگي خاص خود را نيز دارد . اين ديوانگي چيست؟ديوانگي اين است كه توجيهي براي اينكه چرا عشق مي ورزي نداري جوابي منطقي وجود ندارد .در زندگي روزمره هر كاري را كه انجام مي دهي ،هدفي را در پي آن دنبال مي كني و دليل منطقي براي انجام آن داري.مثلاً معامله مي كني چون به پول احتياج داري،چون مي خواهي خانه بخري.به خانه احتياج داري چون كه زندگي بدون خانه و سرپناه ممكن نيست. ولي در مورد عشق قضيه فرق مي كند .عشق ورزيدن و عاشق شدن غير قابل توجيه است تنها چيزي كه مي تواني بگويي اين است :نمي دانم فقط مي دانم كه عشق ورزيدن تجربه اي است براي مشاهده كمال زيبايي در فضاي باطن . ولي اين نيز هدف عشق نيست . فضاي باطن ارزش مادي ندارد ،نمي توان در قبال آن كالا يا متاعي دريافت كرد.ولي در عين حال مانند غنچه گل سرخي است كه قطره اي شبنم بر روي آن همچون مرواريد مي درخشند و در نسيم سحرگاهي و پر تو آفتاب اي غنچه به رقص در مي آيد . عشق رقص زندگي است . بنابراين آنهايي كه عشق را درك نكرده اند،از اين رقص محروم مانده اند . آنها فرصت پرورش گل سرخ را از كف داده اند.به همين دليل است كه از ديدگاه مادي و حسابگرانه و صرفاً منطقي،همچنين از نظر ذهنيت يك رياضيدان ،اقتصاد دان و سياستمدار،عشق نوعي ديوانگي به شمار مي آيد. ولي براي آنها كه عشق را شناخته اند سلامت عقل تنها در دنياي عشق يافت مي شود.آدم بدون عشق شايد ثروتمند،سالم و مشهور باشد ولي هرگز سليم العقل نيست.چرا كه هيچ چيز درباره ارزشهاي باطني نمي داند .انسانهاي عاشق به روان درماني احتياج ندارند .در واقع عشق عظيمترين نيروي درمانگر در زندگي است.آنها كه عشق را تجربه نكرده اند تهي و از غايت انسانيت به دور هستند.ديوانگي معمولي ،فاقد برنامه است.ولي اين ديوانگي كه آن را عشق مي نامند ، برنامه اي دارد تو را شادمان مي كند ،زندگيت را آكنده از آهنگ و ترنمي دلپذير مي سازد.به تو وقاري با شكوه مي بخشد. وقتي كسي عاشق مي شود احتياج ندارد كه آن را اعلان كند . تو در چشمان وي عمق و ژرفايي مشاهده مي كني كه از دلش برخاسته است.در چهره اش وقار و زيبايي بديعي به چشم مي خورد راه رفتنش همچون رقص پروانه است . او همان آدم هميشگي است ولي در عين حال ديگر آن آدم قبلي نيست .عشق در زندگي او رسوخ كرده،وجودش آكنده از طراوت بهاري گشته و گلهاي جان و دلش شكوفا شده اند. عشق باعث دگرگوني فوري مي شود. كسشي كه نمي تواند عشق بورزد،باهوش هم نمي تواند باشد باوقار هم نمي تواند باشد زندگي چنين كسي تراژدي است.به زندگي عشق بورز چرا كه زندگي متغيير است و ها لحظه دگرگون مي شود وقتي كه وارد اين سالن شدي ، يك كسي بودي،وقتي كه اينجا را ترك كني كس ديگري خواهي بود.فقط در ظاهر همان شخص قبلي هستي. در اين دو ساعتي كه در سالن به سر مي بري خيلي چيزها در تو تغيير ميكند اين دو ساعت مانند آبي است كه رود گنگ طي دو ساعت كيلومتر ها در مسير خود جابجا مي كند.با اينكه گنگ در ظاهر همان رود است ولي آبي كه در آن جريان دارد با آب دو ساعت پيش متفاوت است. ((هراكليتوس)) فيلسوف يوناني مي گويد:كه زندگي جرياني است مستمر همچون رودخانه اي.و به ياد داشته باش تو نمي تواني دو بار در يك رودخانه پا بگذاري براي اينكه بار دوم رودخانه آن رودخانه قبلي نخواهد بود. انسانهايي كه رمز و كليد خوشبختي را مي شناسند ،انسانهايي كه با زندگي در حال دگرگوني ،سازگاري و تفاهم دارند حتي به اين زندگي كه همچون حبلاب كف صابون است هم عشق مي ورزند همين حباب صابون در پرتو آفتاب مي درخشد و رنگين كمانهاي كوچك به وجود مي آورد.چنين انسانهايي معني خوشبختي را بيش از ديگران مي دانند. تماشاي حبابهاي كف صابون ، تماشاي پروانه ها ، تماشاي غنچه هاي گل كه در وزش باد مي رقصند،اينها هستند كه اشك شوق و ترانه زندگي را به وجود مي آورند. قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی ازسخنان اوشو
__________________
---------------------------------------------------- ------------------------------------ خدای مهربانم! به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند ... تو را در دلهایشان جستجو کنند ... و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند .. زندگی هایمان غمبار است و خشن ... قلب هایمان را سرشار از لطافت کن ... به ما بال پرواز بده و هوایی برای نفس کشیدن... |
|
|
|
|
|
![]() |
|
|
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| center, font, آن, آنها, آهنگ, احساس, از, است, انجام, انسان, با, باعث, بايد, بدون, براي, برنامه, بزرگ, به, بودن, ترين, تغذيه, خاص, خود, داشتن, دست, راه, رشد, رمز, ساده, سخت, شدن, شده, شود, صورت, ظهور, فوق, فيلسوف, كه, محو, مي, ميكند, ناشناخته, نام, نظر, هر, هنگام, چه, چيست؟, کتاب, گرفته |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|