آخرين مطالب ارسالي سايت |
|
|
|
|||||||
| ثبت نام | وبلاگ ها | راهنما | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| آپلود سنتر | بازهای آنلاین | فال حافظ | فروشگاه | خروجی سایت | نقشه سایت | آپلود سنتر فایل |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 (permalink) |
|
نوشته ها: 23,978
تشکرهای ارسالی:: 14,228
از این کاربر17,243 بار در 9,857 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 2
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
خجسته میلاد با سعادت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)
بر شما مبارکباد ![]() up در آستانه سالروز ولادت ولی نعمت تمام ایرانیان، امام رضا علیه السلام بهترین شادباش ها تقدیم به شما دوستان گرامی ![]() up در باغ ولایت گل خوشبوست رضا سرو و چمن گلشن مینوست رضا نومیـــــــد مشو ز درگه احسانـش زیرا به جهان ضامن آهـوست رضـا |
|
|
| تعداد 8 کاربر از دوست گرامی maman moti به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
![]() |
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
نوشته ها: 23,978
تشکرهای ارسالی:: 14,228
از این کاربر17,243 بار در 9,857 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 2
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() up پروانه ها، بال زنان، شاعرانه ترین پروازشان را بر گرد شمع شبستان هشتم دنیا، آغاز می کنند. خورشید، شور و التهاب شگفتی را در وجود خویشتن احساس می کند. ماه، از همیشه زیباتر می شود و نگاهش را میهمان سرور و سرسبزی می سازد. درختان با خرسندی به سیمای آفتاب می نگرند و به شادمانی می پردازند. کائنات غرق در نورند. فرشته ها و آدمیان مسرورند. همگان مشتاق طلوع روی اویند. همه می خواهند سیب خوشبوی وجود او را ببویند. ![]() up آری، ای سید گل ها، ای مولا، ای سبزه زار سر زندگی و صفا، ای علی بن موسی الرضا علیه السلام، قدوم پاک تو، حضور همه زیبایی ها را بیمه می کند. دست های مهربان لطف تو، برترین سایه بان دل ها و دیده های ماست. ای هشتمین امام، خجسته میلاد روشنایی بخش تو، بر همه هستی مبارک و فرخنده باد.![]() up مرقد مطهر امام رضا علیه السلام ساحل دریای عرش خدا و غبطه گاه ملایک آسمان هاست. خوش به حال اونهائی كه امروز افتخار پابوسی اون حضرت رو دارند. خیلی ها دلشون میخواست الان تو صحن و سرای با صفاش بودند. شاید من و شما هم الان دلمون پر میكشه تا حتی برای مدتی كوتاه سفری داشته باشیم به جایگاهی چه بسیار زیبا از ملکوت... به قطعه ای از بهشت ! اما در زمین... جائیكه همه غم های دنیا رو از یادمون میبره و با زیارت بارگاه مقدسش روحمون تازه میشه... جائیكه هیچگونه زشتی ای نیست... روح انسان آزرده نمیشه... دلها همه شکسته است اما از شوق حضوری كه در جایگاهش مهربانی هست و لطف بیكران... عطر بالهای فرشتگان مشام رو نوازش میده... كبوترهای معصوم حرم پایبندی و آزادگی رو نوید میدن... حضوری پر عطوفت از آقامون احساس میشه... در جوار آقا امام رضا خواسته ها بزرگ است؛ حرف زیاد است؛ اما خیلی چیزها گفتنی نیست... مثل درک عظمت خواندن دو رکعت نماز پایین پای حضرت رضا(ع)... شاید از زمان گفتن تکبیر احساس می کنی که در باغهای بهشتی و در کنار ایشون و دیگر صالحان، خدای مهربان رو ستایش میکنی هرگز نمی تونی لذت و صفای اونجا بودن رو درک کنی مگر اینکه خودت تجربه کنی... خدا كنه قسمت همه دلباختگان اون حضرت بشه كه توفیق حداقل یه امروز رو داشته باشند تا در برابر عظمت و بزرگواری آقا دلشون مصفا بشه... شاید دلت تنگ شده ! برای خیلی از معنویت هایی كه نظیرش هیچ جای دیگه نیست... شاید بخوای دستهای نیازمندت رو بسوی آقا دراز كنی و زمزمه كنی كه یا علی ابن موسی الرضا، دلم، ایمانم و همه باورم را به مشبكهای ضریحت كه همانا پنجره های آسمانند گره زده ام... شاید هم بخوای دلتنگی هاتو نجوا كنی... خیلی چیزها شاید از ادراك آدمی بدور باشه... ممكنه هنوز فرصتش پیش نیومده تا خودتو در اونجا احساس كنی در حالیكه میتونی دلت رو از همینجا روانه كنی به حرم آقا... آره ! وقتی با معرفت و توجه، با چشم دل و خلوص نیت قدم بگذاری به حرم معطر و مطهر آقا امام رضا، اطمینان داشته باش كه حضور و گرمای خورشید رو حس می کنی... انوار طلاییش نوازشت می کنه... اونجا احساس آرامش و امنیت کامل میکنی... دیگه دلت کم نمی خواد... چون سفره پهنه... و میزبان کریم است و رحیم است و مهمان نواز... فقط باید سعی کنی میهمان خوبی باشی و ملتمسین دعا رو هم از یاد نبری... ویرایش توسط maman moti : 10-08-2011 در ساعت 05:36 36 |
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
نوشته ها: 309
تشکرهای ارسالی:: 161
از این کاربر412 بار در 171 پست تشکر شده است.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
میلاد آشناترین غریب در طایفه دلها، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) مبارک باد.
__________________
[فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید]
کوروش کبیر: «دمی چون عقاب برآمدن به از هزاره ای که ماکیان خانه نشین بعضی مردمان مُردن را به میدان دوست می دارند بعضی خواب همیشه را به خانه خویش» [فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید] |
|
|
| تعداد 8 کاربر از دوست گرامی omidsk به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
#4 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,406
تشکرهای ارسالی:: 5,725
از این کاربر10,649 بار در 4,001 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 9
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند موجهاي پريشان تو را ميشناسند پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي ريگهاي بيابان تو را ميشناسند نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي اي كه امواج طوفان تو را ميشناسند اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد چون تمام غريبان تو را ميشناسند كاش من هم عبور تو را ديده بودم كوچههاي خراسان، تو را ميشناسد
__________________
[فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید][فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید] [فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید]
تو صفری همان دایره ی ساده ی خالی که با حضورت روبه روی هر عددی به او تا ده برابر ارزش می بخشی ..... |
|
|
| تعداد 5 کاربر از دوست گرامی Sokout به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
#5 (permalink) |
|
نوشته ها: 7,596
تشکرهای ارسالی:: 1,372
از این کاربر4,966 بار در 2,577 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 8
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
غرق عشق و شور و مستی بی مثال
غوطه ور در عالم فکر و خیال پر کشیدم از زمین و از زمان یافتم خود در مکانی لا مکان آدم و حوا و هرچه زاده اند گوییا در این زمین استاده اند هر کسی در دست خود یک نامه داشت نامه را در نزد حاکم میگذاشت بعد از آن باری تعالی مینوشت بنده اش اهل جهنم یا بهشت رفت و رفت و نوبتش بر من رسید نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید با غضب افکند سوی من نگاه گفت چیزی تو نداری جز گناه چشم تا به جهنم دوختم از نهیب شعله هایش سوختم ناگهان زیبا رخی از ره رسید حال زارم تا که دید آهی کشید بعد از آن یار و آن دلدار گفت رو به حق بنمود و با دادار گفت پور موسی (ع) با تو صحبت میکند ضامن آهو شفاعت می کند گر چه او با نامه بد آمده چند روزی را به مشهد آمده آمده صد بار بر من رو زده صحن و ایوان مرا جارو زده گر چه او هم آبرویم برده است آب سقا خانه ام را خورده است خوب میدانم که خوش کردار نیست لیک دیدم بهر زهرا می گریست
__________________
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید . "کوروش کبیر" ************************** خداوندا هرگز نگویمت دست من بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی.. [فقط اعضای سایت قادر به دیدن لینک ها می باشند . جهت عضویت در سایت کلیک کنید] |
|
|
| تعداد 4 کاربر از دوست گرامی SANTA به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
#6 (permalink) |
|
نوشته ها: 4,744
تشکرهای ارسالی:: 4,399
از این کاربر5,635 بار در 2,414 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 25
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
تبریک تبریک ![]() دوستان میتونید به صورت انلاین تصاویری از صحن های حرم رو از این سایت مشاهده کنید :: ![]() کد:
Razavi.tv
__________________
پايه خدمتي اسفند 90
يگان خدمتي ... يگان ويژه خراسان شمالي درود به همه دوستان ![]() |
|
|
| تعداد 3 کاربر از دوست گرامی M-s-A-71 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کردند: |
|
|
#8 (permalink) |
|
نوشته ها: 5,129
تشکرهای ارسالی:: 5,443
از این کاربر4,899 بار در 2,452 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 1
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
منم اين عيد و به همه ايرانيا تبريك ميگم
![]() برا ما شيعه هاي دوازده امامي امام رضا (ع) خيلي مهمه. دليلش اينه كه تا قبل از امام رضا (ع) ما انواع و اقسام شيعه رو داريم. ولي بعد از اين امام بزرگوار فقط يه شيعه وجود داره كه اون هم ما هستيم يعني شيعه دوازده امامي ![]()
__________________
|
|
|
| عزيزاني كه از valentine براي پست با ارزشش تشكر كرده اند. |
|
|
#9 (permalink) |
|
نوشته ها: 23,978
تشکرهای ارسالی:: 14,228
از این کاربر17,243 بار در 9,857 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 2
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
نمونه هایی از کرامات حضرت امام رضا (ع) شفاي سيد جعفر نامي در 281/1 1331 ![]() ![]() حاج سيد جعفربن ميرزا محمد عنبراني ميگويد كه من در روستاي عنبران كه تا شهر مشهد تقريباً 4 فرسخ است در فصل زمستان با آب سرد غسل كردم و بر اثر آن حال جنون در من پيدا شد، زبانم از حركت افتاد و هيچ نميتوانستم سخن بگويم تا 5 يا 6 ماه گذشت پس براي معالجه به مريضخانة انگليسي رفته اما از علاج مأيوس شدم و برگشتم. والدهام بيخبر من به حرم رضوي (ع) پناهنده شده بود و من هم بياطلاع او براي زيارت غسل كردم پس وارد ايوان مبارك شدم حالتي در خود يافتم كه نميتوانستم قدم بردارم يا خم شوم يا بنشينم ناگهان صدايي شنيدم كه بگويم بسم الله الرحمن الرحيم والدهام كجاست. خواستم بگويم نتوانستم بار دوم هم نتوانستم بار سوم فريادي بلند شد و همان جمله را تكرار كرد گويا آب سردي از فرق تا پايم ريخته شد فرياد زدم و گفتم. والدهام را ميان ايوان ديدم. گفت پشت پنجرة فولادي شفاي تو را از امام ضامن غريبان ميخواستم كه ناگهان صداي تو را شنيدم و دانستم كه امام رضا (ع) تو را شفا داده است. کربلایی رضا در روز هشتم جمادي الاول 1334 ق پاي خشكيدة مردي عافيت داده شد.کربلایی رضا می گوید: من از كربلا براي زيارت امام رضا راهي شدم تا رسيدم به ايوان كيف كه منزل اول از تهران به مشهد بود پس در آنجا مبتلا به تب لرز شدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشكيده يافتم پس ناچار 2 ماه در آنجا توقف كردم شايد بهبودي حاصل شود اما نشد از علاج مأيوس شدم برخاستم با دو چوب كه زير بغل ميگرفتم به زيارت امام هشتم (ع) رفتم. در مشهد نزديك بيت امام به حمام رفتم غسل كردم و روانةصحن عتيق شدم. در كفشداري چوب زير بغلم لرزيد و افتاد ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه خود را بر زمين كشيدم تا به حرم مشرف شدم و گردن خود را با شال به ضريح بستم پس بي حال شدم و خوابم برد در خواب فهميدم كه كسي سه مرتبه دست به پاي خشكيدة من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده و گفت برخيز كربلايي رضا پايت را شفا دادم. از خواب بيدار شدم قدرت تكلم نداشتم صلوات فرستادم و ملتفت شدم كه پاي خشكيدهام شفا داده شده در حالي كه از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقريباً نيم ساعت گذشته بود. رؤياي صادقانه نويسنده: حميدرضا سهيلي نام بيمار: سميه نوابي، 13 ساله اهل تهران، رباط كريم شهريار نوع بيماري: سياه شدن استخوان پا در اثر تصادف تاريخ شفا: سوم بهمن ماه 1372 همهاش تقصير خودم بود، بي احتياطي كردم و بدون توجه به تردد سريع اتومبيلها به وسط خيابان دويدم. صداي بوق ممتد و ترمز شديد اتومبيلي در گوشهايم پيچيد و تا به خود آمدم، ضربه شديدي به پا و كمرم خورد و نقش بر زمين شدم، ديگر هيچ چيز نفهميدم ... از خواب كه بيدار شدم، رؤيايم را براي پدر و مادر تعريف كردم، اما آن چه انديشه كردم دنباله آن را به خاطر نياوردم. پدر با محبت دستي بر سرم كشيد و گفت: ان شاءالله خير است، فقط صدقه يادت نره. و اسكناسي كف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بيندازم. اما من آن قدر درگير به يادآوري نيمه دوم رؤيايم بود كه از صدقه فراموش كردم. ظهر وقتي از مدرسه برميگشتم، همين كه دست در جيب مانتويم كردم، اسكناس را يافتم و تصميم گرفتم آن را در اولين صندوق صدقاتي كه جلوي راهم بود بيندازم. همين طور كه اسكناس را ميان مشتم ميفشردم و نگاهم در پي يافتن صندوقي به اطراف ميچرخيد چشمم به گدايي افتاد كه سفرهاي پيش روي خود گسترانده بود و كودك خواب آلودهاش را كنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم اما از قيافه كثيف و ظاهر خمارآلودهاش خوشم نيامد. به سرعت از كنارش گذشتم، در آن سوي خيابان چشمم به صندوقي افتاد و بي اختيار به سمت آن روان شدم، هنوز از نيمه خيابان نگذشته بودم كه صداي ممتد بوق با صداي گوشخراش ترمز شديد اتومبيلي درهم آميخت و من بي آنكه بتوانم عكس العملي از خود نشان بدهم، در پي ضربه شديدي كه به كمر و پايم اصابت كرد به گوشهاي پرتاب شدم و نقش بر زمين شدم. همه چيز شبيه به خوابي بود كه ديشب ديده بودم. وقتي به هوش آمدم، خود را در بيمارستان يافتم. پدر و مادرم با چشماني باراني و پف كرده بالاي سرم ايستاده بودند و محزون نگاهم ميكردند. مادر همچنان اشك ميريخت و پدر همين كه ديد به هوش آمدهام با خوشحالي بيرون دويد و با فرياد دكتر را صدا زد. لبخند كمرنگي بر چهره خيس مادر نشست، اشكهايش را پاك كرد خم شد و پيشانيام را بوسيد. شنيدم كه دكتر خطاب به پدرم گفت: بايد از كمر و پايش عكسبرداري كنيم. و شنيدم كه پدر ناليد: هر كاري ميدونيد لازمه انجام بديد. يك هفته بود كه در بيمارستان بستري بودم و هنوز نتوانسته بودم پايم را روي زمين بگذارم. مرا بر برانكاردي نشاندند و به اتاقي ديگر بردند، از پا و كمرم چندين عكس گرفتند. دكتر، عكسها را كه ديد تأكيد كرد كه استخوان پايم سياه شده است. پدر نااميدانه التماس ميكرد: آقاي دكتر دستم به دامنتان، يه كاري بكنيد، شما را به خدا دخترم را نجات بديد. دكتر اظهار اميدواري كرد كه شايد بتواند جلوي پيشرفت سياهي استخوان پايم را بگيرد ولي من احساس ميكردم كه درد روز به روز در وجودم بيشتر ريشه ميدواند. ديگر نااميد شده بودم، ادامه زندگاني برايم ناممكن شه بود، دلم ميخواست بميرم و از اين همه غصه و درد راحت شوم، اما مادر، اميدواريام ميداد و برايم دعا ميكرد. هر روز تعدادي از بچهاي همكلاسي به عيادتم ميآمدند مرا كه در آن حال و وضعيت ميديدند، به زحمت اشكهايشان را از من پنهان ميكردند. سعي ميكردند لبخند بزنند، اما من ميدانستم كه در پس آن لبخند مصنوعي دنياي از دلسوزي و غم نهفته است. دكترها از هيچ تلاشي دريغ نكردند و با استفاده از همه تخصصشان توانستند از پيشرفت سياهي استخوان پايم جلوگيري نمايند. اما من بعد از مرخص شدن از بيمارستان هنوز هم نميتوانستم پايم را روي زمين بگذارم. با كمك عصا قدم برميداشتم، و پاي راستم را روي زمين ميكشيدم، به زحمت ميتوانستم چند قدمي راه بروم، پدر اميدوار بود كه به تدريج بهبودي يابم و بتوانم به طور طبيعي راه بروم، اما اين اميد در دل من شكوفه يأس زده بود. پس از گذشت چند ماه، هيچ تغييري در نحوه راه رفتن من به وجود نيامده بود و معاينه هر ماهه دكترها نيز اين نااميدي را بيشتر ميكرد. ميدانستم كه كار از كار گذشته است و ديگر هيچ اميدي به بهبودي نيست و من بايد تا آخرعمر افليج و از كار افتاده بمانم. در آخرين مراجعه به دكتر، اين حس درونيام، به طور يقين از زبان دكتر شنيده شد كه خطاب به پدرم گفت: متأسفانه اميدي نيست، يعني از دست ما كاري ساخته نيست، پاي دخترتان قدرتشو از دست داده به طور كلي سياه و خشك شده است. پدر را ديدم كه شكست، خم خورد و به پاي دكتر افتاد: چاره چيه آقاي دكتر؟ يك راهي نشون بدين. دكتر كنار پدر نشست و با يأس گفت: متأسفانه هيچ ... هيچ راهي وجود ندارد. بغض پدرم تركيد، دكتر او را به آغوش گرفت و دلدارياش داد: به خدا توكل كن پدر، به خدا. پدر حال ديگري پيدا كرده بود. آن روز پس از آن كه از مطب دكتر بيرون آمديم، حتي يك كلام حرف هم نزد، تا خانه سكوت بود و اشك ميريخت. من حالش را خوب ميفهميدم، ميدانستم كه به عاقبت زندگي دختري ميانديشد كه يك عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه كه رسيديم، قرآني برداشت و رو به روي تختم نشست، چشمانش را براي لحظهاي روي هم گذاشت و زير لب دعايي زمزمه كرد، بعد صفحهاي از قرآن را گشود و آيهاي را با صداي بلند تلاوت كرد. دانستم كه استخاره براي چه؟ چيزي نپرسيدم به صورتش خيره شدم كه با تلاوت قرآن هر لحظه گشادهتر و بشاشر ميشد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روي من دوخت و گفت: فردا حركت ميكنيم خودتو آماده كن. پرسيدم: كجا؟ خيلي محكم گفت: پيش طبيب واقعي، ميريم تا شفايت را بگيريم. قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببين، استخاره كردم، اين آيه آمد و شروع به تلاوت كرد. «افمن زيّن له سوء عمله فراداه حسنا فانّ الله يضّل من يشاء و يهدي من يشا و فلا تذهب نفسك عليهم حسرات انّ الله عليم بما يصنعون.» (سوره فاطر آيه 7) گفتم: من كه نميفهمم، شما راجع به چي حرف ميزنين؟ خنديد، خم شد پيشانيام را بوسيد و گفت: ميبرمت مشهد، اونجا كه رسيديم همه چيز را خواهي فهميد. تا آن موقع مشهد را نديده بودم، اما همين كه وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام (ع) افتاد بياختيار گريهام گرفت، آن حريم برايم آشنا ميآمد گويي قبلا اين مكان مقدس را ديده بودم و زيارت كرده بودم. اما كي؟ بياد نميآوردم. از كنار كبوتران حرم كه ميگذشتيم، به ياد آوردم روزي را كه براي كبوتران دانه ريخته بودم، اما كدوم روز؟ نميدانستم. پاك گيج شده بودم. بي آن كه به مشهد آمده باشم، تمامي حرم و صحنها را ميشناختم، وقي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به تماشا نشستهام. خداي من چه و صحنها را ميشناختم، وقتي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به تماشا نشستهام. خداي من چه اتفاقي افتاده بود؟ چشمانم را روي هم گذاشتم و سعي كردم تا بياد آورم چيزي به خاطرم نميآمد، همان طور كه در انديشه دست يافتن به جواب اين معما غرق بودم، يك باره نوري را ديدم كه در برابر نگاهم ظهور پيدا كرده، بعد كتابي سبز برابر با چشمانم گشوده شد، به آن خيره شدم، قرآن بود، با رنگي سبز برابر با چشمانم گشوده شد، به آن خيره شدم، قرآن بود، با رنگي سبز و خطوطي سفيد و نوراني، صدايي از ميان اوراق قرآن شنيده شد كه اين آيات را تلاوت ميكرد: سبح اسم ربك الاعلي. الذي خلق فسوي. والذي قدر فهدي. والذي اخرج المرعي. فجعله غثاء احوي. سنقرئك فال تنسي. (آيه 1 الي 7 سوره علي) بلافاصله چشمانم را باز كردم، پدر در كنارم نبود طناب پايم را كه از شبكه پنجره فولاد باز شده بود دوباره به ضريح گره زدم تكيه به ديوار دادم چشمانم را روي هم گذاشتم، دوباره همان كتاب برابر با نگاه بستهام ورق خورد، نور سبزش در نگاهم تابيد و من تصوير مردي نوراني را ديدم كه لابلاي صفحات كتاب به رويم لبخند ميزد. سلام كرم مهربانانه جوابم داد و پرسيد: چرا طنابي را كه گشوده بوديم بستي؟ بي آنكه سؤالش را پاسخي داده باشم، دست نورانياش را پيش آورد و طناب را از پايم گشود سراسيمه چشم باز كردم و به طنابي كه از پايم باز شده بود خيره شدم، انبوه جمعيتي گرد مرا گرفته بود و همه با چشماني شگفت زده به من خيره شده بودند. صداي صلوات جمعيت در فضا پيچيد. نگاهم را بر روي چهرهها ساييدم، همه آشنا بودند، گويي آنها را در جايي ديده بودم، بياد آوردم، تصاوير شبيه به خوابي بود كه آن شب، قبل از وقوع حادثه ديده بودم، آن نيمه خوابي كه فراموش كرده بودم. حالا همه خوابم تعبير شده بود. ساعت حرم چار بار نواخت و من بر دستان مردمي كه دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرين ستاره شب در نگاهم چشمك ميزد و نقاره خانه در شادي من نواختن را آغاز كرده بود. ![]() آواز آسماني عشق نويسنده حميدرضا سهيلي نام بيمار: عبدالحسين محمدي اهل: قائن – روسته كلاته بالا نوع بيماري: فلج بدن بر اثر تركش خمپاره در جبهههاي جنگ جانباز 70 درصد تاريخ شفا: اسفند 1365 ميآيي با هزاران هزار ستاره، با هزاران خورشيد لبخند. ميآيي، با رخساري متبرك از غبار پاك جبهه و پدر شتابان به استقبال تو ميآيي. مادر آغوش پر از گل محبت خويش را به سويت ميگشايد تا ترا گرم در آغوش بگيرد و دوباره زنده شود، طراوت بگيرد، جوان شود و هرم نفس گرمت را حس كند. ميآيي و شادي را به همراه ميآوري، شور و شوق و شعف و شادماني را، اما خود شاد نيستي. گويي دلت اينجا نيست، روحت اينجا نيست. آمدهاي، اما دلت را جا گذاشتهاي، روحت را با خود همراه نياوردهاي، تنهايي. آدم بي دل تنهاست، نيامده هوس رجعت دارد. شوق سفر ميل پركشيدن و رفتن. ذوق به سوي دل شتافتن، به دلدار رسيدن. و تو ميروي، بي تأمل، به دنبال دل راهي ميشوي. دلت آنجاست، و آنجا؟ ... ميدان عشق است، ميدان ميثاق با خدا، تو دل به خدا دادهاي و حاليا خدا ترا ميخواند، با آواز آسماني عشق ترا ميخواند. گريه بدرقه راهت ميشود، پدر اشك به راهت ميافشاند، مادر دشل را سوغات سفر تو ميسازد. تو ميروي و دو دل عاشق را نيز همراه خود ميبري، و آن دو در غم فراق تو وا ميمانند به انتظار، ديده به راه آمدن دگر باره تو. ميآيي باز؟ به جبهه ميرسي، به خاكي پاك، خاكريز لبريز از عشق، دلت دوباره جوان ميشود، حتي لحظهاي هم نميآسايي. تا ميرسي، عزم رفتن به خط مقدم داري. ميداني كه دلت را آنجا نهادهاي، به دنبال دلت هستي. دلت در پشت خاكريزهاي خط مقدم مانه است، در نزد ياران همدلت ياران همراهت. شب با ستارگان پيش ميراني، ماه همراه و همسفر با تو تا دل سنگرهاي سياه دشمن ميآيي، دشمن چونان تاريكي ميماند كه از نور حضورتان در گريز است. صبح ميدمد. صبح سپيد، صبح صادق، و تو در مييابي كه دل سياه دشمن را شكافتهاي و كيلومترها راه پيشروي كردهاي. حالا دشمن قصد آن دارد كه بر دل سپيدتان رعب اندازد. حمله ميكند، ميخواهد سنگرهاي به روشني نشسته از حضور پرنورتان را با حضور تاريك خود به سياهي كشاند. اما شما دل قرص و محكم داريد، مثل گامهايتان، استوار، پابرجا، ايستاده و ستبر، حتي گاهي هم باز پس نمينشينيد قرص ميجنگيد، دلاورانه، شجاعانه و دشمن را از آهنگ شوماش مأيوس ميكنيد. دشمن آخرين تلاشش را ميكند، مثل بردار آويخته شدهاي كه بياثر دست و پا ميزند. سنگرهايتان را به توپ ميبندد، خمپاره مياندازد، شليك ميكند، راكت مياندازد و از اين همه، تنها تركشي كوچك تقدس مييابد تا در بدن تو جاي گيرد و فريادت را برآورد. بيهوش بر زمين ميافتي. همدلان ترا به آغوش ميكشند و به پشت جبهه ميكشانند، اما توي بيدل را طاقت فراق خود نيست، كه ميماني. مرهمي بر زخمت مينشيند و حالت بهبود مييابد. اين را نميخواستهاي اما تقدير تو چنين خواسته است، سرنوشت براي تو اين گونه رقم خورده است. دوباره دل را بر ميداري و راهي ميشوي، راهي ديار عشق، به دليابي دلدار و چه خوب كام دل ميستاني از يار. نشئه ديدار يار دوباره خمار زندگي ميشوي. زنده ميماني. دست چين نميشوي، گلچين نميشوي و چشم كه ميگشايي، نوري شديد و تند به استقبال نگاهت ميرود. دريغ ميخوري كه از مرز كاميابي دل بازگشتهاي بي وصال يار. حتي تكاني نميتواني، بدنت فلج شده است، خدا در امتحان ديگري را به رويت گشوده است. خشنودي، ميداني كه امتحان خاص بندگان خالص خداست پس شكر ميكني: سپاس خداي را كه مرا لايق اين امتحان يافته است. از بيمارستان كه به منزل بر ميگردي، گريه و غم به استقبالت ميآيد، گريه مادر دلت را ميشكند، غم پدر سينهات را ميسوزاند و تو چه چارهاي داري جز صبوري كه اين نيز تقدير خداوندي است. دلت را قرص ميكني و پدر و مادر را به صبوري ميخواني. اما خود نيز ميداني كه صبوري ممكن نيست. دلت هنوز در طپش خاكريز و رمل و سنگر و حمله و لقاءالله است، آرزو داري دوباره روي پاي خود بايستي و با گامهاي خودت به جبهه بازگردي و تا شهادت و رسيدن به خدا ماندگار ديار عشق شوي. اما تو اسير شدهاي اسير چرخ و عصا. اسير بيحركتي و جماد و تو اين را نميخواستهاي. پرواز را آرزو داشتي. پركشيدن، بالا رفتن، عروج و به خدا رسيدن را. آن روز، ياران باز ميآمدند، از سفر عشق، با بالهاي زخمي و در خون نشسته، تو دلت سخت گرفته بود. هواي گريه داشتي، هواي فرياد زدن، ضجّه كشيدن و از ته دل خدا را صدا زدن. بر ويلچرت نشسته بودي و به زيارت امام هشتم (ع) ميرفتي، پدر نيز همراه تو ميآمد. وقتي كه مسافران كربلا را آوردند، تو خيلي دلت ميخواست بتواني روي پاهاي خودت بايستي و شانه زير تابوت آن يار از سفر آمده بدهي. دلت ميخواست در گوش تابوتش نجواي «التماس دعا» بخواني. |
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
نوشته ها: 23,978
تشکرهای ارسالی:: 14,228
از این کاربر17,243 بار در 9,857 پست تشکر شده است.
مطالب وبلاگ: 2
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
پیامک ( اس ام اس ) میلاد امام رضا (ع) طلوع زیباى شمس الشموس از مشرق كرامت و رأفت مبارك! ![]() میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات، آقا امام رضا (علیه السّلام) بر شما مبارکباد. ![]() ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا (علیه السّلام) مبارک. ![]() میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد، نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا (علیه السّلام) مبارک باد. ![]() میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس، برشما و خانواده ی گرامیتان، تبریک و تهنیت. ![]() میلاد هشتمین اختر تابناك آسمان امامت و ولایت بر عاشقان طریقش مبارك باد. ![]() سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست. ![]() میلاد على بن موسى الرضا، مأواى دلشكستگان و تكیهگاه درماندگان، بر دلدادگان بارگاه و حریمش مبارك باد! ![]() شمع جمع شاپرکهایی رضا ای کلید ساده مشکل گشا آن گل زیبا گل خوشبو تویی ای رضا جان، ضامن آهو تویی با نگاهت چون کبوتر کن، مرا تا بگیرم اوج، خوشحال و رها ![]() ای پسر فاطمه، نور هدی سبزترین باغ بهار خدا با تو دل از غصه رها می شود پاکتر از آینه ها می شود ای گل گلزار خدا، یا رضا آینه ی قبله نما یا رضا ![]() السلام ای حضرت سلطان عشق یا علی موسی الرضا ای جان عشق السلام ای بهر عاشق سرنوشت السلام ای تربتت باغ بهشت ![]() از عرش سلام سرمدی آوردند آیینه ی حُسن سرمدی آوردند با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت یک دسته گل محمدی آوردند میلاد نور مبارک ![]() به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد ![]() نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا (علیه السلام) مبارکباد. ![]() حریمت قبله ی جانم بود حب تو ایمانم تو را هر لحظه می خوانم رضا جانم، رضا جانم منم مست ولای تو گدایم من گدای تو نهادم سر به پای تو رضا جانم، رضا جانم میلاد نور مبارک ![]() شمع جمع شاپرکهایی رضا ای کلید ساده مشکل گشا آن گل زیبا گل خوشبو تویی ای رضا جان، ضامن آهو تویی با نگاهت چون کبوتر کن، مرا تا بگیرم اوج، خوشحال و رها ![]() هر چند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است ![]() با نام رضا به سینه ها گل بزنید ، با اشك به بارگاه او پل بزنید، فرمود كه هر زمان گرفتار شدید بردامن ما دست توسل بزنید ![]() ساقی امشب راحت جان می دهد هر چه خواهی از کرم آن میدهد گردش چرخ فلک بر کام ماست حاجتت شاه خراسان می دهد ![]() هر کی دلش اسیره سلطان عالمینه کوی امام هشتم شیش گوشه ی حسینه گل رنگ و بوی خود را زان بی قرینه دارد شهر رضا صفای شهر مدینه دارد ![]() بیــــا ای دوست ما را مفتخر کن رهت دور است آن را مختصر کن دل من خاک نیشــابوری تـوست کـــرم فرما و از این دل گـذر کن! ![]() من هم یه خطا کارم اما با اینکه گنه کارم در روز جزا شادم از اینکه رضا دارم ![]() سلطان سریر ارتضا ما را بس فرزند علی مرتضی ما را بس در روز جزا که مزد اعمال دهند پاداش غلامی رضا ما را بس *** سالها تاریخ شمسی گشت و گشت شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت |
|
|
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| 500, center, font, jpg, با, بر, جهان, در, دوستان, شما, parsadl, upload |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|